ازدواج، آری یا نه؟

حدیثی مرا چندین وقت است که به فکر واداشته است: روزگاری بر مردمان آید که هلاک مرد به دست زن و مادر و پدر و فرزند وی باشد، و به درویشی وی را سرزنس کنند و به چیزی که طاقت ندارد تکلیف نمایند، پس او در کارهایی شروع نماید که دین او در آن برود و هلاک گردد.

در زندگی امروزی شهری، با بیشتر افراد که درباره ی ازدواج صحبت می شود ازدواج را به دلایلی مانعی در پیشرفت خود تعبیر می کنند و جوابشان هم این است: “هنوز خیلی زوده”.

دلایل این افراد این موضوعات است:

در حال تحصیل هستم یا می خواهم ادامه ی تحصیل بدهم.

به لحاظ مالی توانایی چندانی ندارم.

تا به حال فرد شایسته ای را نیافته ام.

با ازدواج آزادی خود را از دست خواهم داد.

در حال تحصیل هستم یا می خواهم ادامه ی تحصیل بدهم؛ شاید محکمترین دلیل یا بهانه همین موضوع باشد، هر چند اگر به دقت در این دلیل نگریسته شود ازدواج نه تنها به عنوان مانع تحصیلی که بر عکس عامل محرک هم خواهد بود، چراکه برداشتمان از تحصیل غلط است؛ ما تحصیل را اغلب به معنی امری موقتی می دانیم که پس از رسیدن به درجه ای آنرا تمام شده می دانیم اما همه ی اندیشمندان و روانشناسان بر این موضوع اتفاق نظر دارند که انسانی موفق است که روند یادگیری اش هیچگاه متوقف نشود همانند شاگردی که هیچگاه مدرسه اش تمام نشود.
با این همه موافق این نظر هستم هر فردی برای اصلاح روحی خود برای مدتی، نیاز به تنهایی مطلق دارد.

به لحاظ مالی توانایی چندانی ندارم؛ دلیلی که نشان از ضعف ایمان و اعتماد به نفس و ترس از رویارویی با مشکلات است. پیامبر (ص) می فرماید: هر که نکاح را از ترس فقیری ترک کند، از ما نیست.
هر چند نباید تعبیر اشتباه به کار برد و نسنجیده عمل کرد، فقر هم باید ریشه کن شود و این حدیث در مورد افرادی است که به لحاظ مالی اندک سرمایه ای دارند چرا که پیامبر (ص) می فرماید:هر که توانگر است و بر دادن مهر توانا، باید که نکاح کند و یا در حدیثی دیگر می فرماید: هر که از شما نکاح تواند کرد باید که نکاح کند که آن چشم را فرو خواباننده تر و فرج را نگاه دارنده تر است، و هر که نتواند باید که روزه دارد که روزه شهوت را ببرد.

تا به حال فرد شایسته ای را نیافته ام؛ فرد شایسته شما چگونه فردی است؟ زیبایی و مال؛ پیامبر این چنین می فرماید: هر که زنی برای مال و زیبایی به همسری انتخاب کند، از مال و زیبایی او محروم شود و هر که برای دین ازدواج کند خداوند ثروت و زیبایی نصیبش کند. یا در حدیثی دیگر این چنین می فرماید: زن را به همسری انتخاب نکن به خاطر زیبایی اش، چه شاید که زیبایی اش او را در بدی اندازد و هلاک گرداند، و نه برای مال او، چه شاید که ثروتش او را نا فرمان کند و برای دین همسرت را انتخاب کن.

با ازدواج آزادی خود را از دست خواهم داد؛ هر چند این به تعبیری درست است و در اصل ازدواج قراردادی است دو طرفه و شراکتی است برنده – برنده، اما سؤال اینجاست که مگر چگونه آزاد بوده ای؟ این که با هر فردی به هر گونه ای که بخواهی صحبت کنی و روابط داشته باشی، چه پسر باشد چه دختر؟ این که هر موقع که بخواهی از خانه بیرون روی و هر موقع که خواستی برگردی بدون اینکه کسی از تو سؤالی کند، این یعنی آزادی؟ در تفسیر واژه ی آزادی هم ما مشکل داریم؛ آزادی رهایی بی قید وبند از هر قانون و ارزشی نیست بلکه ازنظر من یعنی احساس داشتن قدرت بر انجام هر کاری و انتخاب بهترین کار بدون آسیب رساندن آنی یا در طولانی مدت به خود یا دیگران. مسلماً دختری یا پسری که از ابتدا با تربیتی صحیح رشد یافته است، هرگز ازدواج را اسارت تعبیر نخواهد کرد بلکه در نظر چنین فردی نزدیک شدن به خواسته های روحی و درونی و رسیدن به آرامشی است که سالها در آرزوهایش به دنبال آن بوده است.

ملاکهای ازدواج را این گونه می گویند: دین، خوی خوش، روی زیبا، مهریه ی پایین، دوشیزگی، توانایی بچه دار شدن، اصالت خانوادگی، نبودن از اقوام نزدیک.

در آینده بیشتر به جزئیات این ملاکها خواهم پرداخت، انشاء الله.

نامه ای به بهترینم

بابا لنگ دراز عزیز!

حالا که مطالعه ی برهان و استدلال و علم تلخیص عبارات را تمام کرده ام, تصمیم گرفته ام نامه هایم را اینگونه بنویسم, در این شیوه, ایجاز کامل رعایت می شود و در آن خبری از درازگویی نیست.

۱٫ هر کس می تواند با یک مصیبت, هر چند خرد کننده, رو به رو شود و با شهامت آنرا تحمل کند, اما خندان بودن در برابر مشکلات و وقایع ریز روزمره واقعاً روحیه و شهامت زیادی می خواهد.

۲٫ به خودم می گویم: زندگی عرصه ی بازی است و من باید مثل بازیگری با ظرافت و مهارت نقشم را ایفا کنم. موفق شدم یا نشدم, فقط شانه بالا می اندازم و می خندم.

۳٫ تنها دلیلی که باعث می شود قورباغه جمع نکنم, این است که اینجا جمع کردن قورباغه ممنوع نیست.

۴٫ من فهمید ام که در برخورد با مردها, باید سیاست به خرج داد. اگر رگ خوابشان را به دست آوری, مثل گربه خرخر می کنند و اگر نتوانی این کار را بکنی, به صورتت چنگ می اندازند. (تشبیه جالبی نکردم, اما در مَثَل جای مناقشه نیست.)

۵٫ بیشتر مردم زندگی نمی کنند, بلکه فقط می دوند, آنها سعی می کنند به هدفی دور و دراز دست یابند, اما در وسط راه چنان از نفس می افتند و خسته می شوند که اصلاً مناظر زیبای آرام خود را نمی بینند. وقتی به خود می آیند که پیر و فرسوده شده اند و دیگر فرقی نمی کند به هدفشان برسند یا نه. من تصمیم گرفته ام که سر راه بنشینم و شادیهای کوچک جمع کنم.

۶٫ زن هر چه باشد و به هر چیزی مثل بچه, میکروب, شوهر یا خدمتکاران یا متوازی الاضلاع یا باغبانی یا افلاطون علاقه داشته باشد, ذاتاً به لباس توجه دارد.

۷٫ اگر روزی شوهر و دوازده فرزندم را در زلزله از دست بدهم, صبح روز بعد با لبخند بیدار می شوم و دنبال شوهری دیگر می گردم.

۸٫ من به همه ی اتفاقات, حتی دندان درد, به چشم یک تجربه ی جالب می نگرم و از اینکه می توانم آنها را حس کنم, خوشحال هستم. زندگی هر چهره ای که داشته باشد, شهامت پذیرفتن سرنوشت را دارم.

قبلاً می توانستم دختری بی فکر و بی خیال و آسوده باشم, چون چیز ارزشمندی نداشتم تا که از دست بدهم. ولی حالا تا آخر عمر یک نگرانی بزرگ خواهم داشت و هر وقت که تو از من دور باشی, به همه ی اتومبیلهایی فکر می کنم که ممکن است تو را زیر گیرند, یا همه ی تخته های اعلامیه که ممکن است روی سرت بیافتند و یا همه ی میکروبهای وحشتناکی که ممکن است بخوری. آرامش خیالم تا ابد از دست رفته است.

دلم برایت خیلی تنگ شده است….

با یک دنیا محبت
ارادتمند همیشگی شما
جودی ابوت