وبلاگ تربت جام


برای هر فردی چه پسر باشد و چه دختر این موضوع پیش خواهد آمد که فردی به وی ابراز علاقه نماید، آن هم گاهی اوقات با چنان تب و تابی که فرد گمان می برد که یگانه معشوق دنیا اوست!
این ابراز علاقه تا چه اندازه می تواند حقیقی باشد و تا چه اندازه می تواند جدی تلقی شود؟ آیا صرف گفتن فرد می توان به وی اعتماد کرد و دل به وی بست؟ این موضوعی است که در جامعه کنونی ما لطمات زیادی به افراد خصوصاٌ دخترها وارد نموده که پایان آن جز مشاجرات طولانی، طلاق، بی مهری و … نتیجه ای در بر نداشته است.
آیا تا کنون به اینکه چرا افراد اینگونه عشق هایی را که ما به عشق های سر راهی می شناسیم، می پذیرند فکر کرده اید؟ دلایل پذیرش ممکن است متفاوت و زیاد باشد اما برخی از آن ها را خلاصه وار عنوان می کنم:
شاید مهمترین دلیل کمبود مهر و عاطفه ی فرد باشد که چنین پندارد که با دوستی با چنین افرادی این خلأ در وجودش پر خواهد شد. کسی که تا به حال واژه های مهر آمیزی چون دوستت دارم را از خانواده ی خود چه لفظی و چه قلبی نشنیده است، مطمئنآً جذب واژه های افراد چرب زبان عشق فروش خواهد شد، هر چند این مجذوب شدن به شخصیت و توان اعتقادی وی بستگی داشته که آیا حرف او را بپذیرد یا اینکه تنها دلش اندکی متمایل شده و از کارش گذر کند. این بسیار مهم است که کانون خانواده سرشار از محبت های گوناگون پدر، مادر و برادر و خواهر با یکدیگر باشد تا هیچ یک از اعضا از لحاظ نیاز عاطفی کمبودی احساس نکند.
از دیگر دلایل می توان به فقر اعتقادی، فقر فرهنگی و فقر مالی نام برد که هر یک می تواند فرد را به این انگیزه که عاشق من از من در این موارد برتر است خود را در پناه وی کاملتر احساس نماید. مطمئناً از نظر اعتقادی کسی که پایبند باشد هیچگاه چنین دام هایی بر سر راه افراد پهن نمی کند چرا که وجود خود را بالاتر از این احساس نموده و نیاز خود را با ارتباط با خالق خود در میان گذارده و هرگز به چیزی پست تر دلخوش نخواهد شد. اما از جنبه های فرهنگی و مالی می توان در نظر داشت که هر شخصی بخواهد آنها را دلیلی قرار دهد برای بزرگی مقام خود و دام خوش ظاهری جهت طعمه های ساده لوح خویش.
چه خوب است همیشه این آیه از کلام وحی الهی در گوش دلمان طنین انداز باشد که ” ان الصلاة تنهی عن الفحشاء و المنکر” به درستیکه نماز انسان را از فحشا و کار ناشایست نهی می کند.
نتیجه اینکه با توجه به گستردگی دلایل افرادی که طعمه عشق های سر راهی قرار گرفته و می گیرند از مهمترین آنها می توان به فقر عاطفی، فقر اعتقادی، فقر فرهنگی و فقر مالی اشاره کرد که دست آویز خائنان عشق قرار گرفته تا به اهداف زبون و پست خویش جامه پاک عشق پوشانده و در ظاهر چنین افراد دچار کمبودی زیبا جلوه داده تا مورد هجوم هوا و هوس های خود قرار دهند.
و بدون شک از جانب خداوند است یاری.



اگر از هر کسی بخواهیم اندکی از مادر خود بگوید، قطعاً از وی تمجید خواهد کرد، حتی اگر به دلایلی از وی رنجش خاطری پیدا کرده باشد هرگز به مادر خود بد و بیراه و ناسزا نخواهد گفت. مطمئناً عشق به مادر و عشق مادرانه دو الگوی نمونه از عشق های ناب این جهان هستند که بی گمان در وجود بسیاری از موجودات نیز به گونه های متفاوت قابل مشاهده است.

کلام این بار من از مادر نیست که برای مادر هر ثانیه از ابتدای تولدمان تا استقلال کامل از او، یک سپاس است و یک متن عاشقانه، صحبت من از دختران امروزی است که فردا مادران آینده خواهند بود، مادرانی که باید فرزندانی به دامان جامعه تحویل دهند که علاوه بر انسانیت از الاهیت سرشار باشند، هم در امر دنیا کوشا و هم آخرت، مسلمانانی که الگوی دیگر ادیان باشند و از درون به اسلام خویش اعتقاد راسخ داشته و در هیچ شرایطی در آن خللی وارد نشود.

آری! دختران امروز، پناهگاه روح فرزندان و همسران آینده خواهند بود. آنها باید آرامش شب های روزهای خسته کننده همسرانشان شده و مونس هر لحظه ی فرزندانشان از خطرات سراسر خفته در دنیای آشوب زده ی فردا. اما! این مادران فردا آگاهند از چنین بار سنگینی!

در جامعه کنونی که زرق و برق علم افزونی بیماری مسری و مزمن گردیده و هر کس افتخار خود را در مدرکی بالاتر یا در کاری که اندک مزایایی دارد یا در تجمل و در به رخ کشاندن آرایش و لباس های خیمه شب بازی خود می داند، جامعه زنان و دخترانمان نیز در امان نبوده است و افتخار خود را هر چه شیه تر ساختن خویش به مردان دانسته و هر روز بیشتر یک قدم از احساساتش را فدای رسیدن به اینگونه موارد می سازد. واقعیت این است که دختران امروزی احساس استقلال را در ادامه تحصیل یا مشغول به کار شدن در بیرون از خانه یا … دیده اند و موفقیت، سر بلندی و غرور خویش را در نیل به ثروت یا تحصیلات و یا زیبایی می دانند.

هر جند جامعه از هر جهت به وجود زنان وابسته است و هرگز نمی توان جامعه ای بدون زن متصور بود اما، باید به یاد آورد که همین دخترانی که اکنون اینگونه سرگرم تحصیل، کار در بیرون و … هستند، فردا سر پناه فرزندانی خواهند بود که نیاز دائمی به وجود مادر خویش خواهند داشت. آیا چنین دخترانی وقت خواهند داشت که نیازهای عاطفی همسران و فرزندانشان را برآورده سازند؟ آیا این را در شأن و امیال خود می بینند؟ طاقت گریه های شبانه و بهانه های روزانه کودک خود را خواهند داشت؟

سؤال اینجاست که چرا باید ما نیز راه منحط غرب را دنبال کنیم و دم از برابری زن و مرد بزنیم و در ذهن جوانان اینگونه تداعی کنیم که زن و مرد توانایی انجام امور را به یک اندازه دارا می باشند در حالیکه بیان نمی کنیم که این برابری، یکسان بودن در انجام امور نیست، هر کس در طاقت خویش از عهده کاری بر می آید و وجود زن و مرد سراسر تفاوت است که همین تفاوت مایه ی تکامل همدیگر بوده و خواهد بود.

ما مادران فردایمان را فراموش کرده ایم… .


گاهی وقت ها نمی دانیم که باید بعضی حرف ها را به زبان بیاوریم یا نه؟ اگر به زبان آوریم شاید دیگران از اوج مشکلات آگاه شوند و آنها هم مثل ما نگران و اگر به زبان نیاوریم اين فکر در ذهنمان دائم رنجمان می دهد که پس چرا تو که می دانی به دیگران باز گو نمی کنی؟
هر چند دلم نمی خواست که این مطلب را که از یکی از وبلاگها عیناً نقل شده برای خواندن عموم بفرستم، اما چاره ای ندیدم جز این کار، شاید سرمان را اندکی از زیر برف غفلت بیرون آوریم… .

چگونه بغض فروخورده اش را فریاد خواهد زد؟ و كی؟ «امین» را می گویم. پسر ١٢ ساله ای كه برایم از خصوصی ترین راز دردناك زندگیش گفت.

غالبا”این منم كه بدنبال خبر و ماجرا می روم ولی گاهی هم خبر و ماجرا به سراغم می آید! مثل این ماجرا كه با یك s.m.s اشتباهی به سراغم آمد!

ده دوازده روز قبل پیامكی روی تلفن همراهم گرفتم كه «فوری با من تماس بگیر! مهمه!» شماره آشنا نبود اما بهتر دیدم تماس بگیرم.پسركی جواب داد و قبل از هر چیز حرفهایش را قطار كرد.گفت:«من امین پسر سیمین هستم. (اسامی را تغییر داده ام). این s.m.s رو برای همه اسمهایی كه توی موبایل مامانم بود فرستادم تا به همه مشتریاش بگم تو رو خدا دیگه بهش زنگ نزنید.»

راستش فكر كردم شاید مادرش،فروشنده یكی از مغازه های محل باشد! اما یادم نمی آمد شماره ام را به فروشنده ای داده باشم.پرسیدم:« مادر شما چی میفروشن پسرم؟»كمی مكث كرد.بعد با خجالت و آرام گفت: «تنش رو!» اول شوك شدم.اما زود مسلط شدم و كمی آرامش كردم و بهش اطمینان دادم مادرش را نمی شناسم و شماره را اشتباه گرفته است.اما از چیزی كه پسرك درباره مادرش گفته بود،هنوز بهت زده بودم.«تنش رو می فروشه»! باقی حرفهایش را دیگر نمی شنیدم. اما دست آخر چیزی گفت كه یقین كردم باید او را ببینم!

امین یك پسر «ایرانی» است.ایرانی. این را حتی برای «یك لحظه» هم فراموش نكنید.هنوز نمی دانم این پسر، چرا اینقدر زود بمن اطمینان كرد؟ گرچه اطمینانش بیجا نبود و من واقعا” به قصد كمك به دیدنش رفتم. و اگرچه بعد از حدود ٩ روز،هنوز هیچ كمكی نتوانسته ام به او و خانواده اش بكنم.با اجازه خودش، ماجرا و اسامی را با مختصری «ویرایش و پوشش» نقل می كنم تا نه اسمها و نه مكانها،هویت او را فاش نكند.پس امین یك اسم مستعار است برای پسری كه مرا «امین» خود و امانتدار رازهایش دانست.پسری كه بعدا”دلیل اعتمادش را گفت:«صدای شما، یه طوری بود كه بهتون اعتماد كردم.با اینكه چندتا مرد دیگه ای كه بهم زنگ زدن،فحش دادن و داغ كردن، اما شما عصبانی نشدین و آرومم كردین.همون موقع حس كردم نیاز دارم با یك بزرگتر حرف بزنم!یكی كه مثل پدر واقعی باشه.بزرگ باشه نه اینكن هیكلش گنده شده باشه!» حس كردم پسرك باید خیلی رنج كشیده باشد كه اینطور پخته و بزرگتر از سنش بنظر می آید. امین حدود ٢ ماه پیش فهمید مادرش، شروع به «تن فروشی» كرده است! مادرش كه «یك تنه» سرپرستی او و خواهر كوچكترش را برعهده دارد و زن جوانی است كه امین می گوید «زنی معصوم مثل یك فرشته» است.اما اگر شما جزو جمعیت پانزده میلیونی فقیر این مملكت نیستید، لابد اینجا و آنجا «شنیده اید» كه در این سرزمین، «خط فقر» به چنان جایی رسیده كه فرشته های بسیاری به تن فروشی مجبور شده اند! امین از روز اولی كه مادرش بالاخره مجبور شد خودفروشی كند و به خانه دو پسر پولدار و نشئه رفت،خاطره سیاهی دارد.می گوید «خاطره سیاه»! و این تركیبی نیست كه یك بچه ١٢ ساله به كار ببرد، حتی اگر مثل او «باهوش و معدل عالی» باشد! اما غم، همیشه مادر شعر است.اندوه،مادر سخنانی است كه گاه به شعر شبیه اند! و گاه خود شعرند..

امین گفت آن روز مادرش دیگر ناچار بود، زیرا «هیچ هیچ هیچ راهی برای سیر كردن من و خواهر ٨ ساله ام سراغ نداشت»!

مادر بیچاره و مستأصل،پیش از رفتن به خیابان و شروع فحشاء، حتی نماز هم خوانده بود و این طنز سیاه روزگار ماست. او كلی با خدایش حرف زده و نجوا كرده بود! شاید از خدا اجازه خواسته تا این گناه ناگزیر را انجام دهد! یا شاید پیشاپیش استغفار و توبه كرده! كسی نمی داند! شاید هم خدایش را سرزنش می كرده است!كاش می شد فهمید او با خدا چه ها گفته است؟ در شبی كه قصد كرده برای نجات فرزندانش از زردی و گرسنگی، به آن عمل تن دهد.این سئوال بزرگ همیشه در ذهن من هست كه او با خدا چه ها گفته است؟

بعد به قول امین با دلزدگی و اشكی كه تمام مدت از بچه هایش پنهان می كرد،كمی به خودش رسید و خانه و خواهر كوچكتر را به امین سپرد و رفت! امین مطمئن شده بود مادرش تصمیم سخت و مهمی گرفته است.چون در آخرین نگاه،بالاخره خیسی چشمان مادر بیچاره را دید.

چند ساعتی گذشت. خواهرش خوابید ولی امین با نگرانی،چشم براه ماند: « حدود ١٢ شب مامانم كلید انداخت و اومد تو! ظاهرش خیلی كوفته و خسته تر از وقتای دیگه ای بود كه برای پیدا كردن كار یا پول یا خریدن جنس قرضی بیرون می رفت و معمولا” سرخورده و خسته برمی گشت. مانتوش بوی سیگار می داد.مادرم هیچوقت سیگار نمی كشه.با اینكه نا نداشت،ولی مستقیم رفت حمام. رفتم روسری و مانتوشو بو كردم. مطمئن شدم لباسهاش بوی مرد میدن.از لای كیفش یه دسته اسكناس دیدم! با اینحال یكهو شرم كرده.از اینكه درباره مامان خوبم چنین فكر بدی كرده ام، خجالت كشیدم.گفتم شاید توی تاكسی،بوی سیگار گرفته باشد!گفتم شاید پولها را قرض كرده باشد! اما یكهو از داخل حمام،صدای تركیدن یك چیز وحشتناك بلند شد. بغض مامان تركید و های های گریه اش بلند شد…»
دو جوان كه در آن شب، فقط به اندازه اجاره ٢ماه خانه خانواده امین، گراس و مشروب و مخدرمصرف كرده بودند،طبیعتا” آنقدرها جوانمرد نبودند كه از یك «مادر مستأصل» بگذرند و او را بدون آزار و با اندكی كمك و امیدبخشی از این كار پرهیز دهند.

امین از آن شب كه مادر را مجاب كرد با او صادق باشد و همه چیز را از او شنید،دنیای متفاوتی را پیش روی خود دید. بقول خودش این اتفاق،یك شبه پیرش كرد.او دیگر نه تمركز درس خواندن دارد و نه دلزدگی و بدبینی،چیزی از شادابی یك نوجوان دوازده ساله برای او باقی گذاشته است.امین آینده ای بهتر از این برای خواهر كوچكش نمی بیند كه روزی،به زودی، او نیز به تن فروشی ناگزیر شود.

چند بار؟ چند بار كبودی آزار مردان غریبه را روی بازوها و پای مادرش دیده باشد،كافی است؟ چند بار دیوانه شدن و به خروش آمدن مادرش را دیده باشد، كافی است تا چنان تصمیمی بگیرد؟ امین كلیه خود را به معرض فروش گذاشته است.اما می گوید تا می بینند بچه ام،پا پس می كشند و گواهی از بزرگترهایم می خواهند:«نه! اینطور نمی شه!»امین می خواهد بداند آیا می تواند كار بزرگتری بكند؟ كاری كه مادر فرشته خو و خواهركش را، برای همیشه از این منجلاب نجات بدهد؟

او واقعا” دارد تحقیق و بررسی می كند كه آیا می تواند اعضای بدنش را تك به تك پیش فروش كند؟ و آیا می تواند به كسی اطمینان كند كه امانتدارانه، بعد از مرگش، اعضایش را تك به تك به بیماران بفروشد و پولشان را بگیرد و با امانت داری به مادر و خواهرش بدهد؟و اینكه چگونه مرگی، كمترین آسیبی به اعضای قابل فروشش خواهد رساند؟ تصادف؟ سم؟ سیم برق؟

شاید برای یافتن آن فرد امانتدار، او حاضر شد راز بزرگش را بمن بگوید.منی كه كشش درك انجام چنین كاری را از یك پسربچه نداشتم تا آنكه از نزدیك دیدم.و وقتی دیدم، آرزو كردم كه ای كاش روزگار از شرم این واقعه، به آخر می رسید.
از او خواسته ام فرصت بدهد شاید فكری كنم.شاید راهی باشد.از وقتی كه با حرفه ام آشناتر شده،اصرار دارد خودم این مسئولیت را قبول كنم و «وكیل بدن» او شوم! خودش این عبارت را خلق كرده. «وكیل بدن»! ذهن این پسر دوست داشتنی، سرشار از تركیبهای تازه و كلمات بدیع و زیباست.

در شروع،سئوالم این بود كه امین ١٢ ساله كی و چطور بغضش را فریاد خواهد زد؟ و حال می پرسم وقتی بغض او و امثال او تركید،این جامعه ما چگونه جامعه ای خواهد شد؟و چه چیزی از آتش خشم فریاد او در امان می ماند؟ذهنم بیش از گذشته درگیر این نوع «بدن فروشی» شده و كار این پسر را، یك فداكاری «پیامبرانه» می دانم كه پیام بزرگی برای همه ما و شما دارد.این روزها دایم دارم به راهها فكر می كنم.آیا راهی هست؟

قضاوت این داستان با خودتان، اما امیدوارم اندکی بعد از خواندن آن تفکر کنیم که چرا…؟



زیبایی ممکن است در ذهن هر فرد جلوه ای متفاوت داشته باشد؛ به عنوان مثال فردی زیبایی را در سنگی بیابد و فردی آن سنگ را کاملاً زشت و بی ارزش. پس قدم اول در بیان زیبایی است؛ ما چگونه اشیاء را می بینیم و آنها را تعبیر می کنیم؟ شاید مصداق آن شعر وحشی بافقی باشد که:

به مجنون گفت روزی عیب جویی

که پیدا کن به از لیلی نکویی

که لیلی گرچه در چشم تو حوری است

به هر جزیی ز حسن او قصوری است

ز حرف عیب جو مجنون بر آشفت

در آن آشفتگی خندان شد و گفت

اگر بر دیده ی مجنون نشینی

به غیر از خوبی لیلی نبینی

تو مو بینی و مجنون پیچش مو

تو ابرو او اشارت های ابرو

دل مجنون ز شکر خنده خون است

تو لب بینی و دندان که چون است

کسی کاو را تو لیلی کرده ای نام

نه آن لیلی است کز من برده آرام

اکنون نمی خواهم درباره علل زیبا دیدن برخی اشیاء توسط افراد و ناپسند دیدن توسط گروهی دیگر به صحبت بنشینم بلکه می خواهم اندکی در مورد زیبایی با عنوان عام آن و ارتباط آن با هم دلی ونزدیکی دلها سخن بگویم. چه زیبا خداوند در ذهن مسلمانان یادآوری می کند که نعمت خداوند بود که دلهای شما به هم انس گرفت و از آن همه کینه و دشمنی به دوستی و برادری مبدل گشت. در نزدیکی و تداوم روابط مشترک مهمترین موضوع هم دلی است و نه موضوعی دیگر. پس تأکیدی که اسلام بر پسندیدن افراد در هنگام ازدواج نهاده است و ارتباط آن با تداوم روابط مشترک چیست؟

این موضوع ممکن است علل زیادی داشته باشد اما یکی از دلایل آن شاید احساس قلبی است که افراد نسبت به هم هنگام برخورد در وجودشان شکل می گیرد، گاهی اوقات فرد غریبه ای را می بینیم که انگار سالهاست آن را می شناسیم و گاهی اوقات شخصی که به ظاهر عادی است تأثیر شگرفی در روحمان می گذارد. پس لزوم پسندیدن افراد زیبایی نیست بلکه احساس قلبی مان نسبت به افراد و برداشت ذهنمیان است،هر چند ممکن است این برداشت خالی از اشتباه نباشد، چون ممکن است عوامل دیگر از جمله شهوت یا تلقین اطرافیان بر تصمیم گیری مان دخیل باشند. همانطور که قبلاً گفته ام: “زیبایی نشأت گرفته از روح آدمی است”

نکته ای که شاید بارها دیده ایم عشق بی مانند بعضی زوج های پیری است که بیش از 50 سال از عمر مشترکشان می گذرد و هر چند در ظاهر زیبایی هر دو آنها کم رنگ شده است، اما دل داده تر از دو زوج تازه به وصال رسیده به یکدیگر عشق می ورزند و دل و جان نثار یکدیگر می کنند و این عشق، زندگی آنها را زیبا نموده است.

پروردگارا! دیدگانمان را بر زیبایی های حقیقی باز کن و ما را از بندگان زیبا دوستت قرار ده و پیوسته ما را از زیبایی های وجودت سرشار گردان!


هیچ در این مدت سه چهار ماهی که گذشته شده است فکر کنید چه قدر بلا و عذاب بر ساکنان تربت جام وشهرهای اطراف نازل شده است؟ برف و یخبندان بسیار طولانی، سرما زدگی شدید که بسیاری از درختان را در آتش سرما خشکاند، باران کم و دیرهنگام بهاری که مهلتی برای روییدن گلهای لاله و شقایق نداد و … . اندکی تأمل کنیم و سپس به این سوال پاسخ دهیم که چرا اینگونه بر ما گذشت و می گذرد؟
سؤال دیگری مطرح می کنم؛ چند بار در خیابان های شهر قدم برداشته اید و در دل احساس شرمساری از وضع جوانان کرده اید؟ چند بار به حال دختران بی حجابی که معصومانه خود را طعمه یک شب خون آشامان در کمین می کننند، گریسته اید؟ چند بار در دست فقیر بیچاره ای که نگاه خسته اش نگاهت را آزرده می سازد، خرده پولی از سر شفقت گذارده ای؟ چند بار …. آه! افسوس! فراموش کرده ایم که هر آنچه برماست از خود ماست.
و جالب آنکه به جای عبرت گرفتن از این عذاب های الهی، شروع به توجیه این اتفاقات کرده و آن را به پدیده های جوی نسبت می دهیم، غافل از آنکه همه امور در دست خداست و پدیده های جوی نیز جزئی آفریدگان او، پس چرا به دنبال حقیقت موضوع نیستیم و دائم به دنبال فرار از مواجه شدن با واقعیت مسأله هستیم؟
ما آگاهتر از هر کس دیگری به اعمالمان هستیم و می دانیم که چقدر به خود بد کرده ایم و بار گناهانمان چقدر سنگین و زیاد است که نعمتهای الهی اینگونه اندک و ناچیز گردیده است. بیاییم دست به دعا برداریم و به سوی تنهاترین همیشه همراه باز گردیم و طلب بخشایش از درگاهش نماییم، پیش از آنکه راه بازگشتی باقی نمانده باشد.
بار الها! دلهای خشک و کویرمان را با باران الطاف رحمتت سبز و خرم گردان، چشم های قلبمان را بینا کن تا بدانیم چگونه باشیم که تو از ما راضی و خرسند باشی، الهی! حیا را در جسم و روحمان زنده گردان. آمین.


از جلوه های آشکار اما پنهان زندگی انسان، گذر زمان است که مسائل و موضوعات مختلف را دچار تغییر و تحول می سازد. رنگ کدورت یا رنگ محبت را پر رنگ تر یا محو می سازد، احساسات را تغییر می دهد و معانی و مفاهیم را زیر و رو می کند. اهداف انسان را عمیق تر یا سطحی تر می سازد، سنگینی بار مشکلات را به مرور از ذهن انسان برداشته و به دست فراموشی می سپارد.در این گذر و عبور است که روح آدمی را با تجارب مختلف، آب دیده می سازند و شخصیت لایق هر فرد را از میان تفکراتش بیرون می آرند و آن گونه اش می سازند که باید می بوده.

علاوه بر این، گذر زمان معانی کلمات و مفاهیم عبارات را با کلمات و عبارات دیگری جایگزین می سازد که تنها با بازگشت به عقب و مرور اوراق دفتر تاریخ زمان و اندشه های حک شده ی برجای مانده بر آن می توان یافت. به عنوان نمونه از کلمه ای همچون عشق که اکنون به اوج هوس و شهوترانی تعبیر می شود، در گذشته به عنوان کلمه ای عمیق و با بار معانی بسیار زیادی یاد می شده است. عشق از دیدگاه عرفا و اولیای خدا، کلمه ای بوده که تمام معانی وجود یک سالک و سائل راه حق را در خود جای می داده و او را از هرگونه هوا و هوس نفس خویش رها می ساخته و به یگانه خالق خویش پیوند.

و یا کلمه علم که اکنون با مدرک و تحصیلات دانشگاهی تفسیر می شود یا با مطالعه کردن کتب فراوان، در گذشته نور وجودی هر فردی بوده که او را در دو راهی های زندگی چراغی پر فروغ و راهنما بوده، نوری که هرکس را لایق آن نبوده است و نخواهد بود.

به استناد قرآن که “گذر کنید بر جهان و عاقبت تکذیب کنندگان را مشاهده نمایید” می توان این درس را گرفت که پند و عبرت گرفتن از زندگی و زمان، لازمه رشد و سعادت هر فردی می باشد.

اندکی بیشتر به اطراف خود هوشیار باشیم، به کلمات، جملات و اندیشه های خود و دیگران که می خواهند آن را به خورد ما دهند.



“بدون شرح”



چند سالی است که یک شکلک خندان در task bar اغلب کامپیوترها پیدا شده و ظاهراً یکی از دلایل مهم افرادی است که به اینترنت مراجعه می کنند. هر چند انواع نرم افزارهای چت وجود دارد اما موضوع صحبت ما متداولترین آنها یعنی یاهو مسنجر است.

خوب یادم هست که اولین بار حدود 6 سال پیش آن هم در دانشگاه با یاهو مسنجر آشنا شدم. آن زمانها استفاده از چت در کامپیوترهای دانشگاه ممنوع بود و بچه ها از هر ترفندی استفاده می کردند تا بتوانند با آن کار کنند. در اوایل چت کردن نوعی تفریح و وسیله سرگرمی محسوب می شد، صحبت هایی که در چت روم ها انجام می شد صحبت از دوستی و صمیمیت و درد دل بود.

این موضوع گذشت تا اینکه یاهو مسنجر همگانی تر شد و از هر طیف و گروهی وارد آن شدند، از خانواده های با اصل و ریشه گرفته تا خانواده های بی در و پیکر، از هر فرهنگی وارد آن شدند و کم کم صحبت های به ظاهر تفننی، جای خودشان را به حرفهای عاشقانه جدی دادند و یاهو مسنجر شد یار و همدم عاشق ها. خیلی ها حرف های دروغ فردی که خودش را دوست معرفی می کرد به سادگی پذیرفتند، دل دادند و عاشق شدند، غافل از اینکه نه چنان بود که در ذهن ترسیم می کنند. برخی شدیداً تحت تأثیر قرار گرفتند و قرار دیدار گذاشتند و بعد از مدتی دریافتند که آنچه در ذهن مجسم می نمودند، سرابی بیش نبوده که از فرط تشنگی آنرا آب تصور نموده بودند. برخی توانستند از این دام رها شوند و برخی در دام ماندند و ذره ذره نابود شدند.

این تنها ابتدای راه بود، موجی دیگر نیز در راه بود، موجی به شدت قدرتمند به نام “بی عفتی در کلام”. گروهی از آنانکه در جامعه سرکوب شده بودند، محیط چت را بهترین محل برای صحبت کردن از هر حرف زننده و نا شایستی کردند و محیط چت را به این سمت سوق دادند،. دیگر محیط چت محیط حرفهای دل نبود، اکنون هوای نفس بود که حکم می راند. از این پس آثار تخریبی چت بیش از پیش نمایان گشت و تفکر انسانی به تمایل حیوانی بدل گردید.

و اکنون چت همچنان به راه خود ادامه می دهد… .

کلام آخر: چت به عنوان یک تکنولوژی ارتباطی قوی که در بدنه اینترنت قرار گرفته است، همچون دیگر تکنولوژیهای نوین مانند تلفن همراه، ماهواره، تلویزیون ، ابزاری بیش نیست که چنانچه در راه صحیح به آن پرداخته نشود، می تواند لطمه هایی جبران ناپذیر بر پیکره ی روح و جسم آدمی وارد نماید که این لطمه ها بیش از هر فرد دیگری بر دختران و پسران نوجوان و آنهایی که روح و نفسی پاک دارند تأثیرات غم انگیزی خواهد گذارد.

بیاییم اسیر و شیفته رنگ و ظاهر نشویم، بلکه از عمق وجود خویش به وجود آن پلی بزنیم و آنرا در راه نیل به اهداف مقدسمان صرف نماییم . اگر دانستیم که با اهدافمان تناسبی نزدیک و هم آوایی ندارند، بی تفاوت از برابرشان عبور نماییم. برای وجود پاک خویش بالاترین ارزش را قائل شویم.

الهی! از توست هدایت، بی نصیبمان مگردان.



رقابت ذاتاً سازنده و مفید است اگر با خصوصیات انسانی همراه شود، چرا که باعث ایجاد انگیزه و میل به تلاش می گردد که همان رقابت سالم می باشد و در روانشناسی از آن به رقابت برنده – برنده یاد می شود.
اما منظورمان از رقابت ناسالم، رقابتی بدون در نظر گرفتن هیچ ملاک و معیاری است، رقابتی که خرد کننده یک طرف و تسلط بخشنده ی طرف دیگر می باشد که به رقابت بازنده – برنده مشهور است. نوع دیگر رقابت نا سالم، رقابت بازنده – بازنده است که هر دو طرف آن چنان از جهل سر ریز شده اند که حاضرند نابود شوند اما رشد و ترقی طرف دیگر را نبینند. این نوع رقابت تنها در بین افراد جاهل مآب که جهل جزئی از شخصیت آنها گردیده است، دیده می شود و ربط چندانی به میزان تحصیلات و مطالعه ندارد.

در شهر تربت جام و کلاً در شهرهای کوچک، رقابت ها اغلب بازنده – برنده، گاهی اوقات بازنده – بازنده و به ندرت برنده – برنده می باشد. در کشورهای صنعتی موضوع رقابت سالهاست که حل شده است و هم اکنون اغلب شرکت های بزرگ تجاری دنیا، رقابت برنده – برنده با یکدیگر دارند. به طور مثال دیگر کارخانه ی بنز تمام محصولاتش را خود تولید نمی کند، بلکه بسیاری از نیازمندیهای خود را از شرکت های دیگر تأمین می کند. از یک طرف کارخانه انرژی کمتری برای تولید قطعات جزئی صرف می کند و از طرف دیگر کارخانه های سازنده قطعات، به هدف خود که امنیت در فروش است، دست می یابند. این شرکت ها بگونه ای با هم فعالیت می کنند که مشکل است آنها را به صورت جداگانه در نظر گرفت، چرا که در سود و ضرر همدیگر را شریک می دانند و اغلب پشتیبان و حامی یکدیگر در تمامی زمینه ها هستند.
این نوع مشارکت دقیقاً مشابه مشارکت حیواناتی است که با هم زندگی مسالمت آمیز دارند، مانند مورچه و شته، که مورچه مسئول حمل و نقل شته ها است واز طرف دیگر شته ها تأمین کننده مواد غذایی مورچه ها می باشند.
رقابت های ناسالم، چه بازنده – برنده باشد و چه بازنده – بازنده، رقابت هایی نشأت گرفته از حسد، کینه و کوته نظری است و افرادی که پیرو چنین تفکری هستند، افرادی هستند که تحمل دیدن اندکی رشد رقیب خود را ندارند و از طرفی توان رویارویی با رقبای خود را ندارند.

جمع بندی و نتیجه گیری اینکه:
1-رقابت در شهرهای کوچک اغلب ناسالم است.
2-با الگوبرداری از شرکت های موفق دنیا و حیوانات موجود در طبیعت، می توان معنای رقابت را بیشتر درک کرد.
3-می توان برای هر دسته از مغازه ها و شرکت هایی که فعالیت مشابه دارند، اتحادیه و صنف ایجاد کرد.
4-به جای حسادت و افروختن کینه در دل، می توان از خداوند که صاحب تمام نعمت های دنیاست، طلب نعمت و آرزوی موفقیت کرد.
5-باید پذیرفت که “خداوند است که، به هر که خواهد عزت می بخشد و به هر که خواهد ذلت می دهد، پس راضی به رضای خدا بودن، گشایش بخش بسیاری از مشکلات است.”



پیامبر اکرم (ص) می فرماید: کسی که از برادر خود یک سختی و دشواری را در دنیا بر طرف نماید، خداوند یک سختی و دشواری روز قیامت او را دفع می کند، کسی که بر فقیر و بینوایی آسان گیرد، خداوند در دنیا وآخرت بر او آسان می گیرد، کسی که بدی و زشتی مسلمانی را می پوشاند، خداوند در دنیا و آخرت بدی و زشتی او را می پوشاند، کسی که در راه آموختن علم قدمی بردارد، خداوند راه بهشت را برای او آسان می کند، و هرگاه گروهی از مردم در خانه ای از خانه های خدا (مساجد) گرد هم آیند تا قرآن بخوانند و درس های آن را به یکدیگر بیاموزند، آرامش و سکون بر ایشان فرود آید و مهر و محبت و رحمت خداوندی بر آنان نازل شود و فرشتگان آنان را در برگیرند و خداوند آنان را به کسانی که نزد او هستند یاد کند .

صفحه بعد »