افراد آنلاین
19 کاربر آن‌لاين است (4 کاربر در حال مشاهده‌ی سایت انجــــمن ها)
ادامه...

در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





نوشته هاي ادبي شما
كم فعاليت
عضو شده از:
۱۴:۲۹ دوشنبه ۹ مهر ۱۳۸۶
از اورانوس
گروه:
عضو سايت
پیام: 20
سطح : 3; درصد این سطح : 20
پست/روز : 0 / 55
روز/پست : 6 / 1790
آفلاین
دوستان هر كس نوشته هاي ادبي شو بذاره اينجا ببينيم ملت چقدر شاعرن !!!!

پیام زده شده در: ۱۶:۱۱ پنجشنبه ۱۲ مهر ۱۳۸۶
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


Re: نوشته هاي ادبي شما
كم فعاليت
عضو شده از:
۱۴:۲۹ دوشنبه ۹ مهر ۱۳۸۶
از اورانوس
گروه:
عضو سايت
پیام: 20
سطح : 3; درصد این سطح : 20
پست/روز : 0 / 55
روز/پست : 6 / 1790
آفلاین
عشق زاده نگاه است ونگاه زاده چشم، پس تو ای زیبا چشم ترین ،دیدگانت را به من بسپار تا عشق را از دریچه نگاه تو ببینم
صحبتهای دلنشینت تسلی بخش وجود عشق است و کلامت از زبانی عاشق بر می خیزد،پس تو ای دارنده آرامش بخش ترین زبان،زبانت را به من بسپار تا من حرفهای لحظات تنهایی ام را با زبان تو بگویم
گوشهایت چه چیزی را می شنوند جز صدای سخن عشق!؟آن هم از معشوقی دلربا، پس گوشهایت را نیز به من بسپار تا جز صدای سخن تو را نشنوند
گرمای وجودت گرمابخش وجود عشق است، پس وجودت را به من بسپار تا با تمام وجود فریاد کنم:« دوستت دارم»

پیام زده شده در: ۱۶:۱۹ پنجشنبه ۱۲ مهر ۱۳۸۶
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


Re: نوشته هاي ادبي شما
كم فعاليت
عضو شده از:
۱۴:۲۹ دوشنبه ۹ مهر ۱۳۸۶
از اورانوس
گروه:
عضو سايت
پیام: 20
سطح : 3; درصد این سطح : 20
پست/روز : 0 / 55
روز/پست : 6 / 1790
آفلاین
زندگی را باید رها کرد ، دل به دریازد.

باید بادبانها را کشید ، دل سپرد به باد، درآغوش نسیم به تو باید پیوست،

وبا تو اوج گرفت بر آبی بیکران ، با تو باید به بینهایت رسید.

دستانت را باید پر از گل یاس کرد، اما نه ، باید به تو گل سرخ تقدیم داشت.

باید تو را بر گلبرگی نشاند انداخت به آب ، سپرد به دست موج ،

باید تو را با نسیم نوازش کرد.

زمین را باید خیساند ، گل یاد تو را رویاند ،

گل را باید بویید ، بوسید ، خورد ، تا عطر تن تو را داد.

با تو باید خندید ، با تو باید گریید ، با تو باید هم نفس شد.

بی تو باید مرد ، سر را گذاشت بی صدا برپاره سنگی جان داد ،

به تو باید گفت:« بی تو هرگز با تو همیشه»

پیام زده شده در: ۱۶:۲۰ پنجشنبه ۱۲ مهر ۱۳۸۶
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


Re: نوشته هاي ادبي شما
كم فعاليت
عضو شده از:
۱۴:۲۹ دوشنبه ۹ مهر ۱۳۸۶
از اورانوس
گروه:
عضو سايت
پیام: 20
سطح : 3; درصد این سطح : 20
پست/روز : 0 / 55
روز/پست : 6 / 1790
آفلاین
جنگل را باید به موریانه ها فروخت
آب رود را بر همگنان بست!
زندگی را باید به بازی گرفت!
باید پر کرد جهان را از نفرت و شر
خیانت و دروغ را باید ترویج کرد!
زندگی را باید به سخره گرفت
دور شد از خوبی نیکی و رفاقت
به عهد باید وفا نکرد!
باید دوستیها را از یاد برد!
باید!
باید، باید و نبایدها را فراموش کرد!
عشق را باید فراموش کرد!
این است معنی زندگی پوچ و بیهوده!
عشق را باید فراموش کرد!
عشق را باید فراموش کرد!

پیام زده شده در: ۱۶:۲۱ پنجشنبه ۱۲ مهر ۱۳۸۶
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


Re: نوشته هاي ادبي شما
مديران سايت
عضو شده از:
۷:۰۰ یکشنبه ۲ خرداد ۱۳۸۹
گروه:
مدير سايت
عضو سايت
پیام: 1423
سطح : 32; درصد این سطح : 35
پست/روز : 0 / 783
روز/پست : 474 / 19444
آفلاین
گفتی: از عشق بگویم
"مگر این عشق تو چیست،
که خدا را تو در آن می بینی؟"

گفتم ای دوست، هنوز
نتوانی که بفهمی سخنم و لیک
محض آرامش دل خود می گویم:

"تو در اندیشه ی رنگ و نگاهی و صدا
و در افسوس زمان گذران
و من از عشق وجود، بی تحمل، بی تاب
همچو پروانه در اندیشه ی جان دادن در شعله سوزنده ی شمع"

پیام زده شده در: ۴:۱۶ جمعه ۱۳ مهر ۱۳۸۶
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


Re: نوشته هاي ادبي شما
كم فعاليت
عضو شده از:
۲۳:۱۷ دوشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸۶
از مشهد
گروه:
عضو سايت
پیام: 6
سطح : 1; درصد این سطح : 47
پست/روز : 0 / 11
روز/پست : 2 / 391
آفلاین
يادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق ز هر بي سر و پايي نکنيم
يادمان باشد اگر اين دلمان بي کس شد طلب مهر ز هر چشم خماري نکنيم
يادمان باشد که دگر ليلي و مجنوني نيست به چه قيمت دلمان بهر کسي چاک کنيم
يادمان باشد که در اين بهر دو رنگي و ريا دگر حتي طلب آب ز دريا نکنيم
يادمان باشد اگر از پس هر شب روزيست دگر آن روز پي قلب سياهي نرويم
يادمان باشد اگر شمعي و پروانه به يکجا ديديم طلب سوختن بال و پر کس نکنيم

پیام زده شده در: ۱۵:۵۴ یکشنبه ۱۵ مهر ۱۳۸۶
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


پاسخ به: نوشته هاي ادبي شما
فعال
عضو شده از:
۲:۱۷ چهارشنبه ۴ اسفند ۱۳۸۹
از تربت جام
گروه:
عضو سايت
پیام: 88
سطح : 8; درصد این سطح : 35
پست/روز : 0 / 183
روز/پست : 29 / 4153
آفلاین

شاعری دیدم که نامش غصه بود

روزو شب را در کلامش گفته بود

در میان خستگی ها خفته بود

شاعری دیدم که با اشک خنده کرد

ناله ها هم از خدا و بنده کرد

غصه و زخم دلش را ناله کرد

گفت خوبم گرچه او اندوه داشت

شاعری دیدم که دستش بسته بود

سالها از ناله هایش گفته بود

هر چه را میدید از دل می نوشت

گاه با احساس می گفت از بهار

وقت پاییز زرد می شد همچو برگ

شاعری دیدم که جانش خسته بود

از شکایت ها دلش آکنده بود

او که درمان غمش را می نوشت

او نمی دانست ز دست سرنوشت

شاعری دیدم که دیگر رفته بود

شاعر : احمد البرز

پیام زده شده در: ۷:۳۳ شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۰
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال






شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید

[جستجوی پیشرفته]



ورود به سایت | تبادل لینک | |