افراد آنلاین
18 کاربر آن‌لاين است (4 کاربر در حال مشاهده‌ی سایت انجــــمن ها)
ادامه...

در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





سهراب سپهری
مديران سايت
عضو شده از:
۷:۰۰ یکشنبه ۲ خرداد ۱۳۸۹
گروه:
مدير سايت
عضو سايت
پیام: 1423
سطح : 32; درصد این سطح : 35
پست/روز : 0 / 783
روز/پست : 474 / 19105
آفلاین
پيامی در راه

روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد
در رگ ها نور خواهم ریخت
و صدا در داد ای سبدهاتان پر خواب سیب آوردم سیب سرخ خورشید

خواهم آمد گل یاسی به گدا خواهم داد
زن زیبای جذامی را گوشواری دیگر خواهم بخشید
كور را خواهم گفتم : چه تماشا دارد باغ
دوره گردی خواهم شد كوچه ها را خواهم گشت جار خواهم زد : آی شبنم شبنم شبنم
رهگذاری خواهد گفت : راستی را شب تاریكی است كهكشانی خواهم دادش
روی پل دختركی بی پاست دب اكبر را بر گردن او خواهم آویخت

هر چه دشنام از لب خواهم برچید
هر چه دیوار از جا خواهم بركند
رهزنان را خواهم گفت : كاروانی آمد بارش لبخند
ابر را پاره خواهم كرد
من گره خواهم زد چشمان را با خورشید ‚ دل ها را با عشق سایه ها را با آب شاخه ها را با باد
و به هم خواهم پیوست خواب كودك را با زمزمه زنجره ها
بادبادك ها به هوا خواهم برد
گلدان ها آب خواهم داد

خواهم آمد پیش اسبان ‚ گاوان ‚ علف سبز نوازش خواهم ریخت
مادیانی تشنه سطل شبنم را خواهم آورد
خر فرتوتی در راه من مگس هایش را خواهم زد
خواهم آمد سر هر دیواری میخكی خواهم كاشت
پای هر پنجره ای شعری خواهم خواند
هر كلاغی را كاجی خواهم داد
مار را خواهم گفت : چه شكوهی دارد غوك
آشتی خواهم داد

آشنا خواهم كرد
راه خواهم رفت
نور خواهم خورد
دوست خواهم داشت....

پیام زده شده در: ۱۴:۱۴ دوشنبه ۶ آذر ۱۳۸۵
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


آب را گل نكنيم
مديران سايت
عضو شده از:
۷:۰۰ یکشنبه ۲ خرداد ۱۳۸۹
گروه:
مدير سايت
عضو سايت
پیام: 1423
سطح : 32; درصد این سطح : 35
پست/روز : 0 / 783
روز/پست : 474 / 19105
آفلاین
آب را گل نكنيم
در فرو دست انگار كفتری می خورد آب
يا كه در بيشه ی دور سيره ای پَر می شويد
يا در آبادی كوزه ای پُر می گردد


آب را گل نكنيم
شايد اين آب روان می رود پای سپيداری تا فرو شويد
اندوه دلی
دست درويشی شايد نان خشكيده فرو برده در آب
و زن زيبايي آمده لب رود

آب را گل نكنيم
روي زيبا دوبرابر شده است

چه گوارا اين آب
چه زلال اين رود

مردم بالا دست چه صفايی دارند
چشمه هاشان جوشان گاو هايشان شير افشان باد

من نديدم دهشان
بی گمان پای چپرهاشان جاپای خداست
ماهتاب آنجا می كند روشن پهنای كلام
بی گمان در ده بالا دست
چينه ها كوتاه است

مردمش می دانند كه شقايق چه گلی است
بی گمان آنجا آبی آبی است
غنچه ای می شكفد اهل ده باخبرند
چه دهی بايد باشد

كوچه باغش پر موسيقی باد
مردمان سررود آب را می فهمند
گل نكردندش ما نيز

آب را گل نكنيم....

پیام زده شده در: ۱۴:۳۹ دوشنبه ۶ آذر ۱۳۸۵
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


خانه ی دوست کجاست؟
مديران سايت
عضو شده از:
۷:۰۰ یکشنبه ۲ خرداد ۱۳۸۹
گروه:
مدير سايت
عضو سايت
پیام: 1423
سطح : 32; درصد این سطح : 35
پست/روز : 0 / 783
روز/پست : 474 / 19105
آفلاین
خانه ی دوست کجاست؟

در فلق بود که پرسید سوار
آسمان مکثی کرد

رهگذر شاخه ی نوری که بر لب داشت به تاریکی شنها بخشید و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:

نرسیده به درخت, کوچه باغی ست که از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبیست
میروی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر به در می آرد

پس به سمت گل تنهائی میپیچی
دو قدم مانده به گل
پای فواره ی جاوید اساطیر زمین میمانی

و ترا ترسی شدید فرا میگیرد

در صمیمیت سیال فضا خش خشی میشنوی
کودکی میبینی
رفته از کاج بلندی بالا
جوجه بردارد
از لانه ی نور
و از او میپرسی

خانه ی دوست کجاست...؟

پیام زده شده در: ۱۴:۴۵ دوشنبه ۶ آذر ۱۳۸۵

ویرایش شده توسط مدير سايت در تاریخ ۱۳۸۵/۹/۶ ۱۵:۱۲:۰۵
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


پاسخ به: سهراب سپهری
فعال
عضو شده از:
۲:۱۷ چهارشنبه ۴ اسفند ۱۳۸۹
از تربت جام
گروه:
عضو سايت
پیام: 88
سطح : 8; درصد این سطح : 35
پست/روز : 0 / 183
روز/پست : 29 / 4074
آفلاین
به سراغ من اگر می‌آیید،


پشت هیچستانم.

پشت هیچستان جایی است.


پشت هیچستان رگ‌های هوا، پر قاصدهایی است


که خبر می‌آرند، از گل واشده دورترین بوته خاک.


روی شن‌ها هم، نقش‌های سم اسبان سواران ظریفی است که صبح


به سر تپه معراج شقایق رفتند.


پشت هیچستان، چتر خواهش باز است:


تا نسیم عطشی در بن برگی بدود،


زنگ باران به صدا می‌آید.


آدم این‌جا تنهاست


و در این تنهایی، سایه نارونی تا ابدیت جاری است.

به سراغ من اگر می‌آیید،


نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد


چینی نازک تنهایی من.



پیام زده شده در: ۷:۳۶ دوشنبه ۹ اسفند ۱۳۸۹
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


پاسخ به: سهراب سپهری
فعال
عضو شده از:
۲:۱۷ چهارشنبه ۴ اسفند ۱۳۸۹
از تربت جام
گروه:
عضو سايت
پیام: 88
سطح : 8; درصد این سطح : 35
پست/روز : 0 / 183
روز/پست : 29 / 4074
آفلاین
میان لحظه و خاک ، ساقه گرانبار هراسی نیست


میان لحظه و خاک ، ساقه گرانبار هراسی نیست.


همراه! ما به ابدیت گل ها پیوسته ایم.


تابش چشمانت را به ریگ و ستاره سپار:


تراوش رمزی در شیار تماشا نیست.


نه در این خاک رس نشانه ترس


و نه بر لاجورد بالا نقش شگفت.


در صدای پرنده فروشو.


اضطراب بال و پری سیمای ترا سایه نمی کند.


در پرواز عقاب


تصویر ورطه نمی افتد.


سیاهی خاری میان چشم و تماشا نمی گذرد.


و فراتر:


میان خوشه و خورشید


نهیب داس از هم درید.


میان لبخند و لب


خنجر زمان در هم شکست.


خنجر زمان در هم شکست ...


سهراب سپهری



پیام زده شده در: ۷:۵۲ دوشنبه ۹ اسفند ۱۳۸۹
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


پاسخ به: سهراب سپهری
فعال
عضو شده از:
۲:۱۷ چهارشنبه ۴ اسفند ۱۳۸۹
از تربت جام
گروه:
عضو سايت
پیام: 88
سطح : 8; درصد این سطح : 35
پست/روز : 0 / 183
روز/پست : 29 / 4074
آفلاین

نام شعر : رو به غروب

ريخته سرخ غروب
جابجا بر سر سنگ.
كوه خاموش است.
مي خروشد رود.
مانده در دامن دشت
خرمني رنگ كبود.

سايه آميخته با سايه.
سنگ با سنگ گرفته پيوند.
روز فرسوده به ره مي گذرد.
جلوه گر آمده در چشمانش
نقش اندوه پي يك لبخند.

جغد بر كنگره ها مي خواند.
لاشخورها، سنگين،
از هوا، تك تك ، آيند فرود:
لاشه اي مانده به دشت
كنده منقار ز جا چشمانش،
زير پيشاني او
مانده دو گود كبود.

تيرگي مي آيد.
دشت مي گيرد آرام.
قصه رنگي روز
مي رود رو به تمام.

شاخه ها پژمرده است.
سنگ ها افسرده است.
رود مي نالد.
جغد مي خواند.
غم بياويخته با رنگ غروب.
مي تراود ز لبم قصه سرد:
دلم افسرده در اين تنگ غروب.

پیام زده شده در: ۷:۵۳ دوشنبه ۹ اسفند ۱۳۸۹
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


پاسخ به: سهراب سپهری
فعال
عضو شده از:
۲:۱۷ چهارشنبه ۴ اسفند ۱۳۸۹
از تربت جام
گروه:
عضو سايت
پیام: 88
سطح : 8; درصد این سطح : 35
پست/روز : 0 / 183
روز/پست : 29 / 4074
آفلاین
نور را پيموديم، دشت طلا را در نوشتيم

افسانه را چيديم، و پلا سيده فكنديم

كنار شن زار، آفتابي سايه بار، ما را نواخت. درنگي كرديم .

بر لب رود پهناور رمز، روياها را سر بريديم .

ابري رسيد، و ما ديده فرو بستيم .

ظلمت شكافت، زهره راد يديم، و به ستيغ برآمديم .

آذرخشي فرود آمد. و ما را در نيايش فرو ديد .

لرزان، گريستيم . خندان، گريستيم .

رگباري فرو كوفت : از در همدلي بوديم .

سياهي رفت، سر به آبي آسمان سوديم، در خور آسمان ها شديم .

سايه را به دره رها كرديم . لبخند را به فراخناي تهي فشانديم .

سكوت ما بهم پيوست، و ما ماشديم .

تنهايي ما تا دشت طلا دامن كشيد .

آفتاب از چهره ما ترسيد .

دريافتيم، و خنده زديم .

نهفتيم و سوختيم .

هر چه بهم تر، تنها تر.

از ستيغ جدا شديم :

من به خاك آمدم، و بنده شدم .

تو بالا رفتي و خدا شدي .

*****

پیام زده شده در: ۷:۵۴ دوشنبه ۹ اسفند ۱۳۸۹
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


پاسخ به: سهراب سپهری
فعال
عضو شده از:
۲:۱۷ چهارشنبه ۴ اسفند ۱۳۸۹
از تربت جام
گروه:
عضو سايت
پیام: 88
سطح : 8; درصد این سطح : 35
پست/روز : 0 / 183
روز/پست : 29 / 4074
آفلاین
غمي غمناك

شب سردي است، و من افسرده.

راه دوري است، و پايي خسته.

تيرگي هست و چراغي مرده.

مي كنم، تنها، از جاده عبور:

دور ماندند ز من آدم ها.

سايه اي از سر ديوار گذشت،

غمي افروز مرا بر غم ها

فكر تاريكي و اين ويراني

بي خبر آمد تا با دل من

قصه ها ساز كند پنهاني.

نيست رنگي كه بگويد با من

اندكي صبر، سحر نزديك است.

هر دم اين بانگ بر آرم از دل:

واي، اين شب چقدر تاريك است!

خنده اي كو كه به دل انگيزم؟

قطره اي كو كه به دريا ريزم؟

صخره اي كو كه بدان آويزم؟

مثل اين است كه شب نمناك است.

ديگران را هم غم هست به دل،

غم من، ليك، غمي غمناك است.



پیام زده شده در: ۸:۰۸ یکشنبه ۲۲ اسفند ۱۳۸۹
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


پاسخ به: سهراب سپهری
فعال
عضو شده از:
۲:۱۷ چهارشنبه ۴ اسفند ۱۳۸۹
از تربت جام
گروه:
عضو سايت
پیام: 88
سطح : 8; درصد این سطح : 35
پست/روز : 0 / 183
روز/پست : 29 / 4074
آفلاین
اي شور، اي قديم



صبح

شور ابعاد عيد

ذايقه را سايه كرد.

عكس من افتاد در مساحت تقويم:

در خم آن كودكانه هاي مورب،

روي سرازيري فراغت يك عيد

داد زدم:

(( به، چه هوايي! ))

در ريه هايم وضوح بال تمام پرندهاي جهان بود.

آن روز

آب، چه تر بود!

باد به شكل لجاجت متواري بود.

من همه مشق هاي هندسي ام را

روي زمين چيده بودم.

آن روز

چند مثلث در آب

غرق شدند.

من

گيج شدم،

جست زدم روي كوه نقشه جغرافي:

(( آي، هليكوپتر نجات! ))

حيف:

طرح دهان در عبور باد بهم ريخت.

***

اي وزش شور، اي شديدترين شكل!

سايه ليوان آب را

تا عطش اين صداقت متلاشي

راهنمايي كن.

*****


پیام زده شده در: ۸:۱۱ یکشنبه ۲۲ اسفند ۱۳۸۹
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


پاسخ به: سهراب سپهری
فعال
عضو شده از:
۲:۱۷ چهارشنبه ۴ اسفند ۱۳۸۹
از تربت جام
گروه:
عضو سايت
پیام: 88
سطح : 8; درصد این سطح : 35
پست/روز : 0 / 183
روز/پست : 29 / 4074
آفلاین
برخورد
نوری به زمین فرود آمد :

دو جا پا بر شن های بیابان دیدم .

از کجا آمده بود ؟

به کجا می رفت ؟

تنها دو جا پا دیده می شد .

شاید خطایی پا به زمین نهاده بود .

ناگهان جا پا ها به راه افتادند .

روشنی همراهشان می خزید .

جا پا ها گم شدند ،

خود را از رو به رو تماشا کردم :

گودالی از مرگ پر شده بود .

و من در مرده خود به راه افتادم .

صدای پایم را از راه دوری می شنیدم ،

شاید از بیایانی می گذشتم .

انتظاری گمشده با من بود .

ناگهان نوری در مرده ام فرود آمد

و من در اظطرابی زنده شدم :

دو جا پا هستی ام را پر کرد .

از کجا آمده بود ؟

به کجا می رفت ؟

تنها دو جا پا دیده می شد .

شاید خطایی پا به زمین نهاده بود .


پیام زده شده در: ۲۲:۲۲ پنجشنبه ۲۵ فروردین ۱۳۹۰
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال






شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید

[جستجوی پیشرفته]



ورود به سایت | تبادل لینک | |