حکایت دوستان کوچه بازاری و زنبور بی عسل!

در کوچه و بازار آدمهای زیادی را می بینی که حسابی باهات گرم می گیرند و کلی از خودشان مایه می گذارند که “در خدمت شما هستیم” “خوشحال می شیم بتونیم کاری براتون انجام بدیم” و … از این جور جملات.
بر حسب اتفاق، امروز نیاز شد که از یکی از این آدمها درخواست کمک و راهنمایی داشته باشم و به قولی محکی زده باشم درجه صداقت و مردانگی اش را!
وقتی او را دیدم و مشکل خودم را مطرح کردم با قیافه ای حق به جانب و متعجب از اینکه چرا از وی چنین درخواستی نموده ام با هزار جور کلمات شیرین و پر لعاب و انواع قسم درصد وقوع چنین کاری را صفر که چه عرض کنم زیر صفر عنوان کرد و نه تنها عذرخواه بلکه طلبکار هم شد که چرا فلان کار را کرده ایم و بهمان کار را نکرده ایم! بدون هیچ بحثی از او تشکر کردم و او را به خدایش سپردم.
و بدین موضوع آگاهی یافتم که مرد را باید در مقامی که دارد و قدرت دست اوست شناخت، هرچند موقعی که در جایگاهش نیست با سخنوری خود را دوست نزدیکت بداند.
و چه خوش سعدی عزیز گفته است که:
مشک آنست که ببوید نه آنکه عطار بگوید. دانا چو طبله عطارست خاموش و هنر نمای و نادان خود طبل غازی، بلند آواز و میان تهی.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>