شاخه ها
افراد آنلاین
12 کاربر آن‌لاين است (5 کاربر در حال مشاهده‌ی سایت مقالات)
ادامه...
مقالات :: مشاهیر تربت جام
شیخ الاسلام احمد جامی نامقی از زبان عبدالرحمان جامی

شیخ الاسلام احمد جامی نامقی از زبان عبدالرحمان جامی

نفحات الانس - عبدالرحمان جامی - تهیه و تنظیم سایت تربت جام
جامع مقامات حضرت شیخ گوید که: «از بدایت حال ایشان سؤال کردم.» فرمودند که: «من بیست و دو ساله بودم که حضرت حقّ سبحانه و تعالی مرا توبه کرامت کرد. و سبب توبۀ من آن بود که چون نوبت دور اهل فسق و فساد به من رسید، شحنۀ نامق غایب بود و حریفان دور طلب داشتند. من...

شیخ الاسلام احمد النّامقی الجامی، قدّس اللّه تعالی سرّه؛
کنیت وی ابونصر احمدبن ابی الحسن است، و وی از فرزندان جریربن عبداللّه البجلی است رضی اللّه تعالی عنه که در سال وفات رسول صلّی اللّه علیه و سلّم ایمان آورده است. قال رضی اللّه عنه: «ما حَجَبَني رسولُ اللّهِ صلّی اللّه علیه و سلّم مُنْذُ اسْلَمْتُ وَلارانی إلّا تَبَسَّمَ في وَجْهی.» و بسیار بلند قامت و با جمال بوده است، و امیر المؤمنین عمر رضی اللّه تعالی عنه وی را یوسف این امت نام نهاده است.

حضرت شیخ را حق سبحانه و تعالی چهل و دو فرزند داده بوده است، سی و نه پسر و سه دختر و بعد از وفات وی چهارده پسر و سه دختر باقی مانده بوده اند و این چهارده پسر همه عالم و عامل و کامل و صاحب تصنیف و صاحب کرامات و صاحب ولایت و مقتدا و پیشوای خلق بوده اند.
وی امّی بوده است که در سنّ بیست و دو سالگی توفیق توبه یافته و به کوه رفته، و بعد از هژده سال ریاضت در چهل سالگی وی را به میان خلق فرستادهاند و ابواب علم لدنّی بر وی گشاده. زیادت از سیصد تای کاغذ در علم توحید و معرفت و علم سرّ و حکمت و روش طریقت و اسرار حقیقت تصنیف کرده است که هیچ عالم و حکیم بر آن اعتراض نکرده است و نتوانسته و این تصنیفات همه به آیات قرآن و اخبار رسول صلّی اللّه علیه و سلّم مقید و مؤید است.

حضرت شیخ قدّس اللّه تعالی سرّه در کتاب سراج السائرین آورده است که: «بیست و دو ساله بوده ام که حقّ عزّو شأنه به لطف و کرم خود مرا توبه کرامت کرد، و چهل ساله بودم که مرا به میان خلق فرستاد و اکنون شصت و دوساله ام که این کتاب را به فرمان جمع میکنم تا این غایت صد و هشتاد هزار مرد است که بر دست ما توبه یافته اند.» و بعد از آن بسیار سال دیگر زیسته اند. شیخ ظهیرالدّین عیسی که یکی از فرزندان ایشان است در کتاب رموز الحقایق آورده است که: «تا آخر عمر بر دست پدرم، شیخ الاسلام احمد قدّس اللّه تعالی سرّه ششصد هزار کس توبه کرده اند و از راه معصیت به طریق طاعت بازآمده.»

شیخ ابوسعید ابوالخیر را قدّس اللّه تعالی روحه خرقه ای بود که در آن طاعت کردی، و چنین گویند که آن خرقه از ابوبکر صدّیق رضی اللّه تعالی عنه میراث مانده بود مشایخ را، تا نوبت به شیخ ابوسعید رسید. وی را نمودند که: «آن خرقه را به احمد تسلیم کن!» فرزند خود شیخ ابوطاهر را وصیت کرد که: «بعد از وفات من به چند سال جوانی نوخط، بلند بالا، به چشم ازرق، به نام احمد، از در خانقاه تو درآید و تو در میان یاران نشسته باشی به جای من، زنهار که آن خرقه به وی تسلیم کن!»
چون کار شیخ به آخر رسید، شیخ ابوطاهر را آرزوی آن میبود که ولایتی که حضرت شیخ را بود به وی سپارد. شیخ چشم باز کرد و گفت: «ولایتی که شما طمع میدارید به دیگری سپردند و عَلَم شیخی ما بر در خراباتیی زدند و کاری که ما را بود بدو تسلیم کردند.» کس ندانست که حال چیست، تا آن که بعد از چند سال از وفات شیخ، شبی شیخ ابوطاهر در خواب دید که شیخ ابوسعید با جمعی از یاران به تعجیل میرفت، ابوطاهر پرسید که: «یا شیخ! چه تعجیل است؟» شیخ گفت: «تو نیز برو که قطب الاولیا میرسد.» شیخ ابوطاهر خواست که برود بیدار شد.

دیگر روز شیخ ابوطاهر در خانقاه نشسته بود، جوانی به آن صفت که شیخ گفته بود درآمد. شیخ بوطاهر در حال بدانست، وی را اعزاز بسیار کرد، اما چنانچه مقتضای بشریت است اندیشه ناک شد که: «خرقۀ پدر را چون از دست دهم؟» آن جوان گفت: «ای خواجه! در امانت خیانت روا نباشد.» خواجه ابوطاهر را وقت خوش شد، برخاست و آن خرقه را که شیخ ابوسعید به دست خویش بر سر میخی نهاده بود و تا آن روز آنجا بود، بیاورد و به سر آن جوان فرو انداخت و گویند که آن خرقه را بیست و دو تن از مشایخ پوشیده بودند و در آخر به شیخ الاسلام احمد حواله شد. بعد از آن هیچ کس ندانست که آن خرقه کجا شد.

بزرگان گفته اند که چهل مرد ولی شدند که ارادت ایشان به شیخ بود، قدّس اللّه تعالی سرّه. از آن جمله یکی شیخ الاسلام احمد بود و یکی خواجه بوعلی و همانا که مراد ابوعلی فارمدی است و هر دو معروف و مشهور بودند و یکی از این طایفه گفته که: «خواجه بوعلی را بر خاطرها واقف کردند و به اظهار آن مأذون نبود و شیخ الاسلام احمد را هم بر خاطرها واقف کردند و هم بر ظاهرها حاکم و به اظهار آن مأذون بود.»

از حضرت شیخ الاسلام احمد پرسیدند که: «ما مقامات مشایخ شنیده ایم و کتب ایشان دیده، از هیچ کس مثل این حالات که از شما ظاهر میشود ظاهر نشده است!» فرمود که: «ما در وقت ریاضت هر ریاضت که دانستیم که اولیای خدای تعالی کرده بودند به جای آوردیم و بر آن مزیدی نیز کردیم. حق سبحانه و تعالی به فضل و کرم خود هرچه پراکنده به ایشان داده بود به یک بار به احمد داد. درهر چهارصد سال چون احمد شخصی پدید آید، آثار عنایت ایزد تعالی درباب او این باشد که همه خلق بینند. هذا مِنْ فَضْلِ رَبّي(40/نمل).»

شیخ ا گفتم: شحنه غایب است، چون بازآید دور بدهم. حریفان گفتند: ما توقف نمیکنیم، شاید که او دیرتر آید. گفتم: سهل است، چون باز آید اگر مضایقه کند دوری دیگر بدهم.

چون شحنه بازآمد، مضایقه کرد و دور دیگر طلب داشت. چون به وُثاق من آمدند و طعامی به کار بردند، کس به خمخانه رفت تا خمر آرد تمام خمها تهی یافت و در آن خمخانه چهل خم بود. تعجبها کردم تا این چه تواند بود و آن حال از حریفان نهان داشتم و از جای دیگر خمر آوردم و در پیش ایشان نهادم و من به تعجیل تمام درازگوشی در پیش کردم و به جانب رَزْ روان شدم که آنجا خمر داشتم تا زودتر بیارم.

برفتم و درازگوش بار کردم. درازگوش در رفتن کندی میکرد، و من وی را سخت میرنجانیدم تا زودتر بازآیم که دل به حریفان معلق داشتم. ناگاه آوازی سخت به گوش من رسید که: احمد! این حیوان را چرا رنجه میداری؟ ما او را فرمان نمیدهیم تا برود. از شحنه عذر میخواهی، قبول نمیکند، از ما چرا عذر نخواهی تا از تو قبول کنیم؟ روی بر زمین نهادم و گفتم: الهی! توبه کردم که بعد از این هرگز خمر نخورم، فرمان ده این درازگوش را تا من بروم تا در روی آن قوم خجل نگردم. در حال دراز گوش روان شد.
چون خمر پیش ایشان بردم، قدحی پیش من داشتند، گفتم: من توبه کرده ام. ایشان گفتند: احمد! بر ما میخندی یا بر خود؟ الحاح میکردند، ناگاه آوازی به گوش من رسید که: یا احمد! بستان و بچش و از این قدح همه را بچشان! بستدم و بچشیدم، شهد شده بود به امر حقّ سبحانه و تعالی و همه حاضران را بچشانیدم. در حال توبه کردند و از هم بپراکندند، و هر کسی روی به چیزی نهاد و من واله وار روی به کوه آوردم و به عبادت و ریاضت و مجاهده مشغول شدم.

چون یک چندی در کوه بودم، در خاطر من دادند که: احمد راه حق چنین روند که تو میروی؟ قومی صاحب فرضان رها کردهای که حق ایشان در ذمّۀ تو واجب است و ایشان را ضایع گذاشته ای! بعد از آن خاطری دیگر درآمد که: در خانۀ تو بیرون از چیزهای دیگر چهل خم است که در آن خمر بوده است، هرچه دارند گو برخود خرج کنید! چون دانستی که چیزی دیگر نماند، آنگاه به غمخوارگی ایشان مشغول شو! چون ساعتی برآمد، به خاطر من فرو دادند که: یا احمد! نیکو رونده ای باشی در راه حقّ سبحانه که توکل بر خم خمر کنی! راه غلط کردها ی. چرا توکل بر کرم حق سبحانه و تعالی نکنی تا او صاحب فرضان ترا از خزانۀ فضل خود روزی رساند که رزاق بر حقیقت اوست، تو تکیه بر خم خمر کنی نیکو باشد؟ صفرایی عظیم بر سر من زد. بیخود از کوه درآمدم و در خانه رفتم و عصا درگردانیدم و خمها را شکستن گرفتم. شحنۀ ده را خبر کردند که: احمد از کوه درآمده است و جنونی بر وی غالب شده، میشکند و میریزد. شحنه کس فرستاد و مرا از خانه بیرون آورد، و در پایگاه اسبان بازداشت. من بر سر آخور اسبان بنشستم و دست بر هم میزدم و این بیت میگفت:
اشتر به خَراس می بگردد صد گرد
تو نیز ز بهر دوست گردی در گرد

اسبان سر از علف برداشتند و سر بر دیوار زدن گرفتند وآب از چشمهای ایشان روان شد. ستوربان بدید برفت و شحنه را گفت: دیوانه ای آورده اند و در پایگاه اسبان بازداشته اند، تا اسبان جمله دیوانه شدند و دهان از علف برداشتند و سر بر دیوار میزنند. شحنه آمد و مرا بیرون آورد و از من عذرها خواست. من به جانب کوه بازگشتم و چند سال بیرون نیامدم، و حق سبحانه و تعالی از خزانۀ فضل خویش هر بامداد هر یک از صاحب فرضان مرا یک من گندم بدادی که در زیر بالین ایشان پیدا آمدی، چنانکه همه را کفایت کردی، و اگر مهمانان نیز رسیدندی همه را فرا رسیدی، بلکه چیزی به سر آمدی.»

خواجه بوالقاسم کُرد مردی بوده بزرگ و مالدار و با خیر. وی گفته که: «مرا حادثه ای افتاد که هرچه داشتم بکلی از دست من برفت. حال من به اضطرار رسید. عیال بسیار داشتم و هیچ کسبی نمیدانستم. پیوسته به خدمت علما و مشایخ، و مزارها میرفتم و استمداد همّت میکردم که طاقت احتیاج به خلق نداشتم.
روزی در مسجد نشسته بودم عظیم تنگدل، پیری درآمد و دو رکعت نماز بگزارد. پس به نزدیک من آمد و بر من سلام کرد. هیبت عظیم از او بر من مستولی شد، که بس نورانی و مهیب بود. پس پرسید که: چرا تنگدلی؟ قصّۀ خود با وی گفتم. گفت: احمد بن ابی الحسن را که در این کوه است، می شناسی؟ گفتم: مرا دوست دیرینه است. گفت: برخیز و به نزدیک وی رو که مردی صاحب کرامت است، باشد که درد خود را از او درمان یابی.

روز دیگر برخاستم و پیش وی رفتم، سلام کردم، جواب داد و پرسید که: حال تو چیست؟ گفتم: مپرس! و قصّۀ خود با وی گفتم. فرمود که: چند روز است که خاطر ما به تو میکشید، دانستم که ترا کاری افتاده است. برو و خاطر مشغول مدار! حق تعالی سهل گرداند، قبول کردم که امشب در وقت مناجات بر حضرت حقّ تعالی عرضه دارم تا چه جواب آید. دیگر روز بامداد به خدمت او رفتم. چون چشم مبارک او بر من افتاد، گفت: پیشتر آی! حقّ سبحانه و تعالی کار تو راست آورد. پس فرمود که: هر روز کفاف ترا چند باید؟ گفتم: چهار دانگ. فرمود که: هر روز چهاردانگ ترا بر آن سنگ حواله کردند، میآی و میبر! و بعضی از افاضل در آن زمانها گفته است:
بوالقاسم کُرد شد چو یکسر مضطر
کردند حوالۀ کفافش به حَجَر
بگشاد بر او کرامت احمد در
هر روز چهار دانگ میآ میبر

پیش آن سنگ رفتم پاره ای زر دیدم از سنگ بیرون آمده، برداشتم و به خدمت شیخ رفتم و گفتم: من پیر شده ام و اطفال خرد دارم، چون من نمانم. حال چگونه بود؟ فرمود که: تا خیانت نکنند از فرزندان هرکه آید بردارد.» بعد از وی مدتی فرزندان میبردند. چون یکی از فرزندان خیانت کرد، دیگر نیافتند.

وقتی حضرت شیخ را عزیمت هرات شد. چون به ده شکیبان رسیدند، جمعی از بزرگان که همراه بودند پرسیدند که: «حضرت شیخ به هرات درخواهد آمد؟» شیخ فرمود که: «اگر نبرندنی، که مشایخ ماضی شهر هرات را باغچۀ انصاریان گفته اند.» این خبر به جابربن عبداللّه رسید، گفت که: «ما برویم و شیخ الاسلام احمد را بر دوش گیریم و به شهر آریم.» پس فرمود تا مَحَفّۀ پدر وی شیخ الاسلام عبداللّه انصاری را، قدّس سرّه بیرون آوردند و در شهر منادی کردند که: «همۀ اکابر به استقبال شیخ الاسلام احمد بیرون آیند!» چون به ده شکیبان رسیدند و به خدمت حضرت شیخ درآمدند و نظر مبارک وی بر ایشان افتاد، بر جای خود نماندند و حالتهای عظیم پیدا آمد.

روز دیگر مَحَفّه ای درآوردند و استدعا کردند که: «قرار بر آن است که شما را بر دوش به شهر بریم، کرم فرمایید و در مَحَـفّه نشینید!» حضرت شیخ اجابت کرد و در مـَحـَفّه نشست، و دو بازوی پیش مـَحـَفّه را شیخ جابربن عبداللّه و قاضی ابوالفضل یحیی برگرفتند و دو بازوی پس را امام ظهیر الدّین زیاد و امام فخرالدّین علی هَیْصم برگرفتند و روان شدند و به هیچ کس دیگر نمیدادند. حضرت شیخ خاموش میبود تا ساعتی برفتند، پس فرمود که: «مَـحَـفّه را بنهید تا سخنی بگویم!» چون مَحَفّه را بنهادند، فرمود که: «شما میدانید که ارادت چیست؟» گفتند: «بفرمایید!» گفت: «ارادت فرمانبرداری است.» همه گفتند: «بلی.» فرمود که: «چون چنین است، شما سوار شوید تا دیگران مَحَفّه بردارند تا هر کسی را نصیبی باشد!» اکابر سوار شدند ودیگران مـَحـَفّه برگرفتند. چندان خلق از شهر و روستا آمده بودند که بسیار کس بود که نوبت مـَحـَفـّه به وی نرسید. چون به شهر رسیدند، در خانقاه شیخ الاسلام عبداللّه الانصاری نزول فرمودند.

در شهر هرات مردی بود، نام وی شیخ عبداللّه زاهد. مدت سی سال روزۀ وصال داشته، مشهور و معروف بود و صاحب قبول. و یکی از خواجگان فرزند خود را از راه ارادت به حکم وی کرده بود و دوازده سال در خانۀ وی بکر مانده بود. چون شیخ الاسلام احمد به هرات رسید، آن زاهد ضعیفۀ خود را گفت که: «جامۀ من بیار تا به نزدیک شیخ احمد روم! که میگویند مردی بزرگ است تا بنگرم که حال او چیست.» ضعیفه گفت: «زینهار! اگر از راه امتحان خواهی رفت مرو! که او نه آن مرد است که تصور کرده ای. اگر در دل داری که آنچه او فرماید فرمان بری و به جای آری برو، و اگر نه گرد او مگرد که زیان کنی.» زاهد گفت: «برو جامه بیار که تو ندانی.»

جامه درپوشید و به خدمت حضرت شیخ احمد آمد و سلام کرد. حضرت شیخ جواب داد و فرمود که: «چون عزم سلام ما کردی، میدانی که آن عورت با تو چه گفت: فرمان خواهی برد؟» زاهد گفت: «چون راست میگویی، چون فرمان نبرم؟» فرمود که: «بازگرد و گذر بر کوی سنگین کن، بر دکـّان محمّد قصّاب مروزی گرد رانی گوشت بَخْته است بر قَناره آویخته، بستان و قدری دوشاب و روغن از بقال بستان و در دست گیر و به خانه بر، که مَنْ حَمَلَ سَلْعَتَه فَقَدْ بَرِیَ مِنَ الْکِبْرِ. بگوی تا از آن گوشت قلیه ای سازند و از آن روغن و دوشاب شیرینیی کنند و با آن عورت افطار کن، و آنچه در این دوازده سال بر تو واجب بوده است به جای آر، و به حمامی فرو رو و غسلی برآر! هم در ساعت هرچه چندین سال طالب آن بوده ای و نیافته ای، اگر ترا حاصل نیاید، بیا و دامن احمد بگیر تا از عهدۀ آن بیرون آید!»

چون شیخ این بگفت، زاهد با خود گفت که: «مرا کاری میفرماید که در وسع من نیست و من در این سی سال در خود هیچ قوّت ندیده ام. با زن بکر به چه قوّت دخول کنم؟» حضرت شیخ دانست که زاهد چه میاندیشد، فرمود که: «برو! سهل باشد، مترس، اگر حاجت افتد از احمد مدد خواه!» زاهد برخاست و آنچه شیخ فرموده بود به جای آورد و قلیه و حلوایی ساختند و با هم افطار کردند. در میان طعام خوردن حرکتی در زاهد پیدا آمد، و خواست که به معاشرت مشغول شود. زن گفت: «چندان توقـّف کن که از طعام بپردازیم!» چون از طعام فارغ شدند، زاهد خواست که به مباشرت پردازد در خود قوّت آن نیافت. از حضرت شیخ استمداد کرد. شیخ در میان جمع نشسته بود تبسم فرمود و گفت: «یا زاهد! کار را باش و مترس که راست آمد!» زاهد را مقصود به حصول پیوست، و روی به حمام نهاد. چون غسل تمام کرد، در ساعت هرچه درون چهاردیوار شهر بود تمامی بر وی کشف شد. چون به خدمت شیخ آمد، شیخ فرمود که: «احمد را چه جرم، چون همت تو بیش از این چهار دیوار نبود؟ اگر عوض چهار دیوار شهر چهار دیوار دنیا بودی کشف شدی.»

روزی حضرت شیخ را از خانقاه شیخ الاسلام عبداللّه الانصاری رحمه اللّه به دعوتی میبردند. چون خادم کفش شیخ را راست بنهاد، شیخ فرمود که: «ساعتی توقف باید کرد که کاری در پیش است.» بعد از ساعتی ترکمانی با خاتون خود درآمد، و پسری دوازده ساله در غایت جمال، اما به دو چشم نابینا، درآوردند و گفتند: «ای شیخ! حضرت حقّ سبحانه و تعالی ما را مال و نعمت فراوان داده است، و فرزند بیش از این نداریم، و حقّ تعالی از وی هیچ دریغ نداشته است، مگر روشنایی چشم. وی را در اطراف عالم گردانیدیم، هرجا بزرگی و مزاری و طبیبی شنیدیم آنجا بردیم، هیچ فایده نداشت. ما را چنان معلوم شده است که هرچه از خدای تعالی درمیخواهی راست میشود. اگر نظری در کار فرزند ما کنی تا چشم وی روشن شود، هرچه داریم فدای تو و مابنده و مولای تو، و اگر مقصود ما حاصل نشود خود را در این خانقاه بر زمین میزنیم تا هلاک شویم.»

شیخ فرمود که: «عجب کاری است! مرده زنده کردن و نابینا بینا گردانیدن و أبرص را علاج کردن معجزۀ عیسی است، صَلَوات الرّحمان علیه. احمد که این حدیث است؟» پس برپای خاست و روان شد. مرد و زن خود را در میان سرای بر زمین زدن گرفتند. چون به میان دالان خانقاه رسید، حالتی عظیم بر وی ظاهر شد و بر زبان وی گذشت که: «ما کنیم ما.» چنانکه چند کس از ایّمه که حاضر بودند آن را شنیدند. پس حضرت شیخ بازگشت و به خانقاه درآمد و بر کنار صفّه بنشست و فرمود که: «آن کودک را پیش من آرید!»آوردند. دو ابهام را بر دو چشم کودک نهاد و بکشید و گفت: «اُنظُرْ بِأذْنِ اللّهِ، عَزَّوَجَلَّ!» کودک در حال به هر دو چشم بینا گشت.

بعد از آن جمعی از ایمه سؤال کردند که: «اوّل بر زبان مبارک شما رفت که: إحیای موتی و إبرای أکمه و أبرص معجزۀ عیسی است علیه السلام و بار دوم بر زبان شما گذشت که: ما کنیم ما، این دو سخن چون به هم راست آید؟» شیخ فرمود که: «آنچه اول گفته شد سخن احمد بود و جز آن نتواند بود. اما چون به دالان رسیدیم، به سرّ ما فرو دادند که: احمد باش! مرده را زنده عیسی میکرد و ابرای أکمه و أبرص عیسی میکرد؟آن ما کنیم ما، بانگ بر من زدند و گفتند: بازگرد که ما روشنایی چشم آن کودک در نَفَس تو نهاده ایم! این حدیث بر دل چندان زور آورد که به زبان بیرون آمد. پس آن قول و فعل همه از حق بود، اما بر دست و نَفَس احمد ظاهر شد.»

روزی اکابر هرات بر حضرت شیخ درآمدند، و میان ایشان در توحید ومعرفت سخنی میرفت. شیخ فرمود که: «شما به تقلید این سخن میگویید.» ایشان از این سخن عظیم متغیر شدند و گفتند که: «ما هر یک را بر اثبات هستی صانع جلَّ شأنه هزار دلیل حفظ باشد، ما را مقلِّد میخوانی؟» شیخ فرمود که: «اگر هر کدام ده هزار دلیل حفظ دارید، که جز مقلد نیستید.» ایشان گفتند: «ما را بر این سخن برهانی باید.» شیخ خادم را گفت که: «سه دانه مروارید و طشتی حاضر کن!» حاضر کرد. شیخ با ایشان گفت: «اصل این مروارید چه بوده است؟» گفتند: «قطرات باران نیسانی که صدف گرفته است، و در حوصلۀ وی به قدرت کاملۀ حقّ سبحانه مروارید شده.» شیخ الاسلام آن مرواریدها را در طشت افکند و فرمود که: «هر که از سر تحقیق روی فرا این طشت کند و بگوید که: بسمِ اللّه الرَّحمن الرَّحیم. این هر سه مروارید آب گردد و در یکدیگر دود!» ایمه گفتند: «این عجب باشد، شما بگویید!» شیخ فرمود که: «نخست شما بگویید! چون نوبت به من رسد، من نیز بگویم.» ایشان به نوبت بگفتند، مرواریدها همچنان برقرار بود. چون نوبت به شیخ رسید، حالتی بر وی ظاهر شد، روی فرا طشت کرد و گفت: «بسم اللّه الرحمن الرَّحیم.» هر سه مروارید آب گشت و در یکدیگر دوید. و در طشت میگشت. حضرت شیخ گفت: «أسْکُنْ بإِذْنِ اللّهِ، تعالی!» فی الحال یک دانه مروارید ناسفته منعقد شد همه متحیر شدند و به آنچه حضرت شیخ فرموده بود اعتراف نمودند.

ولادت حضرت شیخ در سنۀ احدی و اربعین و اربعمائه بوده است، و وفات وی در سنۀ ستّ و ثلاثین و خمسمائه.
مقاله قبلی >> عشق از دیدگاه شیح احمد جام
ترک بک
  • آدرس: http://torbatjam.com/modules/article/view.article.php/c3/131
  • ترک بک: http://torbatjam.com/modules/article/trackback.php/131
رای
10987654321
API: RSS | RDF | ATOM
سایت تربت جام & Copyright© admin
 
بی‌شک دیدگاه هر کس نشانه‌ی تفکر اوست، ما در برابر نظر دیگران مسئول نیستیم

بیشترین خوانده شده
در آداب اسلامي توصيه هاي ويژه اي براي تغذيه در دوران بارداري وجود دارد. اين امر نشان دهنده ي اهميت اين زمان و نيز نقش تغذيه در آن است.
مجموعه آرامگاهی شیخ الاسلام احمد جامی یکی از بزرگترین مراکز زیارتی شرق ایران است که در قرن نهم به اوج شکوفایی خود رسید. این مجموعه که وسعتی حدود (64000) متر مربع دارد... .
برخي از علائم اختلال اعتیاد اینترنتی عبارتند از:
مشکلات میان فردی و یا مشکلات در هنگام کار یا مطالعه، نادیده گرفتن مسئولیتهای مربوط به دوستان، خانواده، کار و یا مسئولیتهای فردی، کناره‌گیری پس از دست کشیدن از اینترنت، کج خلقی هنگام تلاش برای دست کشیدن از اینترنت، آن‌لاین ماندن بیش از زمان برنامه‌ریزی شده، دروغ گفتن یا مخفی نگهداشتن زمان واقعی کار با اینترنت از نظر دوستان یا خانواده، تغییر در سبک زندگی به منظور گذران وقت بیشتر با اینترنت، کاهش فعالیت فیزیکی، بی‌توجهی به سلامت شخصی و بی‌خوابی یا کم خوابی و یا تغییر در الگوی خواب به منظور گذران وقت در اینترنت.
تربت جام از لحاظ فرهنگ موسیقیایی یکی از غنی ترین مناطق ایران است. این مهم به دو صورت نمود پیدا می کند؛ نخست موسیقی مقامی تربت جام که شامل مقامهای آوازی و سازی است که به وسیله ی ...
در روزگار سلجوقيان ، در سال 440 هجري قمري در قريه نامق ، از سلسله جرير بن عبدالله (از صحابي معروف) کودکي چشم به جهان گشود که او را احمد خواندند و بعدها به احمد جامي نامقي شهرت يافت... .
نورالدين ابوالبركات عبدالرحمن بن نظام‌الدين احمد بن شمس‌الدين محمد جامي نامي‌ترين شاعر و نويسنده دانشمند و عارف قرن نهم هجري است. برخي از پژوهندگان او را بزرگترين استاد سخن بعد از حافظ و خاتم شاعران بزرگ پارسي‌گو ...
در كتاب لغت موسيقي نوشته افراسياب بيگ لي كلمه‌ي مقام كه به صورت موغام يا مغام هم نوشته مي‌شود، به عنوان مجموعه‌ي صداها و پرده‌هاي مختلف كه بر اساس يك كوك واحد ...
حجة الإسلام زین الدین ابوحامد امام محمد غَزّالی طوسی، یکی از بزرگترین متصوفین، فلاسفه و اندشمندان علمای اسلام در قرن پنجم و ششم هجری می باشد. بزرگمردی که در انواع رشته های علوم اسلامی سرآمد دانشوران روزگار خود گشت...
تربت جام ، كهن دریا عرفان، واقع در شمال شرقی گستره پهناور ایران زمین به مانند شهرها و مناطق دیگر آن با حوادث و فراز و نشیب های تاریخی و روند شكل تدریجی مواجه بوده است. دورانی كه این شهر، روستایی كوچك به نام معدآباد ...
زندگی‌نامه استاد غلامعلی پورعطایی آفریننده «نوایی» مقام اسطوره‌ای كه از روح هنرآفرین او برمی‌خیزد و جان را به عروج و سفری عارفانه وا می‌دارد.
تازه ترین مقالات
موسيقي مقامي (محلي)، بدوي ترين شكل موسيقي است كه از زمانهای دور برای ما به يادگارمانده است. این نوع موسیقی درهركشوری ، متناسب با بوم و محيط جغرافيايي و انساني آن كشوردرهم آميخته و جزئي از فرهنگ آن کشوري محسوب ميشود. به راستی کسی زمان دقیق پیدایش مقام را نمی داند. مقام نمی تواند یک تصنیف یا ترانه باشد. مقام پیشینه ای دارد به وسعت تاریخ وآدمهایش....
تواناتک: IMEI یک کد ۱۴ رقمی چیست است که باید در هر گوشی جدیدی که ساخته می‌شود منحصر به فرد باشد و تا آخر عمر دستگاه با آن باقی خواهد ماند. از آن...
یک پلنگ که برای شکار خیز برداشته، یک قوچ اوریال با شاخهای تابیده اش، یک جبیر، یک گرگ و یک شغال، یک سبزه قبا با لانه اش که از خار و خاشاک درست ...
در اوایل قرن شانزدهم میلادی در دهکده ای نزدیک شهر «استرتفورد» در ایالت واریک انگلستان، زارعی به نام ریچارد شکسپیر زندگی می کرد. یکی از پسران او «جان» در حدود سال ۱۵۵۱ در شهر استرتفورد به شغل پوست فروشی مشغول شد و «ماری آردن» دختر یک کشاورز ثروتمند را به همسری برگزید. ماری در ۲۶ آوریل ۱۵۶۴ پسری به دنیا آورد و نامش را «ویلیام» گذاشت. این کودک به تدریج پسری فعال ، شوخ و شیطان شد ، به مدرسه رفت و زبان لاتین و یونانی را فرا گرفت. ولی به علت کسادی شغل پدرش ناچار شد برای امرار معاش، مدرسه را ترک کند و شغلی برای خود برگزیند. برخی می گویند که او ابتدا شاگرد یک قصاب شد و چون از دوران نوجوانی دلبستگی شدیدی به ادبیات داشت، در موقع کشتن گوساله خطابه می سرود و شعر می گفت.
HIV
خانواده و سلامت | shekoofe | پ ۹۱/۰۷/۲۰
HIV چيست ؟ HIV مخفف ""Human Immunodeficiency Virus به معني "ويروس نقص ايمني انسان" مي‌باشد. ويروس ، يك ذره زنده خيلي كوچك است كه مي‌تواند تكثير و پخش شود اما...
یاهوووووووووووووووووووشاید از نام این ترفند اندکی جاخورده باشید ، اما باید قبول کرد که این نام بهترین عنوان برای این ترفند است! قصد داریم ...
در زندگی زناشویی دلخوری ها ، رنجش ها ، شکایت ها و مشاجره ها فراوان است . اگر چنین نباشد باید نگران بود . زیرا به یقین رابطه زوج به سردی گراییده و نسبت به هم بی اعتنا شده اند و دیگر هم را دوست ندارند که از یکدیگر نمی رنجند...
بسیاری از عادت های فرهنگی و صفات اجتماعی ما ریشه در تنبلی اجتماعی دارد. ایرانی ها ضمن این که دارای میزان تنبلی بالاتر از متوسط جهانی هستند، جایگاه سوم را به خود اختصاص داده اند...
حقيقات نشان داده، محروم‌كردن استفاده موقتي از وسايل تكنولوژيك نتيجه عكس دارد و حتي ممكن است فرد را دچار اضطراب و حالت هيجاني كند...
درست است كه انسان امروز شايد نتواند از تكنولوژي دور باشد اما متخصصان و كارشناسان معتقدند كه وابستگي‌ ما به تكنولوژي مي‌تواند مضر و حتي خطرناك باشد...
ثبت نام | ورود به سایت | تبادل لینک | |