افراد آنلاین
12 کاربر آن‌لاين است (1 کاربر در حال مشاهده‌ی سایت انجــــمن ها)
ادامه...

در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





داستانهای اجتماعی
معاونان سايت
عضو شده از:
۱۹:۳۹ شنبه ۲۲ بهمن ۱۳۸۴
گروه:
عضو سايت
پیام: 5
سطح : 1; درصد این سطح : 34
پست/روز : 0 / 8
روز/پست : 1 / 283
آفلاین
گاو ما ما مي كرد
گوسفند بع بع مي كرد
سگ واق واق مي كرد

و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي!

شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آمد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.

موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.

ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد.

براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند.

اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.

او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد
او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.

او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .
اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد...

پیام زده شده در: ۱۱:۰۰ چهارشنبه ۱۰ آبان ۱۳۸۵
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


جایگزینی
مديران سايت
عضو شده از:
۷:۰۰ یکشنبه ۲ خرداد ۱۳۸۹
گروه:
مدير سايت
عضو سايت
پیام: 1392
سطح : 32; درصد این سطح : 6
پست/روز : 155 / 776
روز/پست : 464 / 16086
آفلاین
دیدی؟

به همین راحتی نرگس عوض می شود

با صورت و صدایی دیگر
...

جایگزین

برای نرگس

همیشه هست
.......

پیام زده شده در: ۴:۱۸ چهارشنبه ۱۷ آبان ۱۳۸۵
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


آگهی
مديران سايت
عضو شده از:
۷:۰۰ یکشنبه ۲ خرداد ۱۳۸۹
گروه:
مدير سايت
عضو سايت
پیام: 1392
سطح : 32; درصد این سطح : 6
پست/روز : 155 / 776
روز/پست : 464 / 16086
آفلاین
سلام

من يك آگهي دارم

لطفاً در اولين آگهي روزنامه چاپ شود
حتماً با حروف درشت

تيترش نيز قرمز باشد

نه

نارنجي

نارنجي تند

بيش‌تر جلب نظر مي‌كند

همه فكر مي‌كنند جايزه‌ي بانكي است

يا از اين پودرهاي لباس‌شويي

كه پژو 206 مي‌دهند

يا هزاران سكه‌ي طلا

يا آپارتمان نقلي

با وام هزار ساله

در صفحه‌ي حوادث باشد بهتر است

عكس را هم رنگي چاپ كنيد

سعي كنيد فورمش بدهيد

لطفاً اشك‌ها را پاك كنيد

يك لبخند به جايش بگذاريد

يادتان نرود

موها را بپوشانيد



" من گمشده‌ام

ديروز

در ساعت پنج عصر"

پیام زده شده در: ۴:۲۰ چهارشنبه ۱۷ آبان ۱۳۸۵
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


قدردانی عامه مردم!
مديران سايت
عضو شده از:
۷:۰۰ یکشنبه ۲ خرداد ۱۳۸۹
گروه:
مدير سايت
عضو سايت
پیام: 1392
سطح : 32; درصد این سطح : 6
پست/روز : 155 / 776
روز/پست : 464 / 16086
آفلاین
روزی روزگاری مردی بود که یک باغ پر از درخت انار داشت.
او هر سال در فصل پاییز انار ها را میچید ، روی سینی نقره ای قرار میداد و دم در خانه اش می گذاشت و روی کاغذی می نوشت :
"لطفا یکی بردارید مجانی است."
مردم از آنجا رد می شدند اما هیچکس اناری بر نمی داشت.

یک سال مرد به فکر چاره ای افتاد . او اناری در سینی دم در خانه اش نگذاشت و در عوض فقط یک تابلوی بزرگ زد که روی آن نوشته بود:
"ما بهترین انارهای این سرزمین را داریم و گرانتر از هر جای دیگری می فروشیم"
و آن زمان همه ی مردان و زنان با عجله برای خرید انار به خانه ی مرد شتافتند.

"جبران خلیل جبران"

پیام زده شده در: ۱۶:۴۵ شنبه ۲۱ بهمن ۱۳۸۵
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


پاسخ به: داستانهای اجتماعی
فعال
عضو شده از:
۲:۱۷ چهارشنبه ۴ اسفند ۱۳۸۹
از تربت جام
گروه:
عضو سايت
پیام: 88
سطح : 8; درصد این سطح : 35
پست/روز : 0 / 183
روز/پست : 29 / 3401
آفلاین
داستان درسی بزرگ از یک کودک:
سال ها پیش زمانی که به عنوان داوطلب در بیمارستان استانفورد مشغول کار بودم با دختری به نام لیزا آشنا شدم که از بیماری جدی و نادری رنج میبرد.
ظاهرا تنها شانس بهبودی او گرفتن خون از برادر پنج ساله خود بود که او نیز قبلا مبتلا به این بیماری بود و به طرز معجزه آسایی نجات یافته بود و هنوز نیاز به مراقبت پزشکی داشت. پزشک معالج وضعیت بیماری خواهرش را توضیح داد و پرسید آیا برای بهبودی خواهرت مایل به اهدای خون هستی؟
برادر خردسال اندکی تردید کرد و سپس نفس عمیقی کشید و گفت: بله من اینکار را برای نجات لیزا انجام خواهم داد. در طول انتقال خون کنار تخت لیزا روی تختی دراز کشیده بود و مثل تمامی انسان ها که با مشاهده اینکه رنگ به چهره خواهرش باز می گشت خوشحال بود و لبخند میزد. سپس رنگ چهره اش پریده بیحال شده و لبخند بر لبانش خشکید. نگاهی به دکتر انداخته و با صدای لرزانی گفت: آیا میتوانم زودتر بمیرم؟
پسر خردسال به خاطر سن کمش توضیحات دکتر معالج را عوضی فهمیده بود و تصور میکرد باید تمام خونش را به لیزا بدهد و با شجاعت خود را آماده مــرگ کرده بود.

پیام زده شده در: ۸:۵۲ جمعه ۶ اسفند ۱۳۸۹
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


پاسخ به: داستانهای اجتماعی
فعال
عضو شده از:
۲:۱۷ چهارشنبه ۴ اسفند ۱۳۸۹
از تربت جام
گروه:
عضو سايت
پیام: 88
سطح : 8; درصد این سطح : 35
پست/روز : 0 / 183
روز/پست : 29 / 3401
آفلاین
داستان آزمون دامادها زنی سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.
یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه ای که دامادهایش به او دارند را ارزیابی کند.

یکی از دامادها را به خانه اش دعوت کرد و در حالی که در کنار استخر قدم
میزدند از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت.
دامادش فوراً...

شیرجه رفت توی آب و او را نجات داد.

فردا صبح یک ماشین پژو ٢٠٦ نو جلوی پارکینگ خانه داماد بود و روی شیشه اش
نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»

زن همین کار را با داماد دومش هم کرد و این بار هم داماد فوراً شیرجه رفت
توی آب و جان زن را نجات داد.

داماد دوم هم فردای آن روز یک ماشین پژو ٢٠٦ نو هدیه گرفت که روی شیشه اش
نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»



نوبت به داماد آخری رسید.
زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت اما
داماد از جایش تکان نخورد او پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که این پیرزن از
دنیا برود پس چرا من خودم را به خطر بیاندازم؟

همین طور ایستاد تا مادر زنش در آب غرق شد و مرد.

فردا صبح یک ماشین بی ام ‌و آخرین مدل جلوی پارکینگ خانه داماد سوم بود
که روی شیشه اش نوشته بود:«متشکرم! ازطرف پدر زنت»




پیام زده شده در: ۸:۵۷ جمعه ۶ اسفند ۱۳۸۹
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


پاسخ به: قدردانی عامه مردم!
فعال
عضو شده از:
۲:۱۷ چهارشنبه ۴ اسفند ۱۳۸۹
از تربت جام
گروه:
عضو سايت
پیام: 88
سطح : 8; درصد این سطح : 35
پست/روز : 0 / 183
روز/پست : 29 / 3401
آفلاین
داستان از فرصت ها استفاده کنید:
مردی با اسلحه وارد یک بانک شد و تقاضای پول کرد
وقتی پولها را دریافت کرد رو به یکی از مشتریان بانک کرد و پرسید : آیا شما دیدید که من از این بانک دزدی کنم؟
مرد پاسخ داد : بله قربان من دیدم
سپس دزد اسلحه را به سمت شقیقه مرد گرفت و اورا در جا کشت.

او مجددا رو به زوجی کرد که نزدیک او ایستاده بودند

و از آنها پرسید آیا شما دیدید که من از این بانک دزدی کنم؟
مرد پاسخ داد : نه قربان. من ندیدم اما همسرم دید.


پیام زده شده در: ۹:۰۴ جمعه ۶ اسفند ۱۳۸۹
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


پاسخ به: داستانهای اجتماعی
مديران سايت
عضو شده از:
۷:۰۰ یکشنبه ۲ خرداد ۱۳۸۹
گروه:
مدير سايت
عضو سايت
پیام: 1392
سطح : 32; درصد این سطح : 6
پست/روز : 155 / 776
روز/پست : 464 / 16086
آفلاین
استاد از شاگردانش پرسيد: چرا ما وقت عصبانی هستيم داد مي‌زنيم؟ چرا مردم هنگام که خشمگين هستند صدايشان را بلند مي‌کنند و سر هم داد مي‌کشند؟ شاگردان فکر کردند و يک از آن ها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسرديمان را از دست مي‌دهيم.
استاد پرسيد: اين که آرامشمان را از دست مي‌دهيم درست است اما چرا با وجود که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد مي‌زنيم؟ آيا نمي‌توان با صدا ملايم صحبت کرد؟

شاگردان هر کدام جواب‌هایي دادند اما پاسخ‌ها هيچکدام استاد را راضی نکرد. سرانجام او چنين توضيح داد: هنگام که دو نفر از دست يکديگر عصبانی هستند، قلب‌هايشان از يکديگر فاصله مي‌گيرد. آن ها برای اين که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه ميزان عصبانيت و خشم بيشتر باشد، اين فاصله بيشتر است و آن ها بايد صدايشان را بلندتر کنند.

پیام زده شده در: ۱۱:۰۱ چهارشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۹
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال


پاسخ به: داستانهای اجتماعی
فعال
عضو شده از:
۲:۱۷ چهارشنبه ۴ اسفند ۱۳۸۹
از تربت جام
گروه:
عضو سايت
پیام: 88
سطح : 8; درصد این سطح : 35
پست/روز : 0 / 183
روز/پست : 29 / 3401
آفلاین
روزی مردی درون چاله ای افتاد و بسیار دردش آمد:

یک روحانی او را دید و گفت:حتما گناهی انجام داده ای!!!

یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!!!

یک روزنامه نگار درمورد دردهایش با او مصاحبه کرد!!!

یک یوگیست به او گفت:این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند و در واقعیت وجود ندارند!!!!

یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت!!!

یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد!!!

یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پیدا کند!!!

یک تقویت کننده فکر او را نصیحت کرد که:خواستن توانستن است!!!

یک خوشبین به او گفت:ممکن بود یکی ار پاهایت بشکند!!!

سپس فرد بی سوادی گذشت و دست او را گرفت او را از چاله بیرون آورد!

آنکه می تواند انجام میدهد و آنکه نمی تواند انتقاد میکند.

جرج برناردشو

پیام زده شده در: ۶:۰۰ دوشنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۰
انتقال پست به یک برنامه دیگر انتقال






شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید

[جستجوی پیشرفته]



ثبت نام | ورود به سایت | تبادل لینک | |