ماه رمضان، ماه تقویت اخلاص

باری دیگر تو آمدی. با همان بی صدایی همیشگیت، با همان صفا و پاکیت، با عفو و بخششت، با محبتت، با آغوشت گرمت، هر چند اگر گناهکارترین روی زمین باشم، رمضان قدمت مبارک، بوسه بر لحظه لحظه های عطر آگینت که تو از کمیابترین نعمتهای خدایی، تو را با تمام جان در آغوش می کشم.

خدایا! یاریمان ده، تا روح زنگار بسته از تکرار و روزمرگی خود را در زلال بی نهایت روزه و عبادت در ماه توبه و بازگشت به سویت، جلا بخشیم. باز هم دست به سویت دراز کرده ایم و امیدواریم که در روز وداع ماه مقدست، عیدیمان بخشودن گناهانمان باشد. آمین یا رب العالمین

دستم رو بگیر، بیا بالا نیافتی یه موقع؟

از من کمک خواستی، دستت رو دراز کرده بودی، گفتی دارم می افتم، کمکم کن!
گفتی بهم بگو چه طور می تونم پاهام رو محکم بذارم که لیز نخوره؟ پرسیدی منو که رها نمی کنی؟ گفتی هیچ وقت لطفی که داری بهم می کنی از یادم نمی ره.
جواب دادم کمکت می کنم، تا وقتی که ببینم به سلامت رسیدی بالا، دستت رو رها نمی کنم. تو هم مثل منی، زندگی داری، احساس داری، چه طور می شه برای سرنوشتت بی تفاوت باشم؟ مگه می تونم؟
اونقدر موندم و کمکت کردم تا بالاخره اومدی بالا، هنوز من داشتم پایین رو نگاه می کردم که یه دفعه هولم دادی پایین، دستم رو گرفتم به لبه، گفتم چرا این کار رو می کنی؟
گفتی رسم روزگاره عزیز، رسم گرگ و گوسفنده، اگه نخورم من رو می خورن.
گفتم من؟ منی که این جوری کمکت کردم؟ آخه…
گفتی آدمای ساده ای مثل تو، باید همیشه تو قعر چاه باشن، جای شما این بالاها نیست.
پاهاش رو گذاشت رو دستم که رو لبه بود و فشار داد، دیگه توان نداشتم، دستم رها شد و به قعر چاه پرت شدم….
هر چند به ظاهر من بازنده بودم، اما تو دلم از کار خودم راضی بودم، راضی بودم که روزی که باید حساب پس بدم، حسابم پاک و روشنه.
اونی که باید شاهد باشه، شاهد کارم بوده، دیگه چه غصه ای که چه جور با من رفتار شده؟ دیگه چه غصه؟