افراد آنلاین
15 کاربر آن‌لاين است (2 کاربر در حال مشاهده‌ی سایت انجــــمن ها)
ادامه...

در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان



(1) 2 3 4 »


اشعار عاشقانه
مديران سايت
عضو شده از:
۷:۰۰ یکشنبه ۲ خرداد ۱۳۸۹
گروه:
مدير سايت
عضو سايت
پیام: 1423
سطح : 32; درصد این سطح : 35
پست/روز : 0 / 783
روز/پست : 474 / 21707
آفلاین
ای تو با روح من ، از روز ازل یارترین.
کودکِ شعر مرا مهر تو غمخوار ترین.

گر یکی هست سزاوار پرستش ، به خدا
تو سزاوارترینی ، تو سزاوار ترین!

عطر نام تو که در پرده ی جان پیچیده ست
سینه را ساخته از یاد تو سرشارترین.

ای تو روشنگر ایام مه آلوده ی عمر
بی تماشای تو، روز و شب من تار ترین.

در گذر گاه نگاه تو گرفتارانند،
من به سرپنجه ی مهر تو گرفتارترین.

می توان با دل تو حرف غمی گفت و شنید
گر بود چون دل من راز نگهدارترین!
"مشیری"

پیام زده شده در: ۱۷:۱۳ شنبه ۷ بهمن ۱۳۸۵
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


Re: اشعار عاشقانه
مديران سايت
عضو شده از:
۷:۰۰ یکشنبه ۲ خرداد ۱۳۸۹
گروه:
مدير سايت
عضو سايت
پیام: 1423
سطح : 32; درصد این سطح : 35
پست/روز : 0 / 783
روز/پست : 474 / 21707
آفلاین
ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم
مدتی هست که هر شب،به تو می اندیشم

شبحی چند شب است ،آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است

در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم عاشق دیدار من است

یک نفر ساده،چنان ساده که از ساده گی اش
می توان یک شبه پی برد به دلدادگی اش

یک نفر سبز،چنان سبز که از سرسبزی اش
می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش

آی یکرنگ ترازآینه یک لحظه بایست
راستی این شبحه، هر شبه تصویر تو نیست؟

اگر این حادثه ی هر شبه تصویر تو نیست؟
پس چرا رنگ تو و آینه ،این قدر یکی ست؟

حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش
عاشقی جرم قشنگی ست به انکار مکوش

پیام زده شده در: ۱۷:۱۷ شنبه ۷ بهمن ۱۳۸۵
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


Re: اشعار عاشقانه
مديران سايت
عضو شده از:
۷:۰۰ یکشنبه ۲ خرداد ۱۳۸۹
گروه:
مدير سايت
عضو سايت
پیام: 1423
سطح : 32; درصد این سطح : 35
پست/روز : 0 / 783
روز/پست : 474 / 21707
آفلاین
برای دیدن تصویر اصلی در صفحه جدید کلیک کنید.

پیام زده شده در: ۴:۳۶ پنجشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۸۵
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


Re: اشعار عاشقانه
مديران سايت
عضو شده از:
۷:۰۰ یکشنبه ۲ خرداد ۱۳۸۹
گروه:
مدير سايت
عضو سايت
پیام: 1423
سطح : 32; درصد این سطح : 35
پست/روز : 0 / 783
روز/پست : 474 / 21707
آفلاین
گفتي مرا دوست نداري گله اي نيست
بين من و عشق تو فاصله اي نيست

گفتم که کمي صبر کن و گوش به من کن
گفتي گه نه بايد بروم حوصله اي نيست

پرواز عجب عادت خوبيست ولي حيف
تو رفتي و ديگر اثر از چلچله اي نيست

گفتي که کمي فکر خودم باشم و آن وقت
جز عشق تو در خاطر من مشغله اي نيست

رفتي تو خدا پشت و پنا هت به سلامت
بگذار بسوزد دل من مساله اي نيست

پیام زده شده در: ۱:۲۶ سه شنبه ۱۷ بهمن ۱۳۸۵
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


Re: اشعار عاشقانه
مديران سايت
عضو شده از:
۷:۰۰ یکشنبه ۲ خرداد ۱۳۸۹
گروه:
مدير سايت
عضو سايت
پیام: 1423
سطح : 32; درصد این سطح : 35
پست/روز : 0 / 783
روز/پست : 474 / 21707
آفلاین
من تمنا كردم
كه تو با من باشي

تو بمن گفتي
- هرگز، هرگز
پاسخي سخت و درشت

و مرا اين غصه اين
هرگز
كشت .

پیام زده شده در: ۱۷:۲۵ دوشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۸۵
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


Re: اشعار عاشقانه
مديران سايت
عضو شده از:
۷:۰۰ یکشنبه ۲ خرداد ۱۳۸۹
گروه:
مدير سايت
عضو سايت
پیام: 1423
سطح : 32; درصد این سطح : 35
پست/روز : 0 / 783
روز/پست : 474 / 21707
آفلاین
تو به اندازه ي تنهايي من خوشبختي
من به اندازه ي زيبايي تو غمگينم
چه اميد عبثي
من چه دارم كه تو را در خور ؟
هيچ
من چه دارم كه سزاوار تو ؟
هيچ
تو همه هستي من ، هستي من
تو همه زندگي من هستي
تو چه داري ؟
همه چيز
تو چه كم داري ؟ هيچ
بي تو در مي ابم
چون چناران كهن
از درون تلخي واريزم را
كاهش جان من اين شعر من است
آرزو مي كردم
كه تو خواننده ي شعرم باشي

راستي شعر مرا مي خواني ؟
نه ، دريغا ، هرگز
باورنم نيست كه خواننده ي شعرم باشي
كاشكي شعر مرا مي خواندي
بي تو من چيستم ؟ ابر اندوه
بي تو سرگردانتر ، از پژواكم
در كوه
گرد بادم در دشت
برگ پاييزم ، در پنجه ي باد
بي تو سرگردانتر
از نسيم سحرم
از نسيم سحر سرگردان
بي سرو سامان
بي تو - اشكم
دردم
آهم
آشيان برده ز ياد
مرغ درمانده به شب گمراهم
بي تو خاكستر سردم ، خاموش
نطپد ديگر در سينه ي من ، دل با شوق
نه مرا بر لب ، بانگ شادي
نه خروش
بي تو ديو وحشت
هر زمان مي دردم
بي تو احساس من از زندگي بي بنياد
و اندر اين دوره بيدادگريها هر دم
كاستن
كاهيدن
كاهش جانم
كم
كم
چه كسي خواهد ديد

مردنم را بي تو ؟
بي تو مردم ، مردم
گاه مي انديشم
خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد ؟
آن زمان كه خبر مرگ مرا
از كسي مي شنوي ، روي تو را
كاشكي مي ديدم
شانه بالازدنت را
بي قيد
و تكان دادن دستت كه
مهم نيست زياد
و تكان دادن سر را كه
عجيب !‌عاقبت مرد ؟
افسوس
كاش مي ديدم

پیام زده شده در: ۱۷:۳۴ دوشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۸۵
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


Re: اشعار عاشقانه
مديران سايت
عضو شده از:
۷:۰۰ یکشنبه ۲ خرداد ۱۳۸۹
گروه:
مدير سايت
عضو سايت
پیام: 1423
سطح : 32; درصد این سطح : 35
پست/روز : 0 / 783
روز/پست : 474 / 21707
آفلاین
من تو را خواهم برد
به عروسی عروسکهای
کودک خواهر خویش
که در آن مجلس جشن
صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس
صحبت از سادگی و کودکی است
چهره ای نیست عبوس
کودک خواهر من
در شب جشن عروسی عروسکهایش می رقصد
کودک خواهر من
امپراتوری پر وسعت خود را هر روز
شوکتی می بخشد
کودک خواهر من نام تو را می داند
نام تو را می خواند

پیام زده شده در: ۱:۵۷ سه شنبه ۲۲ اسفند ۱۳۸۵
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


Re: اشعار عاشقانه
مديران سايت
عضو شده از:
۷:۰۰ یکشنبه ۲ خرداد ۱۳۸۹
گروه:
مدير سايت
عضو سايت
پیام: 1423
سطح : 32; درصد این سطح : 35
پست/روز : 0 / 783
روز/پست : 474 / 21707
آفلاین
زندگی رویا نیست
زندگی زیبایی ست
می توان
بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی
می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت
می توان
از میان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو
هر دو بیزار از این فاصله هاست

پیام زده شده در: ۱:۵۸ سه شنبه ۲۲ اسفند ۱۳۸۵
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


Re: اشعار عاشقانه
مديران سايت
عضو شده از:
۷:۰۰ یکشنبه ۲ خرداد ۱۳۸۹
گروه:
مدير سايت
عضو سايت
پیام: 1423
سطح : 32; درصد این سطح : 35
پست/روز : 0 / 783
روز/پست : 474 / 21707
آفلاین
کاش مي دانستی
بعد از آن دعوت زيبا به ملاقات خودت
من چه حالی بودم
خبر دعوت ديدار ،چو از راه رسيد
پلک دل، باز پريد
من سراسيمه، به دل بانگ زدم
آفرين قلب صبور، زود برخيز عزيز
جامه تنگ در آر
و سراپا به سپيدی تو در آ
و به چشمم گفتم:
باورت ميشود ای چشم به ره مانده ی خيس
که پس از اين همه مدت،
ز تو دعوت شده است؟

چشم خنديد و به اشک گفت برو
بعد از اين دعوت زيبا به ملاقات نگاه
با تو ام کاری نيست

و به دستان رهايم گفتم :
کف بر هم بزنيد
هر چه غم بود گذشت ، ديگر انديشه لرزش به خودت راه مده
وقت آن است که آن دست محبت
ز تو يادی بکند

خاطرم را گفتم:زودتر راه بيفت
هر چه باشد،بلد راه تويی
ما که يک عمر بدين خانه نشستيم و تو تنها رفتی

بغض در راه گلو گفت:
مرحمت کم نشود
گويا با من بنشسته ، دگر کاری نيست
جای ماندن چو دگر نيست ، از اينجا بروم
پنجه از مو به در آورده به آن شانه زدم

و به لب هاگفتم:خنده ات را بردار، دست در دست تبسم بگزار
و نبينم که ديگر، که تو ورچيده و خاموش به کنجی باشی!!

سينه فرياد کشيد:
من نشان خواهم داد قاب نامش را در طاقچه ام
و هوای خوش يادش را ، در حافظه ام
مژده دادم به نگاهم،گفتم:
نذر ديدار قبول افتادست و مبارک باشد ، وصل پاک تو با برق نگاه محبوب

و تپش های دلم را گفتم:
اندکی آهسته
آبرويم نبری
پايکوبی ز چه بر پا کردی؟
پای بر سينه چنان طبل ،نکوب

نفسم را گفتم:جان من تو دگر بند نيا
اشک شوقی آمد
تاری جام دو چشمم بگرفت و به پلکم فرمود:
همچو دستمال حرير،
بنشان برق نگاه

پای در راه شدم
دل به مغزم مي گفت: من نگفتم به تو آخر، که سحر خواهد شد؟
هی تو انديشيدی، که چه بايد بکنی
من به تو مي گفتم:او مرا خواهد خواند، و مرا خواهد ديد

سر به آرامی گفت:
خوب چه مي دانستم
من گمان مي کردم ديدنش ممکن نيست
و نمي دانستم بين تو با او حرف صد پيوند است
من گمان ميکردم...

سينه فرياد کشيد:
خوب، فراموش کنيد
هر چه بوده است گذشت
حرف از غصه و من گفتم و انديشه بس است
به ملاقات بيانديش و نشاط
آفرين پای عزيز قدمت را قربان
تندتر راه برو ، طاقتم طاق شده است

چشم برقی ميزد
اشک بر گونه نوازش ميکرد
لب به لبخند ، تبسم ميکرد
مرغ قلبم با شوق ، سر به ديوار قفس مي کوبيد
تاب ماندن به قفس هيچ نداشت
دست بر هم ميخورد
نفس از شوق، سر سينه، تعارف ميکرد
سينه بر طبل خودش ميکوبيد

عقل شرمنده به آرامی گفت :راه را گم نکنيم!!
خاطرم خنده به لب گفت ، نترس
نگران هيچ مباش،سفر منزل دوست ، کار هر روز من است
چشم بر هم بگذار ، دل تو را خواهد برد
سر به پا گفت: کمی آهسته ،بگذاريد که من هم برسم
دل به سر گفت: شتاب!
تو هنوزم عقبی؟؟

فکر فرياد کشيد:دست خالی که بد است ،کاشکی...
سينه خنديد و بگفت: دست خالی ز چه روی
اين همه هديه،کجا چيزی نيست!!

چشم را ،گريه شوق
قلب را عشق بزرگ
سينه ، يک سينه سخن
روح را ، شوق وصال
خاطر ،آکنده ياد


کاشکی خاطر محبوب قبولش افتد
شوق ديدار نباتی آورد
کام جانم شيرين
پای تا سر همه انديشه وصل
...

وه چه رويای قشنگی ديدم
خواب ، ای موهبت خالق پاک
خواب را دريابم
که در آن مي توان با تو نشست
مي توان با تو سخن گفت و شنيد
خواب دنيای توانايی هاست
خواب،سهم من از تو و ديدار شماست
خواب دنيای فراموشی هاست

خواب را دريابم
که تو در خواب مرا خواهی خواند
که تو در خواب مرا خواهی خواست
و تو در خواب به من خواهی گفت :
تو به ديدار من آ

آه!
کاش مي دانستی
بعد از آن دعوت زيبا به ملاقات خودت
من چه حالی دارم
پلک دل باز پريد
خواب را دريابم
من به ميهمانی ديدار تو می انديشم... .

خانوم گل

پیام زده شده در: ۱۸:۰۵ سه شنبه ۱۴ فروردین ۱۳۸۶

ویرایش شده توسط مدير سايت در تاریخ ۱۳۸۶/۱/۱۴ ۲۳:۰۹:۲۵
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


دل آویزترین شعر جهان
مديران سايت
عضو شده از:
۷:۰۰ یکشنبه ۲ خرداد ۱۳۸۹
گروه:
مدير سايت
عضو سايت
پیام: 1423
سطح : 32; درصد این سطح : 35
پست/روز : 0 / 783
روز/پست : 474 / 21707
آفلاین
از دل افروزترين روز جهان
خاطره‌اي با من هست
به شما ارزاني:

سحري بود و هنوز
گوهر ماه به گيسوي شب آويخته بود
گل ياس،
عشق در جان هوا ريخته بود
من به ديدار سحر ميرفتم
نفسم با نفس ياس درآميخته بود

مي‌گشودم پر و مي‌رفتم و مي‌گفتم:
هاي! بسراي اي دل شيدا، بسراي!
اين دل افروزترين روز جهان را بنگر!
تو دل آويزترين شعر جهان را بسراي!

آسمان، ياس، سحر، ماه، نسيم،
روح در جسم جهان ريخته‌اند
شور و شوق تو برانگيخته‌اند

تو هم اي مرغك تنها، بسراي!
همه درهاي رهايي بسته است
تا گشايي به نسيم سخني، پنجره‌اي را، بسراي!
بسراي!

من به دنبال دل آويزترين شعر جهان مي‌رفتم
در افق، پشت سراپرده نور، باغ‌هاي گل سرخ
شاخه گسترده به مهر، غنچه آورده به ناز
دم به دم از نفس باد سحر، غنچه‌ها مي‌شد باز
غنچه‌ها مي‌شد باز، باغ‌هاي گل سرخ، باغ‌هاي گل سرخ

يك گل سرخ درشت از دل دريا برخاست!
چون گل افشاني لبخند تو در لحظه شكفتن
خورشيد! چه فروغي به جهان مي‌بخشيد! چه شكوهي!
همه عالم به تماشا برخاست

من به دنبال دل آويزترين شعر جهان مي‌گشتم
دو كبوتر در اوج، بال در بال، گذر مي‌كردند
دو صنوبر در باغ، سرفراگوش هم آورده، به نجوا غزلي مي‌خواندند
مرغ دريايي، با جفت خود از ساحل دور، رو نهادند به دروازه نور ...

چمن خاطر من نيز ز جانمايه عشق، در سراپرده دل
غنچه‌اي مي‌پرورد، هديه‌اي مي‌آورد
برگ‌هايش كم‌كم باز شدند:

ـــ يافتم! يافتم! آن نكته كه مي‌خواستمش
با شكوفايي خورشيد و گل‌افشاني لبخند تو آراستمش
تار و پودش را از خوبي و مهر، خوشتر از تافته ياس و سحر بافته ام:

"دوستت دارم" را من دل آويزترين شعر جهان يافته ام

اين گل سرخ من است
دامنت پر كن از اين گل كه دهي هديه به خلق
كه بري خانه دشمن، كه فشاني بر دوست
راز خوشبختي هر كس به پراكندن اوست
در دل مردم عالم، به خدا نور خواهد پاشيد
روح خواهد بخشيد

تو هم اي خوب من اين نكته به تكرار بگو
اين دل آويزترين شعر جهان را همه وقت
نه به يك بار و به ده بار، كه صد بار بگو

"دوستم داري؟" را از من بسيار بپرس
"دوستت دارم" را با من بسيار بگو

پیام زده شده در: ۱۴:۰۳ یکشنبه ۲۶ فروردین ۱۳۸۶
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال






شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید

[جستجوی پیشرفته]



ورود به سایت | تبادل لینک | |