شاخه ها
افراد آنلاین
10 کاربر آن‌لاين است (1 کاربر در حال مشاهده‌ی سایت مقالات)
ادامه...
مقالات :: مشاهیر تربت جام
عشق از دیدگاه شیح احمد جام

عشق از دیدگاه شیح احمد جام

کتاب انس التائبین (انیس التائبین) - تهیه و تنظیم توسط سایت تربت جام
بدان که عشق را از "عشقه" گرفته اند . و "عشقه" گیاهی است که آن را "سن" گویند، و ما او را "اسس" گوییم، و در نیشابور "سرند" گویند، ودر جام "اوغی" گویند، و در روزن آن را "اژغی" گویند. آن گیاهی است که کس نبیند از کجا برآید ، و کی برآید ؛ آن وقت ببیند که بر سر درخت رسیده باشد...

الباب الثالث و الثلاثون:
می پرسند عشق چیست و عاشق کیست ؟ و شاید که کسی گوید بر حق عاشقم یا نی؟

الجواب و بالله التوفیق:
قال الصدر الامام، شیخ الاسلام قدس الله روحه العزیز: اما بدان که اگر کسی عشق و عاشقی چنین می داند که مردی بر زنی، یا بر غلامی، یا بر چیزی که شهوت او خواهد عاشق شود، البته که نشاید؛ این چنین عشق و عاشقی به کفر نزدیک تر باشد از آن که به ایمان. اگر عشق و عاشقی چنین می دانی، این نشاید و این راه، ضلالت است.

پیران و مشایخ بعضی که در عشق سخن نگفته اند از بهر آن نگفته اند که از آن جا ایهام خطا می اوفتاد؛ اما چون در این روزگار در افواه مردمان سخن عشق و عاشقی بسیار می رود، واجب بود تفصیل و تفسیر عشق گفتن تا مبتدیان را غلط نیوفتد. هر که را هوی کشته نیست و عقل امیر نیست و معرفت او با محبت قرین نیست، او در عشق سخن نگوید او را بِه اوفتد.
اما چنین نیست که سخن عشق گفتن حرام است و یا منهی است و یا کسی گوید که عشق خواستی باشد و ارادت مخالطت مخلوقی، از این وجه عشق گفتن نشاید. پس محبت گفتن نیز نشاید؛ زیرا که هم ارادت مخالطت مخلوق است، کما قال الله تعالی: و قال نسوةٌ فی المدینة امراة العزیز تراود فتیاها عن نفسه قد شغفها حباً ... و نام ولیّ گفتن نیز نشایدغ زیرا که اولیای حق گویند و اولیای شیطان نیز گویند. چون این اسماء رواست گفتن، اسم عاشقی چرا نشاید؟!

و اگر گوید: اسم عشق در قران نیست، گویم: روا باشد که در قرآن نباشد؛ اما در اخبار صحیح بسیار است اسم عشق و عاشقی. اما گروهی از مشایخ و ارباب طریقت گفته اند که عشق نگوییم که ایهام خطا می اوفتد، اما محبت می گوییم که قرآن بدان ناطق است؛ هم نعت بنده شود و هم وصف حق را درست آید؛ چه گفت: ... یحبّهم و یحبّونه ، لیکن لفظ عشق که اطلاق نکرده اند نگوییم.
باز از خداوندان طریقت بعضی از اجلّه ی مشایخ چون : شیخ ابوسعید و عبدالله مبارک و از متقدمان چون: شیخ شبلی و جنید و حسین منصور و ذوانون مصری و عمرو عثمان مکی رضی الله عنهم اجمعین و غیر ایشان لفظ عشق را اطلاق کرده اند و گفتند: هم اخبار بدین ناطق است و هم معنی او را جاذب. قال رسول الله (ص) : یقول الله جلّ جلاله: لا یزال العبد یتقرب الی عَشِقنی و عَشِقته. گفت: همیشه بنده ی من بر سر کوی من می پوید و بدان نام و نشان من می پرسد، همه دل او به من راه می جوید و با هر کسی حدیث و سخن من می گوید و از هر کسی می شنود، تا آن که او عاشق من گردد و من عاشق او؛ یعنی که من دوستی او در ازل دانسته ام، هنوز او را خبر ناداده ظاهر کنم.

و دیگر روایت کرده اند از رسول (ص): قال حدّثنا ابراهیم بن اشعث قال حدّثنا محمد بن الفضل بن عطیه عن عبدالواحد عن الحسن، قال رسول الله: یقول الله تبارک و تعالی: اذا کان الغالب علی عبدی الاشتغال بی جَعَلتُ نعیمَه و لذّته فی ذکری؛ عشقنی و عشقته، و رفعتُ الحجاب فیما بینی و بینه، مثالاً کأنّ بین عینیه . لا یسهو اذا سهی الناس. اولئک البدلاء حقاً. اولئک کلامهم کلام الانبیاء. اولئک الذین اذا اراد الله باهل الارض عقوبةً أو عذاباً فیصرف بهم عنهم.
پارسی خبر چنین باشد که رسول گفت (ص): که خدای می گوید جل جلاله که چون غالب گردد بر بنده ی من، محبت من مشغول کند همگی خود را به من، من نیز کنم نعمت و لذت او را در ذکرخویش؛ تا او عاشق من گردد و من عاشق او، و بر دارم همه حجاب هایی که میان من و اوست، گویی که من در پیش چشم اویم. غافل نگردد از من، چون مردمان غافل گردند. ایشان اند که بَدَل پیغمبران اند در درستی. و ایشان اند که سخن ایشان سخن پیغمبران است. ایشان اند که چون من که خداوندم به اهل زمین عقوبتی خواهم یا عذابی، به سبب ایشان آن عذاب از اهل زمین بگردانم. من که خداوندم شرم کرَم مرا باز می دارد که دوستان من در میان قومی باشند و من ایشان را عذاب کنم.

دیگر روایت کند عبدالله بن عباس (رض) از رسول (ص) : من عَشِق ]فعف[ و کتم ثم مات، مات شهیداً. عبدالله بن عباس روایت کند از رسول (ص) که وی گفت: هر کسی بسته گردد به بند عشق و صیانت کند روزگار را و مراعات کند فرمان شرع را و راست باشد در آن بند به حکم تسلیم وقت و انقیاد تصرف حق جل جلاله، و متواری دارد راز را از اغیار و در پرده دارد آن درد را از شکایتف اگر در آن درد بمیرد، شهید باشد.

روایت از جعفر بن محمد الصادق (رض) پرسیدند که: ما معنی العشق؟ بنگر که چه جواب داده است؛احسنت! ای مردی که از کاوک نبوت هیچ مرغی نپرید راسخ قدم تر از وی. گفت:العشق جنون الهی لیس بمذموم و لا ممد وح احسنت!ای بی صفتی که کسوت عزت پوشیدی که همه عقلاءچون فرا تو رسند دل از وی برگیرند، وسر قلم همه علماء آن جا شکسته شود، و سر رشته ی همه صدیقان آن جا گسسته شود، و همه صدیقان و مریدان این جا سر راه گم کنند. هیچ زفان به بیان آن نرسد، و هیچ بیان به عیان آن نرسد. ای درد بی درمان ! و ای بیمار بی علاج ! و ای آتش بی دود ! و ای بی صفتی که هر که وصافی تو کند جز به عجز و خجلت باز نگردد!

بزرگی از بزرگان دین می فرماید: اتقوا ربکم! فان اکرمکم عند الله اتقیکم، و اعلمکم عند الله اخشیکم ! و افضلکم عنده افقرکم الیه واخلصکم له اعرفکم، و اخوفکم منه اشکرکم له ، و ارغبکم الیه ازهدکم فی الدنیا ، و اغناکم به اجودکم بالله، و اشوقکم الیه اعشقکم بذکره.
اما بدان که هیچ مساله ای نیست که مشایخ را و علماء را در آن خلاف نیست؛ چرا می باید که در مساله عشق خلاف نباشد! "بسم الله الرحمن الرحيم" كه هيچ كار بي آن راست نيايد مي نگر که مشایخ و امامان در آن چه خلاف کرده اند و می کنند ! و بر نماز که بر جمله مومنان فرض است می نگر که چه خلاف کرده اند و می کنند. در این مساله عشق که جمله ابدالان و صدیقان در آرزوی آن اند که بویی ازآن به مشام ایشان رسد، همه در حسرت این جان بدادند، و ندیدند الا اندکی که این نسیم عشق به ایشان وزیده است.

ورسول (ص) گفته است : هر چیزی را گواهان باشد؛ گواهان محبت عشق است . هر محبتی که بر عقل و خرد غالب گردد آن عشق باشد . اگر کسی از عشق می فسادی نماید ، وی را عشق نباید گفت. اما اگر عشق و عاشقی آن است که من میدانم، و خداوندان تحقیق دانند ، یک ذره از آن بهتر از عبادت عابدان ! اکنون تفضیل عشق و عاشقی گوش دار تا ترا بیان کنم بتوفیق الله عزوجل ؛ تا بدانی که عشق و عاشقی چیست ، و داوری نکنی :

بدان که عشق را از "عشقه" گرفته اند . و "عشقه" گیاهی است که آن را "سن" گویند، و ما او را "اسس" گوییم، و در نیشابور "سرند" گویند، ودر جام "اوغی" گویند، و در روزن آن را "اژغی" گویند. آن گیاهی است که کس نبیند از کجا برآید ، و کی برآید ؛ آن وقت ببیند که بر سر درخت رسیده باشد ، و درخت را به صفت خویش گردانیده. هر چند کوشی تا از درخت آن را باز کنی ، و بسیار رنج برگیری و آخر باز و برنیایی؛ اگر یک ذره از آن بر درخت بماند همه درخت را فراگیرد ، سرمای زمستان آن راخشک تواند کرد و بس .اما چنان باشد که گرمای تابستان باز پیدا آید ، او هم بازان سر پی خویش شود؛ چون بنگری باز بر سر درخت رسیده باشد ، وبازان درخت از دو کار یکی بکند: یا درخت را خشک کند و از بن ببرد ، و یا داغ خویش بر وی نهد که هرگز از داغ وی خالی نباشد. "عشق " را از این " عشقه" گرفته اند ، و "عشقه" این گیاه است که بر هر چه آویزد او را از صفت خویش بگرداند.
چون اصل عشق بدانستی که او چه کند آنگه بیان اوآ سان شود، و زود دریاوی، و عشقت آرزو کند، و همه با عاشقان خواهی که نشینی، اما نیک تدبر باید کرد تا دانی که اصل هر دوستی با چه گردد، و از چه خیزد، و عشق کی گردد، و نام عاشقی او را کی راست آید .

اما بدان که اسم عاشقی چون توانگری است :هر که را نشاید که زکوة فراستاند او از شمار توانگران باشد، و اسم توانگری او را درست آید. اما آن توانگری را که توانگر بیش از آن نباشد که روا نباشد که زکوة مال فراستاند ، یا توانگری وی چنان باشد که دویست درم دارد ، و یا نوعی از انواع زکوه بر وی فریضه شود، باز آن توانگری برابر نتوان کرد که از مشرق تا به مغرب آن یکی باشد.
مثل عشق و عاشقی چون مثل توانگران است: کس بود که بر دویست درم اسم توانگری یاود، و کس بود که بر صد هزار درم، و کس بود که بر هزار دینار، و کس بود که بر صد هزار گوهر اسم توانگری دارد. در نام یکی اند؛ اما می نگر تا از یک توانگر تا به دیگری چند فرق است. عاشقان هم چنین اند: از عاشقی تا عاشقی بسیار تفاوت است. در هر عصری یک عاشقی اوفتد؛ از گاه مجنون باز نیز چنین بوده است. در هر چند عصری مجنونی یا وامقی اوفتد.

اما بدان که دوستی حق سبحانه و تعالی بر چند روی است: اول ارادتی پیدا آید، آن گاه آن ارادت مهر گردد، و آن مهر عشق گردد. کس باشد که در این درجه پای باز کند، و از آن جا فراتر نیاید تا به دم مرگ. و آن عشق همچون توانگری باشد که بر دویست درم اسم توانگری یافته باشد، و کس بود که مهر وی شوق گردد، وآن جا عشق پیدا آید؛ و کس بود که شوق وی ولایت گردد، و آن جا عشق پیدا آید؛ و کس بود که ولایت وی خلت گردد، و آن جا عشق پیدا آید؛ و کس بود که خلت وی محبت گردد، و آن جا عشق پیدا آید. و این هر پنج که یاد کرده آمد، همه بر مقدار عقل ایشان گردد.
هر که را عقل اندک تر باشد زودتر عاشق گردد؛ اما عشق وی فراخور عقل وی باشد. چون به عقل تمام باشد آنگه عاشق گردد. بعد از نبوت هیچ درجه و رای آن نباشد که با عقل تمام مرد عاشق شود.

تا دوستی مرد در عقل او تصرف نکند، و تا محبت بر عقل زورنکند مرد عاشق نشود!
چون ارادت عشق گردد آن را بس مقام نباشد؛ هم چنان باشد که کسی درم درست در ترازو نهد، و درم سنگی در دیگر سو نهد؛ هر دو برابر می باشند. چون دانگی سنگ با سوی درم سنگ نهادی، درم سنگ زیادت گشت؛ ارادت، و مهر، وشوق، وخلت، و محبت هم چنین است.
مثل ارادت و عشق چون مثل یک درم و یک درم سنگ است؛ و مثل مهر و عشق چون مثل ده درم و ده درم سنگ است؛ و مثل شوق و عشق چون مثل صد درم و صد درم سنگ است؛ و مثل خلت چون هزار من بار است و هزار من سنگ؛ و مثل عشق دراین مقام چون مثل هزار من بار است، لاجرم بسیار حیلت بباید کرد تا کسی به حقیقت راه فراسنجیدن آن داند که آن را چون وزن باید کرد؛ و مثل محّبت چون مثل صد هزار من است، و مثل عشق درآن درجه چون مثل سنگ آن است مگر در دریا و در کشتی آن را وزن توانند و اگر نه به هیچ چیز دیگر سنجیدن آن را حیلت نباشد.

اما به حقیقت بدان که کمال عقل و عشق هر دو به هم نباشند؛ زیرا که عشق آنکه عشق گردد که محبت در عقل تصرف کند و تصرف تواند کرد. چون محبت در عقل تصرف نتواند کرد عشق نگردد. چون عقل کمال دارد محبت در آن تصرف نتواند کرد، و آن را از جای نتواند جنباند؛ از آن است که علماء و فقهاء و کسانی را که عقل تمام تر باشد عشق کمتر باشد. تا ورای عقل و علم ایشان چیزی زیادت نیاید عشق نگردد؛ هم چنین تا ترازو از یک سو گران تر نیاید، از دیگر سوی رحجان نیوفتد چون هر دو برابر باشند: چون صد درم وصد سنگ.

اما اگر صد درم سنگ را چیزی زیادت کنی آنگه صد درم از جای خیزد، و اگر سیم از صد درم زیادت کنی درم سنگ در هوا شود و سیم در زمین نشیند. اما تا آنگه که محبت بر عقل زور نکند و محبت از عقل زیادت نشود، مرد را عشق پیدا نیاید. چون محبت بر عقل پیشی گرفت و از عقل زیادت آمد، آنگه آن را عشق خوانند و آن عشق باشد، و در این پنج مقام که یاد کرده آمد هم چنین است: هم در مقام ارادت، و هم در مقام مهر، و هم در مقام شوق و ولایت، و هم در مقام خلت، و هم در مقام محبت.

اما یقین می دان هر جا که دوستی برعقل زیادت آمد عشق آمد؛ در همه مقامات هم چنین باشد. اما در هر مقام عشق آن درخورد آن مقام باشد: هم چنان که ده درم سنگ فرا خورد ده درم باشد، و صد درم سنگ فرا خورد صد درم باشد. عشق در مقامات هم چون توانگری باشد که بردویست درم اسم توانگری دارد؛ و عشق در مقام ولایت [هم ] چون توانگری باشد که بر هزار درم اسم توانگری دارد؛ و عشق در مقام خلت [هم ] چون توانگری باشد که بر صد هزار درم و دینار باشد؛ و عشق در مقام محبت [هم ] چون توانگری باشد که از مشرق تا به مغرب او را باشد. و کمال محبت با کمال عقل از درجه عشق زیادت است؛ اما درجه عاشقان خوشتر. کمال محبت با کمال عقل رسول الله (ص) را بود؛ و خلت ابراهیم را بود صلوات الله علیه، و محبت موسی را بود (ع)؛ اما کمال عقل نبود عشق شد.

اولیاء و دوستان و محبّان خدای عزوجل در این مقامات باشند: کس بود که در درجۀ ارادت عاشق شود؛ او را از آن جای باز دارند. و کس بود که در مقام مهر فرود آید، و در آن مقام عاشق شود؛ و کس بود که در مقام ولایت فرود آید، و او را عشق پیدا آید؛ و کس بود که در مقام خلت فرود آید و او را عشق پیدا آید؛ و کس بود که او را در مقام محبت عشق پیدا آید و در آن مقام فرود آید. و هر کسی را مقامی معلوم باشد؛ چنان که در کتاب عزیز خویش می گویند:... وَ رَفَعَ بَعضَکُم فََوقَ بَعض دَرجاتٍ. و نیز گفت: ... وَ نَرفعُ دَرجاتٍ مَن نَشاءُ.

اما بدان که این همه که گفته آمد چنان باشد که از سر عقل و تمیز ایشان برخیزد، و عقل را در آن تصرف باشد و تصرف تواند کرد. هرچه محبت در عقل تصرف کند عشق آورد؛ اما هرچه عقل در محبت تصرف کند آن نه عشق باشد. عشق آن باشد که هیچ چیزی درآن تصرف نتواند کرد؛ عشق کمال دوستی باشد. در هر مقامی که باشی، تا محبت بر جای باشد، و عقل در آن تصرف می تواند کرد، و محبت را کمال عقل به جای باشد، او را حبیب خوانند، و او را محّب گویند؛ چون کمال عقل نباشد محّبی قرار گردد، و محّبت درعقل تصرف فرا کردن گیرد، آن را عشق خواندن گیرند.
رسول (ص) را محبت به کمال بود و عشق نه؛ ازآن بود که عقل او کامل بود. چون بی قرار گشتی، عقل کامل بندِ او گشتی. تا نگویی که رسول (ص) را مقام عشق نبود. اما تا چیزی در محبت تصرف می تواند کرد آن را عشق نگویند. چون همه را به رنگ خویش بکند، و هرچه نه اوست همه پاک ببرد، و به رنگ و داغ و نهادِ خویش بدارد، آنگه آن را عشق خوانند.

چون محّب عاشق گردد، و عشق او بالا گیرد، آنگه سخنان از هر گونه از وی بیرون می آید، چنان که خلق را بر آن داوری می باشد. چنان که موسی (ع) را کمال محبت بود و کمال عقل نبود؛ از سرآن گفت فرا حق عزوجل که:...إن هِیِ إلا فِتنَتُکَ؛ اما درمعنی همه راست باشد، ولیکن قید عقل بر آن نباشد تا عالَمی را فرا گفت و کوی کند. هر که را عقل اوتمام تر عشق او خام تر، و هر که را عقل او تنک تر عشق او تیز تر؛ اما هر که را با عقل تمام عشق باشد او ان مرد باشد که در میان اولیای خدای عزوجل قطب او باشد؛ و او آن مرد باشد که احوال و روزگار او چون دریا باشد: چنان که دریا هرگز ممکن نبود که بی آب باشد، آن مرد همچنین ممکن نبود که یک نفس بی خدای عزوجل باشد.
اولیای خدای عزوجل و مؤمنان در این شش مقام باشند؛ هر یکی به تفصیل گفته آید، ان شاءالله تعالی: اول گفتم مقام ارادت است. و مثل آن قوم چون [مثل] چشمه های آب استبر روی زمین که هر که فرانزدیک ایشان رسد او را آب دهند. و مثل آن قوم که مِهر دارند چون [مثل] جوی های روان است؛ هر که خواهد نزدیک ایشان رود که آب خواهد یا آب بر کشد همه را به مهربانی امید وفا کنند؛ بر آنچه توانند هیچ کس را باز نزنند.

و مثل دوستان و اولیای خدای عزوجل در روی زمین چون مثل رود است؛ از هر رودی چند جوی آب بربندند. هر کس به تنهایی از رود آب بر نتواند بست: وقت باشد که چندان آب فرا رسد که مرد را ببرد؛ آهسته فرا نزدیک آب باید رفت. و هر که فرا نزدیک رود رسد خویشتن را پیراسته باید کرد؛ و به هر وقتی به همان چشم در رود نباید نگریست: بسیار وقت باشد که رود خشک باشد؛ تو خود گویی: ای مرد! در این رود آب نیست؛ ایمن بنشینی یا بخسپی، چون توآگاه شوی آب رود تو را ببرده باشد . از آن است که رسول (ص) نهی کرده است که در رودخانه نماز نکنید که در رود آب سیل ناگاه درآید، وقت باشد که کودکی بر آن گذر تواند کرد، وقت باشد که اسپ و شتر بر ان گذر نتواند کرد؛ کشتی باید تا بر آن گذر تواند کرد، حال اولیای خدای عزوجل هم چنین باشد: بر یک حال نباشند، وقت باشد که هر که خواهد فرا نزدیک ایشان تواند رفت، و هر چه خواهد می گوید. وقت باشد که هر که نزدیک ایشان بگذرد اگر نه به حرمت، در خون خویش سعی کرده باشد. چنان باید که فرا نزدیک اولیای خدای عزوجل روی هم چنان روی که فرا نزدیک رود روند: پای برهنه کنی، ترسان و هراسان باشی، تابو که به سلامت فرا گذری، و هر نا بالغی و نامردی بر رود گذر نتواند کرد که بیمناک باشد!
و مثل خلیل چون مثل باران است: مرد که او را مقام خلّت دادند، کوس او در دو عالم فرو کوفتند، خدای عزوجل او را به دوستی برگزیند و جبرئیل را گوید: من که خدایم فلان را به دوستی گرفتم، تو نیز او را به دوستی گیر! جبرئیل او را به دوستی گیرد، و منادی به آسمان ها کند که: خدای عزوجل فلان را به دوستی گرفت، من که جبرئیلم او را به دوستی گرفتم، شما نیز او را به دوستی گیرید و دوستی او در دل همه خلق افگند، چنان که خبر بدان ناطق است. قال رسول الله (ص):
"اذا احب الله عبداً نادی جبرئیلَ انّی قد احببت فُلاناً فاحبّه، فیحبّه جبرئیل. ثم ینادی فی السّموات انّ الله تعالی احبّ فلاناً فاحبّوه، فیحبّه اهل السموات، ثم یوضعُ له القبول فی الارض." چون این ندا به روی زمین آید، همه دل ها به دوستی او مایل گردد و همه محتاج دیدار وی گردند.

و هم چنان که همه نبات ها نیازمند یاران باشند، همه خلق نیازمند دیدار او باشند و اگر باران نیاید همه خلق اندوهگین باشند از نا آمدن باران؛ هم چنان خلق از نادیدن وی اندوهگین باشند و هر زمین مرده که باران بر آن ببارد، آن زمین مرده زنده شود؛ و هر نباتی که باران بر آن آمد، آن نبات پژمرده، زنده و تازه خندان شود و بی باران در عالم هیچ راحت نباشد و سبب رحمت عالمیان باران است. و رسول گفت (ص): همواره در میان امت من، چهل مرد باشند که یقین ایشان چون یقین ابراهیم باشد، صلوات الله علیه و ایشان اوتاد ارض باشند.

مثل مقام حبیب چون مثل خورشید است و محبت او چون شعاع آفتاب است تابان و درخشان: نه کس را در آن تصرف رسد و نه دست کس بدان رسد که او را برآرند و فرو برند و یا فرو پوشند، نه آن را منکر توان شد و نه خلق را از آن چاره. درویش و توانگر را بدان نیاز و رحمت او بر جمله خلق یکسان. از ان بود که حق سبحانه و تعالی رسول (ص) را حبیب خواند و سراج خواند و بدین سراج آفتاب می خواهد؛ کما قال الله تعالی: و ما ارسلناک الاّ رحمة للعالمین.

و رحمت آفتاب از همه بیشتر است؛ زیرا که سخی ترین همه اشیاء آفتاب است و هر ه سخی تر باشد رحمت او بیشتر باشد. نبینی که آفتاب که برآید هیچ بخل نکند، خدای عزوجل در وی بخل نیافریده است، افتاب که برآید هم چنان که بر مومن تاود، هم چنان بر کافر تاود و هم چنان که بر مطیع تاود هم چنان بر عاصی تاود و هم چنان که بر گلزار تاود بر خارستان تاود، هم چنان که بر باغ و بوستان تاود هم چنان بر کوه و بیابان تاود، هم چنان که بر مهتر تاود هم چنان بر کهتر تاود، هم چنان که بر توانگر تاود ]هم چنان[ بر درویش تاود، هم چنان که تا چشمه خورشید به جای باشد، ممکن نبود که بی نور باشد، هم چنان تا محبّ به جای باشد، ممکن نبود که نه محبت به جای باشد و حبیب، رسول (ص) بُوَد. مپندار که کس را گمان بود که کسی در مقابل ایشان تواند بود، پس از پیغمبران صلوات الله علیهم اجمعین. عذر آن در پیش باز خواستیم که رسول (ص) را کمال عقل بود از آن بود که محبت او عشق نگشت که عقل او را لنگر گشته بود. محبت با کمال عقل زیادت از درجه عشق باشد، اما عقل ما کمال ندارد، محبت در عقل می تصرف کند عشق گردد و عاشق بی قرار گردد. هم چنان که کشتی لنگر ندارد بر جای آرام نگیرد، چون دریا موج زند. و این محبت دریایی عظیم است، چون لنگر عقل کامل نباشد که بازو پای آرد، لاجرم عشق گردد و عاشقی عالَمی فرو برد و عالَمی برکشد.

این تفصیل عشق و عاشقان برای آن می گویم تا چون عشق و عاشقی را بیان کنم نگویی که او می گوید که عشق از نبوت فراتر است یا عاشق از نبی فاضلتر است. من نمی گویم؛ تو دل و خاطر خویش نگاه دار!
زیر عنوان ها
  1. کمی بیشتر در مورد کتاب انس التائبین
صفحات:
(1) 2 »
مقاله قبلی >> این ده نفر را استخدام نکنید! بیشتر آب بنوشیم! << مقاله بعدی
ترک بک
  • آدرس: http://torbatjam.com/modules/article/view.article.php/c3/123
  • ترک بک: http://torbatjam.com/modules/article/trackback.php/123
رای
10987654321
API: RSS | RDF | ATOM
سایت تربت جام & Copyright© admin
 
بی‌شک دیدگاه هر کس نشانه‌ی تفکر اوست، ما در برابر نظر دیگران مسئول نیستیم

بیشترین خوانده شده
در آداب اسلامي توصيه هاي ويژه اي براي تغذيه در دوران بارداري وجود دارد. اين امر نشان دهنده ي اهميت اين زمان و نيز نقش تغذيه در آن است.
مجموعه آرامگاهی شیخ الاسلام احمد جامی یکی از بزرگترین مراکز زیارتی شرق ایران است که در قرن نهم به اوج شکوفایی خود رسید. این مجموعه که وسعتی حدود (64000) متر مربع دارد... .
برخي از علائم اختلال اعتیاد اینترنتی عبارتند از:
مشکلات میان فردی و یا مشکلات در هنگام کار یا مطالعه، نادیده گرفتن مسئولیتهای مربوط به دوستان، خانواده، کار و یا مسئولیتهای فردی، کناره‌گیری پس از دست کشیدن از اینترنت، کج خلقی هنگام تلاش برای دست کشیدن از اینترنت، آن‌لاین ماندن بیش از زمان برنامه‌ریزی شده، دروغ گفتن یا مخفی نگهداشتن زمان واقعی کار با اینترنت از نظر دوستان یا خانواده، تغییر در سبک زندگی به منظور گذران وقت بیشتر با اینترنت، کاهش فعالیت فیزیکی، بی‌توجهی به سلامت شخصی و بی‌خوابی یا کم خوابی و یا تغییر در الگوی خواب به منظور گذران وقت در اینترنت.
تربت جام از لحاظ فرهنگ موسیقیایی یکی از غنی ترین مناطق ایران است. این مهم به دو صورت نمود پیدا می کند؛ نخست موسیقی مقامی تربت جام که شامل مقامهای آوازی و سازی است که به وسیله ی ...
در روزگار سلجوقيان ، در سال 440 هجري قمري در قريه نامق ، از سلسله جرير بن عبدالله (از صحابي معروف) کودکي چشم به جهان گشود که او را احمد خواندند و بعدها به احمد جامي نامقي شهرت يافت... .
نورالدين ابوالبركات عبدالرحمن بن نظام‌الدين احمد بن شمس‌الدين محمد جامي نامي‌ترين شاعر و نويسنده دانشمند و عارف قرن نهم هجري است. برخي از پژوهندگان او را بزرگترين استاد سخن بعد از حافظ و خاتم شاعران بزرگ پارسي‌گو ...
در كتاب لغت موسيقي نوشته افراسياب بيگ لي كلمه‌ي مقام كه به صورت موغام يا مغام هم نوشته مي‌شود، به عنوان مجموعه‌ي صداها و پرده‌هاي مختلف كه بر اساس يك كوك واحد ...
حجة الإسلام زین الدین ابوحامد امام محمد غَزّالی طوسی، یکی از بزرگترین متصوفین، فلاسفه و اندشمندان علمای اسلام در قرن پنجم و ششم هجری می باشد. بزرگمردی که در انواع رشته های علوم اسلامی سرآمد دانشوران روزگار خود گشت...
تربت جام ، كهن دریا عرفان، واقع در شمال شرقی گستره پهناور ایران زمین به مانند شهرها و مناطق دیگر آن با حوادث و فراز و نشیب های تاریخی و روند شكل تدریجی مواجه بوده است. دورانی كه این شهر، روستایی كوچك به نام معدآباد ...
زندگی‌نامه استاد غلامعلی پورعطایی آفریننده «نوایی» مقام اسطوره‌ای كه از روح هنرآفرین او برمی‌خیزد و جان را به عروج و سفری عارفانه وا می‌دارد.
تازه ترین مقالات
موسيقي مقامي (محلي)، بدوي ترين شكل موسيقي است كه از زمانهای دور برای ما به يادگارمانده است. این نوع موسیقی درهركشوری ، متناسب با بوم و محيط جغرافيايي و انساني آن كشوردرهم آميخته و جزئي از فرهنگ آن کشوري محسوب ميشود. به راستی کسی زمان دقیق پیدایش مقام را نمی داند. مقام نمی تواند یک تصنیف یا ترانه باشد. مقام پیشینه ای دارد به وسعت تاریخ وآدمهایش....
تواناتک: IMEI یک کد ۱۴ رقمی چیست است که باید در هر گوشی جدیدی که ساخته می‌شود منحصر به فرد باشد و تا آخر عمر دستگاه با آن باقی خواهد ماند. از آن...
یک پلنگ که برای شکار خیز برداشته، یک قوچ اوریال با شاخهای تابیده اش، یک جبیر، یک گرگ و یک شغال، یک سبزه قبا با لانه اش که از خار و خاشاک درست ...
در اوایل قرن شانزدهم میلادی در دهکده ای نزدیک شهر «استرتفورد» در ایالت واریک انگلستان، زارعی به نام ریچارد شکسپیر زندگی می کرد. یکی از پسران او «جان» در حدود سال ۱۵۵۱ در شهر استرتفورد به شغل پوست فروشی مشغول شد و «ماری آردن» دختر یک کشاورز ثروتمند را به همسری برگزید. ماری در ۲۶ آوریل ۱۵۶۴ پسری به دنیا آورد و نامش را «ویلیام» گذاشت. این کودک به تدریج پسری فعال ، شوخ و شیطان شد ، به مدرسه رفت و زبان لاتین و یونانی را فرا گرفت. ولی به علت کسادی شغل پدرش ناچار شد برای امرار معاش، مدرسه را ترک کند و شغلی برای خود برگزیند. برخی می گویند که او ابتدا شاگرد یک قصاب شد و چون از دوران نوجوانی دلبستگی شدیدی به ادبیات داشت، در موقع کشتن گوساله خطابه می سرود و شعر می گفت.
HIV
خانواده و سلامت | shekoofe | پ ۹۱/۰۷/۲۰
HIV چيست ؟ HIV مخفف ""Human Immunodeficiency Virus به معني "ويروس نقص ايمني انسان" مي‌باشد. ويروس ، يك ذره زنده خيلي كوچك است كه مي‌تواند تكثير و پخش شود اما...
یاهوووووووووووووووووووشاید از نام این ترفند اندکی جاخورده باشید ، اما باید قبول کرد که این نام بهترین عنوان برای این ترفند است! قصد داریم ...
در زندگی زناشویی دلخوری ها ، رنجش ها ، شکایت ها و مشاجره ها فراوان است . اگر چنین نباشد باید نگران بود . زیرا به یقین رابطه زوج به سردی گراییده و نسبت به هم بی اعتنا شده اند و دیگر هم را دوست ندارند که از یکدیگر نمی رنجند...
بسیاری از عادت های فرهنگی و صفات اجتماعی ما ریشه در تنبلی اجتماعی دارد. ایرانی ها ضمن این که دارای میزان تنبلی بالاتر از متوسط جهانی هستند، جایگاه سوم را به خود اختصاص داده اند...
حقيقات نشان داده، محروم‌كردن استفاده موقتي از وسايل تكنولوژيك نتيجه عكس دارد و حتي ممكن است فرد را دچار اضطراب و حالت هيجاني كند...
درست است كه انسان امروز شايد نتواند از تكنولوژي دور باشد اما متخصصان و كارشناسان معتقدند كه وابستگي‌ ما به تكنولوژي مي‌تواند مضر و حتي خطرناك باشد...
ثبت نام | ورود به سایت | تبادل لینک | |