شهر من، شهر جام

خوشا جام و خوشا پیل دمانش …………… خوشا این عرصه و فیض نهانش
نه جام است اینکه دریاییست از عشق ……….. چو احمد یک نهنگی در میانش
حیات از آب حیوان چند جویی ……………… بجام آی و بجو زآب روانش
مگو از خطه شیراز و وضعش ……………… بگو از جام و فیض مردمانش
اگر حافظ نمی زین جام خوردی ………………. براسودی میان خاک جانش
همان جام نخستین است این جام …………….. ولی یاد از کسان نکته دانش
کمال ابرو بتی در جام دارم ………………… که شیرازی فکن باشد کمانش
سزد گر ترک شیرازی برغبت ………………… سر خدمت نهد بر آستانش
گرش آهو ببیند می دهد باج …………………. بچشم مست شوخ ناتوانش
بت زانسان که در بت خانه چین ……………. نخواهد داد صورتگر نشانش
قدش سروی چه سرو سایه پرور …………. که باشد زلف مشکین سایبانش
نه سروی بلکه طوبای بهشتی …………………. ندیده ناز دست باغبانش
میانش را تفاوت نیست از مو ……………… و لیکن میرسد مو تا میانش
اگر در باغ گردد سایه افکن ………………… کله کج کرده بر سرو روان
ش برویش خیره ماند چشم نرگس ……………. بر آید از قفا سوسن زبانش
اگر گل با رخش دعوی نماید ………………. زند باد صبا اندر دهانش
جلال الدین بیان دوست سحرست ………… سخن کوتاه کن پیش بیانش
شادروان مولانا قاضی جلال الدین فقهی

به یاد یار از دست رفته

هشت سال پیش با اون آشنا شدم، از ترم دوم با یکی از دوستاش آمده بود در دبیرستان ما درس رو ادامه بده. پسر سربزیری بود، خجالتی و کم حرف اما بسیار پر تلاش، بیشتر از اونقدری که فکرش رو بکنی. اون وقتها بیشتر در کتابخانه ارشاد درس می خواند. حرف که می شد، ازش که می پرسیدیم روزی چند ساعت درس می خونی می گفت: ۱۶ ساعت.

می گفتم ناصر همه چیز درس نیست ها؟! یک خورده کمتر. یا به شوخی: ۵/۱۹ هم شدی قبوله، این قدر جدی نگیر.

روزها گذشت و روزهای ملتهب پیش دانشگاهی رسید، کم کم جو درس خواندن و جو کنکور همه ی بچه ها رو فرا می گرفت. اما ناصر که انگار توانش تحلیل رفته باشه، دیگه اون فرد سابق نبود، شماره ی عینکهاش ازسال قبل بیشتر شده بود، هر چند تلاشش کم نشده بود اما بازدهیش خیلی پایین آمده بود، دیگه شاگرد زرنگ کلاس نبود. (یادم رفت بگم که: تمام بچه های کلاس اذعان داشتند که اگر ناصر می رفت رشته ی انسانی، جزو بهترین تحصیل کرده های شهر می تونست بشه. در حفظ کردن سرآمد همه بود، خط به خط کتاب رو حفظ بود.)

چند ماه بعد کنکور ناصر رو دیدم تو راهروی پیش دانشگاهی، پرسیدم چی کار کردی کنکور رو؟ از حرفهاش فهمیدم خوب نداده و مطمئن بودم ضربه سنگینی بهش وارد شده.

گفت بورسیه فلان سازمان پذیرفته شدم، می خوام برم اونجا. تا حدی خوشحال بودم که لااقل جایی قبول شده که راضیه.

چندین سال گذشت تا اینکه هفته پیش شنیدم که ناصر خودکشی کرده، خیلی جا خوردم، اآخه اون دیگه چرا؟ فهمیدم از بورسیه به خاطر قدش رد شده بوده و اون هم ….

این داستان موضوعی رو دوباره در ذهنم زنده کرد؛ درس و کنکور به چه قیمت؟

متأسفانه جو بسته ی شهر و اجبار و تشویق کورکورانه ی خانواده ها به فرزندان برای قبولی در دانشگاه و تحصیلات عالیه و غیره، محیط متزلزلی رو بوجود آورده تا مردم تنها درس و تحصیل رو مایه ی افتخار و غرور شخص و خانواده قلمداد کنند. حتی این موضوع به جایی رسیده که بسیار زیاد می بینیم ایمان افراد قربانی تحصیلات و مدرک شده و می شه.

قدر و منزلت علم در جای خودش همیشه محفوظه، اما پرداختن بیش از حد به این موضوع و از طریق نادرستش که تنها در دانشگاه علم پیدا می شه، بسیاری از افراد رو از اصل علم که همان شناخت بهتر خود و جهان اطراف و در نهایت شناخت خداوند است بازداشته است.

علم تنها چراغی است برای روشنایی تاریکی جهالت ها، بدون حرکت و تنها با چراغ، هرگز آدمی به مقصد نخواهد رسید.

یادمان باشد که شخصیت و اخلاق آدمی است که انسان را به مقام آدمی می رساند نه علم و ثروت و اصالت خانوادگی و ….

… و انتهای جام جهانی فوتبال

بالاخره تب جام جهانی تموم شد و دفترش بسته شد. چه قدر هیاهو و چقدر جیغ و داد، هر چی بود به پایان رسید.

هر چند گاهی وقتها فراموش می کردیم که اینا همه بازی هستن فقط فقط یک بازی و این رو بارها و بارها دیدیم که یک تیم با ضربات پنالتی ببازه که دلیل خوبیه برای بازی بودن فوتبال.

با این همه نکاتی رو هم در بر داشت؛ از جمله رقابت سالم و سعی و تلاش، کنترل شادی ها و فراموش کردن شکست ها و ….

و در نهایت چیزی که باقی موند هیچ وقت گلها و خود فوتبال نبود بلکه برخوردها و رفتارهای بازی کن ها و تماشاچی ها بود. مثل زندگی این دنیا که پول و ثروت و شهرت و قدرت و تحصیلات نیست که باقی موندنیه، بلکه اون انسانیت و اخلاق و رفتار که ماندگاره.

یک موصوع ذهنم رو مشغول کرده که؛ توی اون جهان هم ضربات پنالتی ممکنه آخر عاقبت ما رو تعیین کنه؟ اگر آره خدا کنه برای ما کار به این جاها نکشه……………………… آمین .

روزهای گرم تابستان و…

چند روزی هست که دانشگاه ها تعطیل شده اند و بیشتر دانشجوهای شهرهای دیگه کم کم به خونه هاشون بر می گردند، تا کمی در کنار خانواده ها به تجدید قوا بپردازند.

کاش می شد الانی که بیشتر دانشجو ها در شهر هستن، یک جوری اونها رو جمع کرد و چند جلسه در کنار هم به صحبت و تبادل نظر پرداخت و بیشتر با هم آشتا شد، کاش می شد این جور بشه.

گاهی اوقات وقتی این قدر بی تفاوتی و بی حالی دانشجوها و مردم رو می بینم، کمی احساس یأس یهم دست میده یک احساس سر خوردگی شدید. اما خب! چی می شه کرد؟ نمی شه که حالا چون خیلی ها خواب هستن یا حودشون رو زدن به خواب ما هم این گونه باشیم. می شه این گونه بود؟

عقیده ی من اینه که در هر کجا که باشم و در هر کجا که بمیرم تنها چیزی که از من می تونه باقی بمونه خوبی ها و بدیهام، کمک ها و دلسوزی ها و خون دل خوردن ها و ظلم و ستم هامه.

امیدوارم خدا همه ی ما ها رو در اهداف پاکمون ثابت قدم نگه داره.

رهرو آن نیست که گهی تند و گهی خسته رود

رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود

خسته نباشیم

سلام.

باید خسته نباشید بگم به:

دانشجوهایی که امتحاناتشون رو خوب دادن.

دانشجوهایی که امتحاناتشون رو بد دادن.

همه ی دانش آموزها .

و یک خسته نباشید مخصوص مخصوص به کنکوریهای عزیز که در چند ماه اخیر متحمل فشارهای زیادی شدند.

چه خوبه تلاش برای موفقیت و احساس موفق بودن. می دونیم که نتیجه مهم نیست، مهم اینه که خودمون از کارمون راضی باشیم، بقیه اش دست خداست.

انشاءالله تابستون خوبی پیش رو داشته باشید، با هدف و سرشار از انرژی، پیش به سوی پیروزی.