افراد آنلاین
19 کاربر آن‌لاين است (2 کاربر در حال مشاهده‌ی سایت انجــــمن ها)
ادامه...

در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان



« 1 (2) 3 »


قاصدک
مديران سايت
عضو شده از:
۷:۰۰ یکشنبه ۲ خرداد ۱۳۸۹
گروه:
مدير سايت
عضو سايت
پیام: 1392
سطح : 32; درصد این سطح : 6
پست/روز : 155 / 776
روز/پست : 464 / 16434
آفلاین
قاصدک! هان. چه خبر آوردی؟
از کجا وزکه خبر آوردی؟

خوش خبر باشی .اما. اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی

انتظارخبری نيست مرا
نه زياری نه زديار و دياری ـ باری

بروآنجا که بودچشمی و گوشی با کس
برو آنجا که ترا منتظرند.

قاصدک!

دردل من همه کورند و کرند
دست بردار ازاين در وطن خويش غريب

قاصد تجربه های همه تلخ
بادلم می گويد
که دروغی تو .دروغ
که فريبی تو.فريب.

قاصدک!هان. ولی.... آخر.....ايوای!

راستی آيا رفتی باباد؟
باتوام.آی کجا رفتی؟ آی.........!

راستی آيا جايی خبری هست هنـــــوز؟
مانده خاکسترگرمی جـــــــــــايی؟
دراجاقی ـ طمع شعله نمی بندم ـ خردک شرری هست هنـــــوز؟

قاصدک!

ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گريند.

مهدی اخوان ثالث(م.امید)

پیام زده شده در: ۲۰:۳۹ سه شنبه ۲۶ دی ۱۳۸۵
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


Re: اشعار
مديران سايت
عضو شده از:
۷:۰۰ یکشنبه ۲ خرداد ۱۳۸۹
گروه:
مدير سايت
عضو سايت
پیام: 1392
سطح : 32; درصد این سطح : 6
پست/روز : 155 / 776
روز/پست : 464 / 16434
آفلاین
آنگاه که غرور کسي را له مي کني،
آنگاه که کاخ آرزوهاي کسي را ويران مي کني،
آنگاه که شمع اميد کسي را خاموش مي کني،
آنگاه که بنده اي را ناديده مي انگاري،
آنگاه که حتي گوشت را مي بندي تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي،
آنگاه که خدا را مي بيني و بنده خدا را ناديده مي گيري،

مي خواهم بدانم،
دستانت را بسوي کدام آسمان دراز مي کني تا براي خوشبختي خودت دعا کني؟

بسوي کدام قبله نماز مي گزاري که ديگران نگزارده اند؟

پیام زده شده در: ۲۳:۰۰ شنبه ۳۰ دی ۱۳۸۵
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


برای شما جا نداریم
مديران سايت
عضو شده از:
۷:۰۰ یکشنبه ۲ خرداد ۱۳۸۹
گروه:
مدير سايت
عضو سايت
پیام: 1392
سطح : 32; درصد این سطح : 6
پست/روز : 155 / 776
روز/پست : 464 / 16434
آفلاین
دلم را سپردم به بنگاه دنیا
و هی آگهی دادم اینجا و آنجا

***
و هر روز
برای دلم
مشتری آمد و رفت

***
ولی هیچ کس واقعا
اتاق دلم را تماشا نکرد
دلم قفل بود
کسی قفل قلب مرا وا نکرد

***
یکی گفت :
چرا این اتاق
پر از دود و آه است
یکی گفت :
چرا نور اینجا کم است
و آن دیگری گفت :
و انگار هر آجرش
فقط از غم و غصه و ماتم است

***
و رفتند و بعدش
دلم ماند بی مشتری
و من تازه آن وقت گفتم :
خدایا تو قلب مرا می خری ؟

***
و فردای آن روز
خدا آمد و توی قلبم نشست
و در را بروی همه
پشت خود بست

***
و من روی آن در نوشتم :
ببخشید ٬ دیگر
برای شما جا نداریم
از این پس بجز او
کسی را نداریم .

پیام زده شده در: ۵:۱۳ دوشنبه ۲ بهمن ۱۳۸۵
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


Re: اشعار
مديران سايت
عضو شده از:
۷:۰۰ یکشنبه ۲ خرداد ۱۳۸۹
گروه:
مدير سايت
عضو سايت
پیام: 1392
سطح : 32; درصد این سطح : 6
پست/روز : 155 / 776
روز/پست : 464 / 16434
آفلاین
من به درماندگی صخره و سنگ
من به آوارگی ابر ونسیم
من به سرگشتگی آهوی دشت
من به تنهایی خود می مانم

من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی
گیسوان تو به یادم می آید
من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی
شعر چشمان تو را می خوانم

چشم تو، چشمه شوق
چشم تو، ژرفترین راز وجود

برگ بید است که با زمزمه جاری باد
تن به وارستن عمر ابدی می سپرد

تو تماشا کن
که بهاری دیگر، پاورچین پاورچین
از دل تاریکی می گذرد
و تو در خوابی و پرستوها خوابند

و تو می اندیشی به بهاری دیگر و به یاری دیگر
نه بهاری
و نه یاری دیگر؛ حیف

اما من و تو
دور از هم می پوسیم

غمم از وحشت پوسیدن نیست
غمم از زیستن بی تو در این لحظه پردلهره است

دگر از من تا خاک شدن راهی نیست
از سر این بام
این صحرا
این دریا
پر خواهم زد
خواهم مرد

غم تو این غم شیرین را
با خود خواهم برد.
"مصدق"

پیام زده شده در: ۲۲:۰۳ چهارشنبه ۴ بهمن ۱۳۸۵
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


مرگ
مديران سايت
عضو شده از:
۷:۰۰ یکشنبه ۲ خرداد ۱۳۸۹
گروه:
مدير سايت
عضو سايت
پیام: 1392
سطح : 32; درصد این سطح : 6
پست/روز : 155 / 776
روز/پست : 464 / 16434
آفلاین
چاله ای تار و زمخت
بدن سرد تو را
جایگاهی ابدیست
نه فضیلت نه تقاص
مرگ یک قانون است.

یک قاعده٬ یک چیز
که باید باشد
هیچ دستی در آن
بی گمان نیست به کار
دل جدا دار ز افکار محال
هر چه هست قانون است
همه اش قاعده هایی ثابت ...

نیست یک هجرت روحانی وار
حکمتی نیست در آن
و سکونی است که یک لحظه فرا میگیرد
گردش ذهن تو را

این چنین است که می پندارم
مرگ شاید یک تصور باشد

وانچه هست
چاله ای هست و
سکوت است و
رسوب

چه اگر سخت چه آسان ... ای دوست
بی گله
بی فریاد
تن به قانون زمین باید داد ...

"سوشیات"

پیام زده شده در: ۱:۳۲ سه شنبه ۱۷ بهمن ۱۳۸۵
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


به ناچاری
مديران سايت
عضو شده از:
۷:۰۰ یکشنبه ۲ خرداد ۱۳۸۹
گروه:
مدير سايت
عضو سايت
پیام: 1392
سطح : 32; درصد این سطح : 6
پست/روز : 155 / 776
روز/پست : 464 / 16434
آفلاین
به ناچاری ...

درون کلبه متروک خود خفتیم
و در بن بست باورهای خود ماندیم
چراهای بی پاسخ
فسیل پنجه های مانده بر دیوار
تقارن های نامانوس فرسایش

گریزی نیست ...
تعصب در دل دیوار می گندد
دریغا در این ماتم سرای شوم بی روزن
دری هرگز نمی رقصد...

و ما در قعر باورها
درون آتش هذیان اجدادی
چنان شاداب می سوزیم
که یاری
در مرام رهگذر ها
یک به یک بی وقفه می ماسد.

و بر مردار ما حتی
کسی هرگز
درنگی هم نخواهد کرد .

گزیری نیست ...
در این دنیا که همدردی
بی تعریف و بی معنی ست
اگر نسبت به فرداهای مان
اینگونه بی قیدیم

دگر ... نه ،
بر رهایی مان
امیدی نیست ...

"سوشیات"

پیام زده شده در: ۱:۴۱ سه شنبه ۱۷ بهمن ۱۳۸۵
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


دیدن اوست چاره‌ام
مديران سايت
عضو شده از:
۷:۰۰ یکشنبه ۲ خرداد ۱۳۸۹
گروه:
مدير سايت
عضو سايت
پیام: 1392
سطح : 32; درصد این سطح : 6
پست/روز : 155 / 776
روز/پست : 464 / 16434
آفلاین
دوش چه خورده‌ای دلا راست بگو نهان مکن
چون خمشان بی‌گنه روی بر آسمان مکن

باده ی خاص خورده‌ای نقل خلاص خورده‌ای
بوی شراب می زند خربزه در دهان مکن

روز الست جان تو خورد میی ز خوان تو
خواجه لامکان تویی بندگی مکان مکن

دوش شراب ریختی وز بر ما گریختی
بار دگر گرفتمت بار دگر چنان مکن

من همگی تراستم مست می وفاستم
با تو چو تیر راستم تیر مرا کمان مکن

ای دل پاره پاره‌ام دیدن اوست چاره‌ام
اوست پناه و پشت من تکیه بر این جهان مکن

ای همه خلق نای تو پر شده از نوای تو
گر نه سماع باره‌ای دست به نای جان مکن

نفخ نفخت کرده‌ای در همه دردمیده‌ای
چون دم توست جان نی بی‌نی ما فغان مکن

کار دلم به جان رسد کارد به استخوان رسد
ناله کنم بگویدم دم مزن و بیان مکن

ناله مکن که تا که من ناله کنم برای تو
گرگ تویی شبان منم خویش چو من شبان مکن

از تبریز شمس دین می رسدم چو ماه نو
چشم سوی چراغ کن سوی چراغدان مکن

پیام زده شده در: ۱۶:۲۹ چهارشنبه ۲ اسفند ۱۳۸۵
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


Re: اشعار
مديران سايت
عضو شده از:
۷:۰۰ یکشنبه ۲ خرداد ۱۳۸۹
گروه:
مدير سايت
عضو سايت
پیام: 1392
سطح : 32; درصد این سطح : 6
پست/روز : 155 / 776
روز/پست : 464 / 16434
آفلاین
اشكي در گذرگاه تاريخ
از همان روزي كه دست حضرت قابيل
گشت آلوده به خون هابيل
از همان روزي كه فرزندان آدم
زهر تلخ دشمني در خون شان جوشيد
آدميت مرد
گرچه آدم زنده بود

از همان روزي كه يوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزي كه با شلاق و خون ديوار چين را ساختند
آدميت مرده بود

بعد دنيا هي پر از آدم شد و اين اسباب
گشت و گشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
اي دريغ
آدميت برنگشت

قرن ما
روزگار مرگ انسانيت است
سينه دنيا ز خوبي ها تهي است
صحبت از آزادگي پاكي مروت ابلهي است
صحبت از موسي و عيسي و محمد نابجاست
قرن موسي چمبه هاست
روزگار مرگ انسانيت است

من كه از پژمردن يك شاخه گل
از نگاه ساكت يك كودك بيمار
از فغان يك قناري در قفس
از غم يك مرد در زنجير حتي قاتلي بر دار
اشك در چشمان و بغضم در گلوست
وندرين ايام زهرم در پياله زهر مارم در سبوست
مرگ او را از كجا باور كنم

صحبت از پژمردن يك برگ نيست
واي جنگل را بيابان مي كنند
دست خون آلود را در پيش چشم خلق پنهان مي كنند
هيچ حيواني به حيواني نمي دارد روا
آنچه اين نامردان با جان انسان مي كنند

صحبت از پژمردن يك برگ نيست
فرض كن مرگ قناري در قفس هم مرگ نيست
فرض كن يك شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض كن جنگل بيابان بود از روز نخست
در كويري سوت و كور
در ميان مردمي با اين مصيبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانيت است

فریدون مشیری

پیام زده شده در: ۱۷:۱۲ دوشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۸۵
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


Re: اشعار
مديران سايت
عضو شده از:
۷:۰۰ یکشنبه ۲ خرداد ۱۳۸۹
گروه:
مدير سايت
عضو سايت
پیام: 1392
سطح : 32; درصد این سطح : 6
پست/روز : 155 / 776
روز/پست : 464 / 16434
آفلاین
واي، باران؛
باران؛
شيشه پنجره را باران شست .
از اهل دل من اما،
- چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟

آسمان سربي رنگ،
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ .
مي پرد مرغ نگاهم تا دور،
واي، باران،
باران،
پر مرغان نگاهم را شست .

خواب روياي فراموشيهاست !
خواب را دريابم،
كه در آن دولت خواموشيهاست .
من شكوفايي گلهاي اميدم را در روياها مي بينم،

و ندايي كه به من ميگويد :
گر چه شب تاريك است
دل قوي دار،
سحر نزديك است

دل من، در دل شب،
خواب پروانه شدن مي بيند .
مهر در صبحدمان داس به دست
آسمانها آبي،
- پر مرغان صداقت آبي ست -
ديده در آينه صبح تو را مي بيند .

حمید مصدق

پیام زده شده در: ۱۷:۲۴ دوشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۸۵
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


Re: اشعار
مديران سايت
عضو شده از:
۷:۰۰ یکشنبه ۲ خرداد ۱۳۸۹
گروه:
مدير سايت
عضو سايت
پیام: 1392
سطح : 32; درصد این سطح : 6
پست/روز : 155 / 776
روز/پست : 464 / 16434
آفلاین
در من این جلوه ی اندوه ز چیست ؟
در تو این قصه ی پرهیز که چه ؟
در من این شعله ی عصیان نیاز
در تو دمسردی پاییز که چه ؟

حرف را باید زد
درد را باید گفت
سخن از مهر من و جور تو نیست
سخن از تو
متلاشی شدن دوستی است
و عبث بودن پندار سرورآور مهر
آشنایی با شور ؟
و جدایی با درد ؟
و نشستن در بهت فراموشی
یا غرق غرور ؟
سینه ام اینه ای ست
با غباری از غم

تو به لبخندی از این اینه بزدای غبار
آشیان تهی دست مرا
مرغ دستان تو پر می سازند
آه مگذار ، که دستان من آن
اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشیها بسپارد
آه مگذار که مرغان سپید دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد

پیام زده شده در: ۲:۰۰ سه شنبه ۲۲ اسفند ۱۳۸۵
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال






شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید

[جستجوی پیشرفته]



ثبت نام | ورود به سایت | تبادل لینک | |