مادران فردا

اگر از هر کسی بخواهیم اندکی از مادر خود بگوید، قطعاً از وی تمجید خواهد کرد، حتی اگر به دلایلی از وی رنجش خاطری پیدا کرده باشد هرگز به مادر خود بد و بیراه و ناسزا نخواهد گفت. مطمئناً عشق به مادر و عشق مادرانه دو الگوی نمونه از عشق های ناب این جهان هستند که بی گمان در وجود بسیاری از موجودات نیز به گونه های متفاوت قابل مشاهده است.

کلام این بار من از مادر نیست که برای مادر هر ثانیه از ابتدای تولدمان تا استقلال کامل از او، یک سپاس است و یک متن عاشقانه، صحبت من از دختران امروزی است که فردا مادران آینده خواهند بود، مادرانی که باید فرزندانی به دامان جامعه تحویل دهند که علاوه بر انسانیت از الاهیت سرشار باشند، هم در امر دنیا کوشا و هم آخرت، مسلمانانی که الگوی دیگر ادیان باشند و از درون به اسلام خویش اعتقاد راسخ داشته و در هیچ شرایطی در آن خللی وارد نشود.

آری! دختران امروز، پناهگاه روح فرزندان و همسران آینده خواهند بود. آنها باید آرامش شب های روزهای خسته کننده همسرانشان شده و مونس هر لحظه ی فرزندانشان از خطرات سراسر خفته در دنیای آشوب زده ی فردا. اما! این مادران فردا آگاهند از چنین بار سنگینی!

در جامعه کنونی که زرق و برق علم افزونی بیماری مسری و مزمن گردیده و هر کس افتخار خود را در مدرکی بالاتر یا در کاری که اندک مزایایی دارد یا در تجمل و در به رخ کشاندن آرایش و لباس های خیمه شب بازی خود می داند، جامعه زنان و دخترانمان نیز در امان نبوده است و افتخار خود را هر چه شیه تر ساختن خویش به مردان دانسته و هر روز بیشتر یک قدم از احساساتش را فدای رسیدن به اینگونه موارد می سازد. واقعیت این است که دختران امروزی احساس استقلال را در ادامه تحصیل یا مشغول به کار شدن در بیرون از خانه یا … دیده اند و موفقیت، سر بلندی و غرور خویش را در نیل به ثروت یا تحصیلات و یا زیبایی می دانند.

هر جند جامعه از هر جهت به وجود زنان وابسته است و هرگز نمی توان جامعه ای بدون زن متصور بود اما، باید به یاد آورد که همین دخترانی که اکنون اینگونه سرگرم تحصیل، کار در بیرون و … هستند، فردا سر پناه فرزندانی خواهند بود که نیاز دائمی به وجود مادر خویش خواهند داشت. آیا چنین دخترانی وقت خواهند داشت که نیازهای عاطفی همسران و فرزندانشان را برآورده سازند؟ آیا این را در شأن و امیال خود می بینند؟ طاقت گریه های شبانه و بهانه های روزانه کودک خود را خواهند داشت؟

سؤال اینجاست که چرا باید ما نیز راه منحط غرب را دنبال کنیم و دم از برابری زن و مرد بزنیم و در ذهن جوانان اینگونه تداعی کنیم که زن و مرد توانایی انجام امور را به یک اندازه دارا می باشند در حالیکه بیان نمی کنیم که این برابری، یکسان بودن در انجام امور نیست، هر کس در طاقت خویش از عهده کاری بر می آید و وجود زن و مرد سراسر تفاوت است که همین تفاوت مایه ی تکامل همدیگر بوده و خواهد بود.

ما مادران فردایمان را فراموش کرده ایم… .

راز پسرک!

گاهی وقت ها نمی دانیم که باید بعضی حرف ها را به زبان بیاوریم یا نه؟ اگر به زبان آوریم شاید دیگران از اوج مشکلات آگاه شوند و آنها هم مثل ما نگران و اگر به زبان نیاوریم این فکر در ذهنمان دائم رنجمان می دهد که پس چرا تو که می دانی به دیگران باز گو نمی کنی؟
هر چند دلم نمی خواست که این مطلب را که از یکی از وبلاگها عیناً نقل شده برای خواندن عموم بفرستم، اما چاره ای ندیدم جز این کار، شاید سرمان را اندکی از زیر برف غفلت بیرون آوریم… .

چگونه بغض فروخورده اش را فریاد خواهد زد؟ و کی؟ «امین» را می گویم. پسر ١٢ ساله ای که برایم از خصوصی ترین راز دردناک زندگیش گفت.

غالبا”این منم که بدنبال خبر و ماجرا می روم ولی گاهی هم خبر و ماجرا به سراغم می آید! مثل این ماجرا که با یک s.m.s اشتباهی به سراغم آمد!

ده دوازده روز قبل پیامکی روی تلفن همراهم گرفتم که «فوری با من تماس بگیر! مهمه!» شماره آشنا نبود اما بهتر دیدم تماس بگیرم.پسرکی جواب داد و قبل از هر چیز حرفهایش را قطار کرد.گفت:«من امین پسر سیمین هستم. (اسامی را تغییر داده ام). این s.m.s رو برای همه اسمهایی که توی موبایل مامانم بود فرستادم تا به همه مشتریاش بگم تو رو خدا دیگه بهش زنگ نزنید.»

راستش فکر کردم شاید مادرش،فروشنده یکی از مغازه های محل باشد! اما یادم نمی آمد شماره ام را به فروشنده ای داده باشم.پرسیدم:« مادر شما چی میفروشن پسرم؟»کمی مکث کرد.بعد با خجالت و آرام گفت: «تنش رو!» اول شوک شدم.اما زود مسلط شدم و کمی آرامش کردم و بهش اطمینان دادم مادرش را نمی شناسم و شماره را اشتباه گرفته است.اما از چیزی که پسرک درباره مادرش گفته بود،هنوز بهت زده بودم.«تنش رو می فروشه»! باقی حرفهایش را دیگر نمی شنیدم. اما دست آخر چیزی گفت که یقین کردم باید او را ببینم!

امین یک پسر «ایرانی» است.ایرانی. این را حتی برای «یک لحظه» هم فراموش نکنید.هنوز نمی دانم این پسر، چرا اینقدر زود بمن اطمینان کرد؟ گرچه اطمینانش بیجا نبود و من واقعا” به قصد کمک به دیدنش رفتم. و اگرچه بعد از حدود ٩ روز،هنوز هیچ کمکی نتوانسته ام به او و خانواده اش بکنم.با اجازه خودش، ماجرا و اسامی را با مختصری «ویرایش و پوشش» نقل می کنم تا نه اسمها و نه مکانها،هویت او را فاش نکند.پس امین یک اسم مستعار است برای پسری که مرا «امین» خود و امانتدار رازهایش دانست.پسری که بعدا”دلیل اعتمادش را گفت:«صدای شما، یه طوری بود که بهتون اعتماد کردم.با اینکه چندتا مرد دیگه ای که بهم زنگ زدن،فحش دادن و داغ کردن، اما شما عصبانی نشدین و آرومم کردین.همون موقع حس کردم نیاز دارم با یک بزرگتر حرف بزنم!یکی که مثل پدر واقعی باشه.بزرگ باشه نه اینکن هیکلش گنده شده باشه!» حس کردم پسرک باید خیلی رنج کشیده باشد که اینطور پخته و بزرگتر از سنش بنظر می آید. امین حدود ٢ ماه پیش فهمید مادرش، شروع به «تن فروشی» کرده است! مادرش که «یک تنه» سرپرستی او و خواهر کوچکترش را برعهده دارد و زن جوانی است که امین می گوید «زنی معصوم مثل یک فرشته» است.اما اگر شما جزو جمعیت پانزده میلیونی فقیر این مملکت نیستید، لابد اینجا و آنجا «شنیده اید» که در این سرزمین، «خط فقر» به چنان جایی رسیده که فرشته های بسیاری به تن فروشی مجبور شده اند! امین از روز اولی که مادرش بالاخره مجبور شد خودفروشی کند و به خانه دو پسر پولدار و نشئه رفت،خاطره سیاهی دارد.می گوید «خاطره سیاه»! و این ترکیبی نیست که یک بچه ١٢ ساله به کار ببرد، حتی اگر مثل او «باهوش و معدل عالی» باشد! اما غم، همیشه مادر شعر است.اندوه،مادر سخنانی است که گاه به شعر شبیه اند! و گاه خود شعرند..

امین گفت آن روز مادرش دیگر ناچار بود، زیرا «هیچ هیچ هیچ راهی برای سیر کردن من و خواهر ٨ ساله ام سراغ نداشت»!

مادر بیچاره و مستأصل،پیش از رفتن به خیابان و شروع فحشاء، حتی نماز هم خوانده بود و این طنز سیاه روزگار ماست. او کلی با خدایش حرف زده و نجوا کرده بود! شاید از خدا اجازه خواسته تا این گناه ناگزیر را انجام دهد! یا شاید پیشاپیش استغفار و توبه کرده! کسی نمی داند! شاید هم خدایش را سرزنش می کرده است!کاش می شد فهمید او با خدا چه ها گفته است؟ در شبی که قصد کرده برای نجات فرزندانش از زردی و گرسنگی، به آن عمل تن دهد.این سئوال بزرگ همیشه در ذهن من هست که او با خدا چه ها گفته است؟

بعد به قول امین با دلزدگی و اشکی که تمام مدت از بچه هایش پنهان می کرد،کمی به خودش رسید و خانه و خواهر کوچکتر را به امین سپرد و رفت! امین مطمئن شده بود مادرش تصمیم سخت و مهمی گرفته است.چون در آخرین نگاه،بالاخره خیسی چشمان مادر بیچاره را دید.

چند ساعتی گذشت. خواهرش خوابید ولی امین با نگرانی،چشم براه ماند: « حدود ١٢ شب مامانم کلید انداخت و اومد تو! ظاهرش خیلی کوفته و خسته تر از وقتای دیگه ای بود که برای پیدا کردن کار یا پول یا خریدن جنس قرضی بیرون می رفت و معمولا” سرخورده و خسته برمی گشت. مانتوش بوی سیگار می داد.مادرم هیچوقت سیگار نمی کشه.با اینکه نا نداشت،ولی مستقیم رفت حمام. رفتم روسری و مانتوشو بو کردم. مطمئن شدم لباسهاش بوی مرد میدن.از لای کیفش یه دسته اسکناس دیدم! با اینحال یکهو شرم کرده.از اینکه درباره مامان خوبم چنین فکر بدی کرده ام،خجالت کشیدم.گفتم شاید توی تاکسی،بوی سیگار گرفته باشد!گفتم شاید پولها را قرض کرده باشد! اما یکهو از داخل حمام،صدای ترکیدن یک چیز وحشتناک بلند شد. بغض مامان ترکید و های های گریه اش بلند شد…»
دو جوان که در آن شب، فقط به اندازه اجاره ٢ماه خانه خانواده امین، گراس و مشروب و مخدرمصرف کرده بودند،طبیعتا” آنقدرها جوانمرد نبودند که از یک «مادر مستأصل» بگذرند و او را بدون آزار و با اندکی کمک و امیدبخشی از این کار پرهیز دهند.

امین از آن شب که مادر را مجاب کرد با او صادق باشد و همه چیز را از او شنید،دنیای متفاوتی را پیش روی خود دید. بقول خودش این اتفاق،یک شبه پیرش کرد.او دیگر نه تمرکز درس خواندن دارد و نه دلزدگی و بدبینی،چیزی از شادابی یک نوجوان دوازده ساله برای او باقی گذاشته است.امین آینده ای بهتر از این برای خواهر کوچکش نمی بیند که روزی،به زودی، او نیز به تن فروشی ناگزیر شود.

چند بار؟ چند بار کبودی آزار مردان غریبه را روی بازوها و پای مادرش دیده باشد،کافی است؟ چند بار دیوانه شدن و به خروش آمدن مادرش را دیده باشد، کافی است تا چنان تصمیمی بگیرد؟ امین کلیه خود را به معرض فروش گذاشته است.اما می گوید تا می بینند بچه ام،پا پس می کشند و گواهی از بزرگترهایم می خواهند:«نه! اینطور نمی شه!»امین می خواهد بداند آیا می تواند کار بزرگتری بکند؟ کاری که مادر فرشته خو و خواهرکش را، برای همیشه از این منجلاب نجات بدهد؟

او واقعا” دارد تحقیق و بررسی می کند که آیا می تواند اعضای بدنش را تک به تک پیش فروش کند؟ و آیا می تواند به کسی اطمینان کند که امانتدارانه، بعد از مرگش، اعضایش را تک به تک به بیماران بفروشد و پولشان را بگیرد و با امانت داری به مادر و خواهرش بدهد؟و اینکه چگونه مرگی، کمترین آسیبی به اعضای قابل فروشش خواهد رساند؟ تصادف؟ سم؟ سیم برق؟

شاید برای یافتن آن فرد امانتدار، او حاضر شد راز بزرگش را بمن بگوید.منی که کشش درک انجام چنین کاری را از یک پسربچه نداشتم تا آنکه از نزدیک دیدم.و وقتی دیدم، آرزو کردم که ای کاش روزگار از شرم این واقعه، به آخر می رسید.
از او خواسته ام فرصت بدهد شاید فکری کنم.شاید راهی باشد.از وقتی که با حرفه ام آشناتر شده،اصرار دارد خودم این مسئولیت را قبول کنم و «وکیل بدن» او شوم! خودش این عبارت را خلق کرده. «وکیل بدن»! ذهن این پسر دوست داشتنی، سرشار از ترکیبهای تازه و کلمات بدیع و زیباست.

در شروع،سئوالم این بود که امین ١٢ ساله کی و چطور بغضش را فریاد خواهد زد؟ و حال می پرسم وقتی بغض او و امثال او ترکید،این جامعه ما چگونه جامعه ای خواهد شد؟و چه چیزی از آتش خشم فریاد او در امان می ماند؟ذهنم بیش از گذشته درگیر این نوع «بدن فروشی» شده و کار این پسر را، یک فداکاری «پیامبرانه» می دانمکه پیام بزرگی برای همه ما و شما دارد.این روزها دایم دارم به راهها فکر می کنم.آیا راهی هست؟

قضاوت این داستان با خودتان، اما امیدوارم اندکی بعد از خواندن آن تفکر کنیم که چرا…؟

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۴ پاسخ

زیبایی و تداوم روابط مشترک

زیبایی ممکن است در ذهن هر فرد جلوه ای متفاوت داشته باشد؛ به عنوان مثال فردی زیبایی را در سنگی بیابد و فردی آن سنگ را کاملاً زشت و بی ارزش. پس قدم اول در بیان زیبایی است؛ ما چگونه اشیاء را می بینیم و آنها را تعبیر می کنیم؟ شاید مصداق آن شعر وحشی بافقی باشد که:

به مجنون گفت روزی عیب جویی

که پیدا کن به از لیلی نکویی

که لیلی گرچه در چشم تو حوری است

به هر جزیی ز حسن او قصوری است

ز حرف عیب جو مجنون بر آشفت

در آن آشفتگی خندان شد و گفت

اگر بر دیده ی مجنون نشینی

به غیر از خوبی لیلی نبینی

تو مو بینی و مجنون پیچش مو

تو ابرو او اشارت های ابرو

دل مجنون ز شکر خنده خون است

تو لب بینی و دندان که چون است

کسی کاو را تو لیلی کرده ای نام

نه آن لیلی است کز من برده آرام

اکنون نمی خواهم درباره علل زیبا دیدن برخی اشیاء توسط افراد و ناپسند دیدن توسط گروهی دیگر به صحبت بنشینم بلکه می خواهم اندکی در مورد زیبایی با عنوان عام آن و ارتباط آن با هم دلی ونزدیکی دلها سخن بگویم. چه زیبا خداوند در ذهن مسلمانان یادآوری می کند که نعمت خداوند بود که دلهای شما به هم انس گرفت و از آن همه کینه و دشمنی به دوستی و برادری مبدل گشت. در نزدیکی و تداوم روابط مشترک مهمترین موضوع هم دلی است و نه موضوعی دیگر. پس تأکیدی که اسلام بر پسندیدن افراد در هنگام ازدواج نهاده است و ارتباط آن با تداوم روابط مشترک چیست؟

این موضوع ممکن است علل زیادی داشته باشد اما یکی از دلایل آن شاید احساس قلبی است که افراد نسبت به هم هنگام برخورد در وجودشان شکل می گیرد، گاهی اوقات فرد غریبه ای را می بینیم که انگار سالهاست آن را می شناسیم و گاهی اوقات شخصی که به ظاهر عادی است تأثیر شگرفی در روحمان می گذارد. پس لزوم پسندیدن افراد زیبایی نیست بلکه احساس قلبی مان نسبت به افراد و برداشت ذهنمیان است،هر چند ممکن است این برداشت خالی از اشتباه نباشد، چون ممکن است عوامل دیگر از جمله شهوت یا تلقین اطرافیان بر تصمیم گیری مان دخیل باشند. همانطور که قبلاً گفته ام: “زیبایی نشأت گرفته از روح آدمی است”

نکته ای که شاید بارها دیده ایم عشق بی مانند بعضی زوج های پیری است که بیش از ۵۰ سال از عمر مشترکشان می گذرد و هر چند در ظاهر زیبایی هر دو آنها کم رنگ شده است، اما دل داده تر از دو زوج تازه به وصال رسیده به یکدیگر عشق می ورزند و دل و جان نثار یکدیگر می کنند و این عشق، زندگی آنها را زیبا نموده است.

پروردگارا! دیدگانمان را بر زیبایی های حقیقی باز کن و ما را از بندگان زیبا دوستت قرار ده و پیوسته ما را از زیبایی های وجودت سرشار گردان!

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۲ پاسخ

پروردگارا! ما گنهکاریم، ببخشا ما را!

هیچ در این مدت سه چهار ماهی که گذشته شده است فکر کنید چه قدر بلا و عذاب بر ساکنان تربت جام وشهرهای اطراف نازل شده است؟ برف و یخبندان بسیار طولانی، سرما زدگی شدید که بسیاری از درختان را در آتش سرما خشکاند، باران کم و دیرهنگام بهاری که مهلتی برای روییدن گلهای لاله و شقایق نداد و … . اندکی تأمل کنیم و سپس به این سوال پاسخ دهیم که چرا اینگونه بر ما گذشت و می گذرد؟
سؤال دیگری مطرح می کنم؛ چند بار در خیابان های شهر قدم برداشته اید و در دل احساس شرمساری از وضع جوانان کرده اید؟ چند بار به حال دختران بی حجابی که معصومانه خود را طعمه یک شب خون آشامان در کمین می کننند، گریسته اید؟ چند بار در دست فقیر بیچاره ای که نگاه خسته اش نگاهت را آزرده می سازد، خرده پولی از سر شفقت گذارده ای؟ چند بار …. آه! افسوس! فراموش کرده ایم که هر آنچه برماست از خود ماست.
و جالب آنکه به جای عبرت گرفتن از این عذاب های الهی، شروع به توجیه این اتفاقات کرده و آن را به پدیده های جوی نسبت می دهیم، غافل از آنکه همه امور در دست خداست و پدیده های جوی نیز جزئی آفریدگان او، پس چرا به دنبال حقیقت موضوع نیستیم و دائم به دنبال فرار از مواجه شدن با واقعیت مسأله هستیم؟
ما آگاهتر از هر کس دیگری به اعمالمان هستیم و می دانیم که چقدر به خود بد کرده ایم و بار گناهانمان چقدر سنگین و زیاد است که نعمتهای الهی اینگونه اندک و ناچیز گردیده است. بیاییم دست به دعا برداریم و به سوی تنهاترین همیشه همراه باز گردیم و طلب بخشایش از درگاهش نماییم، پیش از آنکه راه بازگشتی باقی نمانده باشد.
بار الها! دلهای خشک و کویرمان را با باران الطاف رحمتت سبز و خرم گردان، چشم های قلبمان را بینا کن تا بدانیم چگونه باشیم که تو از ما راضی و خرسند باشی، الهی! حیا را در جسم و روحمان زنده گردان. آمین.
منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۳ پاسخ