افراد آنلاین
16 کاربر آن‌لاين است (1 کاربر در حال مشاهده‌ی سایت انجــــمن ها)
ادامه...

در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





سخنان حکیمانه مولوی
مديران سايت
عضو شده از:
۷:۰۰ یکشنبه ۲ خرداد ۱۳۸۹
گروه:
مدير سايت
عضو سايت
پیام: 1423
سطح : 32; درصد این سطح : 35
پست/روز : 0 / 783
روز/پست : 474 / 19444
آفلاین
قصه‏ى آن مرغ گرفته كه وصيت كرد كه بر گذشته پشيمانى مخور تدارك وقت انديش و روزگار مبر در پشيمانى :

آن يكى مرغى گرفت از مكر و دام
مرغ او را گفت اى خواجه‏ى همام‏

تو بسى گاوان و ميشان خورده‏اى
تو بسى اشتر به قربان كرده‏اى‏

تو نگشتى سير از آنها در زمن
هم نگردى سير از اجزاى من‏

هل مرا تا كه سه پندت بر دهم
تا بدانى زيركم يا ابلهم‏

اول آن پند هم در دست تو
ثانيش بر بام كهگل بست تو

و آن سوم پندت دهم من بر درخت
كه از اين سه پند گردى نيك بخت‏

آنچ بر دست است اين است آن سخن
كه محالى را ز كس باور مكن‏

بر كفش چون گفت اول پند زفت
گشت آزاد و بر آن ديوار رفت‏

گفت ديگر بر گذشته غم مخور
چون ز تو بگذشت ز آن حسرت مبر

بعد از آن گفتش كه در جسمم كتيم
ده درم سنگ است يك در يتيم‏

دولت تو بخت فرزندان تو
بود آن گوهر به حق جان تو

فوت كردى در كه روزى‏ات نبود
كه نباشد مثل آن در در وجود

آن چنان كه وقت زادن حامله
ناله دارد، خواجه شد در غلغله

مرغ گفتش نى نصيحت كردمت
كه مبادا بر گذشته‏ى دى غمت‏

چون گذشت و رفت غم چون مى‏خورى
يا نكردى فهم پندم يا كرى‏

و آن دوم پندت بگفتم كز ضلال
هيچ تو باور مكن قول محال‏

من نيم خود سه درمسنگ اى اسد
ده درم سنگ اندرونم چون بود

خواجه باز آمد به خود گفتا كه هين
باز گو آن پند خوب سومين‏

گفت آرى خوش عمل كردى بدان
تا بگويم پند ثالث رايگان

پند گفتن با جهول خوابناك
تخم افكندن بود در شوره خاك‏

چاك حمق و جهل نپذيرد رفو
تخم حكمت كم دهش اى پند گو

پیام زده شده در: ۱:۵۱ پنجشنبه ۲۶ بهمن ۱۳۸۵
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


Re: سخنان حکیمانه مولوی
مديران سايت
عضو شده از:
۷:۰۰ یکشنبه ۲ خرداد ۱۳۸۹
گروه:
مدير سايت
عضو سايت
پیام: 1423
سطح : 32; درصد این سطح : 35
پست/روز : 0 / 783
روز/پست : 474 / 19444
آفلاین
من مست و تو دیوانه ما را که برد خانه
من چند تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه

در شهر یکی کس را هشیار نمی‌بینم
هر یک بتر از دیگر شوریده و دیوانه

جانا به خرابات آ تا لذت جان بینی
جان را چه خوشی باشد بی‌صحبت جانانه

هر گوشه یکی مستی دستی ز بر دستی
و آن ساقی هر هستی با ساغر شاهانه

تو وقف خراباتی دخلت می و خرجت می
زین وقف به هشیاران مسپار یکی دانه

ای لولی بربط زن تو مستتری یا من
ای پیش چو تو مستی افسون من افسانه

از خانه برون رفتم مستیم به پیش آمد
در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه

چون کشتی بی‌لنگر کژ می‌شد و مژ می‌شد
وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه

گفتم ز کجایی تو تسخر زد و گفت ای جان
نیمیم ز ترکستان نیمیم ز فرغانه

نیمیم ز آب و گل نیمیم ز جان و دل
نیمیم لب دریا نیمی همه دردانه

گفتم که رفیقی کن با من که منم خویشت
گفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه

من بی‌دل و دستارم در خانه خمارم
یک سینه سخن دارم هین شرح دهم یا نه

در حلقه لنگانی می‌باید لنگیدن
این پند ننوشیدی از خواجه علیانه

سرمست چنان خوبی کی کم بود از چوبی
برخاست فغان آخر از استن حنانه

شمس الحق تبریزی از خلق چه پرهیزی
اکنون که درافکندی صد فتنه فتانه

پیام زده شده در: ۱۹:۱۴ دوشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۸۶
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


Re: سخنان حکیمانه مولوی
مديران سايت
عضو شده از:
۷:۰۰ یکشنبه ۲ خرداد ۱۳۸۹
گروه:
مدير سايت
عضو سايت
پیام: 1423
سطح : 32; درصد این سطح : 35
پست/روز : 0 / 783
روز/پست : 474 / 19444
آفلاین
چينيان گفتند ما نقاش‏تر
روميان گفتند ما را كر و فر

گفت سلطان امتحان خواهم در اين
كز شماها كيست در دعوى گزين

اهل چين و روم چون حاضر شدند
روميان از بحث در مكث آمدند

چينيان گفتند يك خانه به ما
خاص بسپاريد و يك آن شما

بود دو خانه مقابل دربدر
ز آن يكى چينى ستد رومى دگر

چينيان صد رنگ از شه خواستند
پس خزينه باز كرد آن ارجمند

هر صباحى از خزينه رنگها
چينيان را راتبه بود از عطا

روميان گفتند نى نقش و نه رنگ
در خور آيد كار را جز دفع زنگ

در فرو بستند و صيقل مى‏زدند
همچو گردون ساده و صافى شدند

از دو صد رنگى به بى‏رنگى رهى است
رنگ چون ابر است و بى‏رنگى مهى است

هر چه اندر ابر ضو بينى و تاب
آن ز اختر دان و ماه و آفتاب

چينيان چون از عمل فارغ شدند
از پى شادى دهلها مى‏زدند

شه در آمد ديد آن جا نقشها
مى‏ربود آن عقل را و فهم را

بعد از آن آمد به سوى روميان
پرده را بالا كشيدند از ميان

عكس آن تصوير و آن كردارها
زد بر اين صافى شده ديوارها

هر چه آن جا ديد اينجا به نمود
ديده را از ديده خانه مى‏ربود

روميان آن صوفيانند اى پدر
بى‏ز تكرار و كتاب و بى‏هنر

ليك صيقل كرده‏اند آن سينه‏ها
پاك از آز و حرص و بخل و كينه‏ها

آن صفاى آينه وصف دل است
كاو نقوش بى‏عدد را قابل است

صورت بى‏صورت بى‏حد غيب
ز آينه‏ى دل تافت بر موسى ز جيب

گر چه آن صورت نگنجد در فلك
نه به عرش و فرش و دريا و سمك

ز آن كه محدود است و معدود است آن
آينه‏ى دل را نباشد حد بدان

عقل اينجا ساكت آمد يا مضل
ز آنكه دل با اوست يا خود اوست دل

عكس هر نقشى نتابد تا ابد
جز ز دل هم با عدد هم بى‏عدد

تا ابد هر نقش نو كايد بر او
مى‏نمايد بى‏حجابى اندر او

اهل صيقل رسته‏اند از بوى و رنگ
هر دمى بينند خوبى بى‏درنگ

نقش و قشر علم را بگذاشتند
رايت عين اليقين افراشتند

رفت فكر و روشنايى يافتند
نحر و بحر آشنايى يافتند

مرگ كاين جمله از او در وحشت‏اند
مى‏كنند اين قوم بر وى ريشخند

كس نيابد بر دل ايشان ظفر
بر صدف آيد ضرر نى بر گهر

گر چه نحو و فقه را بگذاشتند
ليك محو و فقر را برداشتند

تا نقوش هشت جنت تافته ست
لوح دلشان را پذيرا يافته ست‏

"مثنوی معنوی"

پیام زده شده در: ۵:۱۶ یکشنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۸۶
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


Re: سخنان حکیمانه مولوی
مديران سايت
عضو شده از:
۷:۰۰ یکشنبه ۲ خرداد ۱۳۸۹
گروه:
مدير سايت
عضو سايت
پیام: 1423
سطح : 32; درصد این سطح : 35
پست/روز : 0 / 783
روز/پست : 474 / 19444
آفلاین
در بیان این خبر که انهن یغلبن العاقل و یغلبهن الجاهل
گفت پيغمبر كه زن بر عاقلان
غالب آيد سخت و بر صاحب دلان‏

باز بر زن، جاهلان چيره شوند
ز آن كه ايشان تند و بس خيره روند

کم بودشان رقت و لطف و وداد
زآن که حیوانی است غالب بر نهاد

مهر و رقت وصف انسانی بود
خشم و شهوت وصف حیوانی بود

پرتو حق است آن معشوق نيست
خالق است آن گوييا مخلوق نيست

داستان کامل همراه با تفسیر آن را می توانید در اینجا بخوانید.

پیام زده شده در: ۲۰:۳۵ جمعه ۴ مرداد ۱۳۸۷
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


Re: سخنان حکیمانه مولوی
مديران سايت
عضو شده از:
۷:۰۰ یکشنبه ۲ خرداد ۱۳۸۹
گروه:
مدير سايت
عضو سايت
پیام: 1423
سطح : 32; درصد این سطح : 35
پست/روز : 0 / 783
روز/پست : 474 / 19444
آفلاین
زن چه باشد؟ عالَم چه باشد؟ اگر گویی و اگر نگویی، او خود همان است و کار خود نخواهد رها کردن ــ بل که به گفتن اثر نکند و بتر شود. مثلا نانی را بگیر، زیر بغل کن و از مردم منع می کن و می گو که: «البته این را به کس نخواهم دادن. چه جایِ دادن؟ــ که نخواهم نمودن.» اگرچه آن بر درها افتاده است و سگان نمی خورند، از بسیاری نان و ارزانی، اما چون چنین منع آغاز کردی، همه خلق رغبت کنند و در بند آن نان گردند و در شفاعت و شناعت آیند که «البته خواهیم که آن نان را که منع می کنی و پنهان می کنی، ببینیم.» علی الخصوص که آن نان را سالی در آستین کنی و مبالغه و تاکید می کنی در نادادن و نانمودن، رغبتشان در آن نان از حد بگذرد ــ که الانسانُ حریصُ علی ما مُنعَ.
هر چند که زن را امر کنی که «پنهان شو»، او را دغدغه خود را نمودن بیشتر شود و خلق را از نهان شدن او، رغبت به آن زن بیش گردد. پس تو نشسته ای و رغبت را از دو طرف زیادت می کنی و می پنداری که اصلاح می کنی؟ آن خود عین فساد است. اگر او را گوهری باشد که نخواهد فعل بد کند، اگر منع کنی و اگر نکنی، او بر آن طبع نیک خود و سرشت پاک خود خواهد رفتن. فارغ باش و تشویش مخور! و اگر به عکس این باشد، باز همچنان بر طریق خود خواهد رفتن. منع جز رغبت را افزون نمی کند.

"فیه ما فیه" اثر جاوید مولانا جلال الدین بلخی رومی

پیام زده شده در: ۱۸:۰۴ پنجشنبه ۴ مهر ۱۳۸۷

ویرایش شده توسط مدير سايت در تاریخ ۱۳۸۷/۷/۴ ۱۸:۲۸:۳۶
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


پاسخ به: سخنان حکیمانه مولوی
مديران سايت
عضو شده از:
۷:۰۰ یکشنبه ۲ خرداد ۱۳۸۹
گروه:
مدير سايت
عضو سايت
پیام: 1423
سطح : 32; درصد این سطح : 35
پست/روز : 0 / 783
روز/پست : 474 / 19444
آفلاین
مرغی خانگی بر تخم های خویش خفته بود و با گرمای تن و مهر غریزی آنان را برای جوجه شدن آماده می ساخت. تا اینکه زمان خفتن پایان یافت. جوجه ها با کمک مادر از تخم بیرون آمدند، جوجه ای با شکلی نامتناسب با دیگر جوجه ها در بین آنان نمودار شد. مادر و جوجه ها او را از خود نمی دانستند و او را از آنان نمی شمرد.

به هر حال مرغ جوجه ها را با خود به گر...دش می برد و دانه چینی و حفظ جان می آموخت. آنها را آب می رساند که اگر در آب روند غرق می شوند. اما یک روز مرغ و جوجه ها دیدند آن جوجه ی دیگر شکل به آب رفته و شناکنان در جستجوی طعمه برآمد. تازه فهمیدند که او از تخم مرغابی بوده و برای مرغابی آب چون خشکی است و میل دریا غریزی و ذاتی مرغابی است.

آدمی چون آن مرغابی است اصلش از دریای وحدانیت است که مادر زمین او را پرورش جسمانی داده او در این جهان خاکی مهمان است، مهمانی که به جانشینی، زمین و زمینیان را اداره کند؛ اصل او زمینی نیست و امیال زمینی فرعند نه اصل.

گر تو را مادر بترساند ز آب تو مترس و سوی دریا ران شتاب
تو به تن حیوان، به جانی از مَلَک تا رَوی هم بر زمین هم بر فلک
ما همه مُرغابیانیم ای غلام بحر می داند زبان ِما تمام
پس سلیمان بحر آمد، ما چو طَیر در سلیمان تا ابد داریم سیر

پیام زده شده در: ۳:۳۱ شنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۰
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال






شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید

[جستجوی پیشرفته]



ورود به سایت | تبادل لینک | |