افراد آنلاین
23 کاربر آن‌لاين است (2 کاربر در حال مشاهده‌ی سایت انجــــمن ها)
ادامه...

در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان



« 1 2 (3)


Re: اشعار
مديران سايت
عضو شده از:
۷:۰۰ یکشنبه ۲ خرداد ۱۳۸۹
گروه:
مدير سايت
عضو سايت
پیام: 1392
سطح : 32; درصد این سطح : 6
پست/روز : 155 / 776
روز/پست : 464 / 16434
آفلاین
چه کسی می خواهد
من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد
من اگر ما نشویم ، تنهایم
تو اگر ما نشوی، خویشتنی

از کجا که من و تو
شور یکپارچگی را در شرق
باز برپا نکنیم؟
از کجا که من و تو
مشت رسوایان را وا نکنیم؟

من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند
من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد ؟
چه کسی با دشمن بستیزد ؟
چه کسی پنجه در پنجه هر دشمن دون آویزد؟

پیام زده شده در: ۲:۰۱ سه شنبه ۲۲ اسفند ۱۳۸۵
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


Re: اشعار
مديران سايت
عضو شده از:
۷:۰۰ یکشنبه ۲ خرداد ۱۳۸۹
گروه:
مدير سايت
عضو سايت
پیام: 1392
سطح : 32; درصد این سطح : 6
پست/روز : 155 / 776
روز/پست : 464 / 16434
آفلاین
شايد خار رها شده و فراموش شده کوچکی بيش نباشم
اما دريا...
دريا تنها آرزويم است
شايد گل زيبا و خوشبويی نباشم
شايد درخت سپيدار محبوب تر باشد

اما شما...
سنگ های سنگين
شما که قلبتان پر از کينه است
هيچ وقت طعم تلاطم رود را نخواهيد چشيد
آن گل زيبای سحر کننده،غرق در افسونگری خود اسير است
و سپيدار محبوبتان روزی از آرزوی رسيدن به آسمان دست ميکشد

اما من ...
همان خار رهای کوچک ته رود
سبکبال،غوطه ور و آزاد
روزی به دريا خواهم رسيد... .

پیام زده شده در: ۱۷:۲۵ سه شنبه ۱۴ فروردین ۱۳۸۶
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


Re: اشعار
مديران سايت
عضو شده از:
۷:۰۰ یکشنبه ۲ خرداد ۱۳۸۹
گروه:
مدير سايت
عضو سايت
پیام: 1392
سطح : 32; درصد این سطح : 6
پست/روز : 155 / 776
روز/پست : 464 / 16434
آفلاین
غنچه-با لبخند-می گويد:
تماشايم کنيد!

گل،بتابد چهره،همچون چلچراغ:
-يک نظر در روی زيبايم کنيد!

سرو ناز-سر خوش و طناز- می بالد به خويش:
گوشه چشمی به بالايم کنيد!

باد نجوا مي کند در گوش برگ:
-سر در آغوش گلی دارم،کنار چتر بيد،
راه دوری نيست پيدايم کنيد!

آب ميگويد:
زاری ام را بشنويد!
گوش بر آوای غمهايم کنيد!

پشت پرده باغ،اما،
در هراس:
باز، پاييز است و در راهند آن دژخيم و داس.

سنگ ها حرف هايی ميزنند
گوش کن!

خاموش ها گوياترند!
از در و ديوار می بارد سخن.
تا کجا دريابد آن را جان من.
در خموشی های من فرياد هاست.
آن که دريابد چه مي گويم کجاست؟
آشنايی با زبان بی زبانانی چو ما
دشوار نيست.

چشم و گوشی هست مردم را دريغ
گوش ها،هشيار نه
چشم ها بيدار نيست!

پیام زده شده در: ۱۷:۲۹ سه شنبه ۱۴ فروردین ۱۳۸۶
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


Re: اشعار
مديران سايت
عضو شده از:
۷:۰۰ یکشنبه ۲ خرداد ۱۳۸۹
گروه:
مدير سايت
عضو سايت
پیام: 1392
سطح : 32; درصد این سطح : 6
پست/روز : 155 / 776
روز/پست : 464 / 16434
آفلاین
سلامم را تو پاسخ گوی
با آنچه تو را دادم
كه اينجا آدمك بسيار
اما باز تويی در شهر خاموشی
همه معنای فريادم

سلامم را تو پاسخ گوي
با لبخند بی تزوير
بپرس احوال تنهايی من را
حال اينجايم مپرس
از اتفاق ياُس فرداها
مگو با ما چه خواهد كرد اين تقدير

سلامم را تو پاسخ گوی
ای دنيای پاكی ها غبارم من
تو باران باش جدايم كن
ز اين و آن رها
از منت بی مهر خاكی ها

سلام من
صدای وسعت تنهايی ام
از انتهای غربتم در شب
سلام من
همان اميد تا صبح است

سلامم را تو پاسخ گوی
گر دست تمنای مرا خواهی

پیام زده شده در: ۲۱:۱۶ پنجشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۸۶
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


Re: اشعار
مديران سايت
عضو شده از:
۷:۰۰ یکشنبه ۲ خرداد ۱۳۸۹
گروه:
مدير سايت
عضو سايت
پیام: 1392
سطح : 32; درصد این سطح : 6
پست/روز : 155 / 776
روز/پست : 464 / 16434
آفلاین
دعوتت مي‌كنم امشب
به نبودنم به يادم
تو به من دنيا رو دادي
من به تو خاطره دادم

دعوتت مي‌كنم امشب
به دلي كه بي‌تو سرده
به دلي كه پاره پاره‌ست
به دلي كه توبه كرده

دعوتت مي‌كنم امشب
به يه قطره اشك و هق هق
پرپر حادثه با تو
سهم من بغض دقايق

دعوتم كن توي شكِ دل بريدن
اي خدا! كي بود كه برگشت
سايه‌ي تو، يا دل من؟

پیام زده شده در: ۱۳:۵۴ یکشنبه ۲۶ فروردین ۱۳۸۶
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


کوچه
مديران سايت
عضو شده از:
۷:۰۰ یکشنبه ۲ خرداد ۱۳۸۹
گروه:
مدير سايت
عضو سايت
پیام: 1392
سطح : 32; درصد این سطح : 6
پست/روز : 155 / 776
روز/پست : 464 / 16434
آفلاین
بي تو، مهتاب‌شبي، باز از آن كوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم،
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.

در نهانخانة جانم، گل ياد تو، درخشيد
باغ صد خاطره خنديد،
عطر صد خاطره پيچيد:

يادم آمد كه شبي باهم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم.

تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت.
من همه، محو تماشاي نگاهت.

آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام

خوشه ی ماه فرو ريخته در آب
شاخه‌ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم آيد، تو به من گفتي:
"از اين عشق حذر كن!
لحظه‌اي چند بر اين آب نظر كن،
آب، آيينه ی عشق گذران است،
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است،
باش فردا، كه دلت با دگران است!
تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!"

با تو گفتم:‌” حذر از عشق!؟ - ندانم
سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم،
نتوانم!
روز اول، كه دل من به تمناي تو پر زد،
چون كبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم ....“

باز گفتم كه : ” تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم! “

اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب، ناله ی تلخي زد و بگريخت ...

اشك در چشم تو لرزيد،
ماه بر عشق تو خنديد!

يادم آيد كه : دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم.
نگسستم، نرميدم.

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌هاي دگر هم،
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم،
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ...

بي تو، اما، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!

"فریدون مشیری"

پیام زده شده در: ۲:۵۶ چهارشنبه ۲۹ فروردین ۱۳۸۶
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


من گم شده ام
مديران سايت
عضو شده از:
۷:۰۰ یکشنبه ۲ خرداد ۱۳۸۹
گروه:
مدير سايت
عضو سايت
پیام: 1392
سطح : 32; درصد این سطح : 6
پست/روز : 155 / 776
روز/پست : 464 / 16434
آفلاین
من گم شده ام
کسی نشانم را ندارد
دیگر دنبالم نمی گردند
گاهی صدایی مبهم آدرس آخرین کوه را می دهد.
به دنبالش چیزی٬ نوری حواسم را پرت می کند
همیشه وسط راه ترس برم می دارد . از تاریکی می ترسم . از باد هم . بر می گردم .

دوباره راه را گم می کنم.
از ترس سایه های خیابان بود که آن را ٬ نشانم را می گویم
در صندوقچه ای زیر ناودانی پنهان کردم
شاید شبی که باران بارید آب آن را با خود برد
دیر شده حالا دیگر آدرس آن کوچه را هم ندارم
او هم حتما در پای آخرین کوه منتظر است

من نباید می ترسیدم
همه چیز تمام شده است
همه چیز تمام شده است
هیچ کس نشان راه را ندارد
من گم شده ام

باران

پیام زده شده در: ۱۵:۳۵ سه شنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۸۶
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


پاسخ به: اشعار
فعال
عضو شده از:
۲:۱۷ چهارشنبه ۴ اسفند ۱۳۸۹
از تربت جام
گروه:
عضو سايت
پیام: 88
سطح : 8; درصد این سطح : 35
پست/روز : 0 / 183
روز/پست : 29 / 3484
آفلاین
معلم پای تخته داد می زد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گردپنهان بود
ولی آخر کلاسی ها
لواشک بین خود تقسیم می کردند

وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد
برای آنکه بی خود های و هو می کرد و با آن شور بی پایان
تساوی های جبری رانشان می داد
خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت
یک با یک برابر هست

از میان جمع شاگردان یکی برخاست
همیشه یک نفر باید به پا خیزد
به آرامی سخن سر داد
تساوی اشتباهی فاحش و محض است

معلم
مات بر جا ماند
و او پرسید
گر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز
یک با یک برابر بود

سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد
آری برابر بود

و او با پوزخندی گفت
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود
وانکه قلبی پک و دستی فاقد زر داشت
پایین بود

اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که صورت نقره گون
چون قرص مه می داشت
بالا بود
وان سیه چرده که می نالید
پایین بود

اگریک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می شد

حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفت خواران
از کجا آماده می گردید
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟
یا که زیر صربت شلاق له می گشت ؟

یک اگر با یک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟

معلم ناله آسا گفت
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید

یک با یک برابر نیست

پیام زده شده در: ۸:۱۵ سه شنبه ۱۰ اسفند ۱۳۸۹

ویرایش شده توسط admin در تاریخ ۱۳۸۹/۱۲/۱۰ ۱۰:۵۶:۱۶
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال






شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید

[جستجوی پیشرفته]



ثبت نام | ورود به سایت | تبادل لینک | |