غم نوشته ای به مناسبت زلزله کرمانشاه

♨️ سلام زلزله
دیشب که آمدی
من ولیلا و حمید را در خواب بردی
نمی دانم دفتر مشقم را از زیر آورا پیدا می کنند یا نه
تو به خانم معلم بگو که تکلیفم را نوشته بودم
راستی بقیه آدم ها هم ، تکلیف شان را انجام داده اند ؟

دیشب حمید هم که قول داده بود کمتر شلوغی کند دیگر ساکت شد
ساکتِ ساکت ، برای همیشه
همه سنگ ها و کلوخ هایی که پدر بنام سقف بر سرمان انباشته بود ،
پیکرهای کوچک مان را در هم کوبید و ...
حمید نگران ترس لیلا از تاریکی بود و می گفت نترس آبجی من هستم
ولی بعد از مدتی ، دیگر نه حمید بود و نه لیلا و نه من
می دانی زلزله ، ما که رفتیم
ولی روح کوچکمان دید که خیلی ها آمدند
هم آنهایی که هیچ گاه در روستایمان ندیده بودیم شان
لودر هم آورند ، با کلی کمپوت شیرین و بسته های غذا
ولی ما دیگه نبودیم ،
اگر هم بودیم که با دهان پر از خاک ... بگذریم
لودر که می دانی چیست
همان ماشینی که در شهر ها برای ساخت خانه
از آن استفاده می کنند
ودر روستا ها ، برای برداشتن آوار از سر مردم
مصاحبه هم کردند که قرار است وام بدهند
و دستور داده اند خیلی خیلی خیلی سریع باشد
همان وامی که به دلیل نبودن ضامن برای پدر
برای دادن نصف آن نیز ، هرگز موافقت نکردند
کاش قبل از آمدن تو ، وام را داده بودند
تا پدر خانه بهتری برایمان بسازد
تا پدر مجبور نباشد هی با گل و سنگ سقف را بپوشاند

وای پدر ، چقدر سنگین کرده بودی ، این آوار را

نمی دانم زلزله
شاید برای دادن وام پدر ، به پادرمیانی تو احتیاج داشتند

می دانی زلزله
با آمدن تو ، روستای ما را شناختند
می گویند کمک به زلزله زدگان ثواب دارد ، درست
ولی مگر کمک به روستاییان برای زندگی بهتر ، ثواب ندارد؟
راستی چرا برخی آدم ها برای بیدار شدن و لرزیدن قلب شان به ۷/۳  ریشتر لرزه احتیاج دارند ؟

می دانی زلزله به چه فکر می کنم
به روستای بعدی ، ثواب بعدی ، درمانگاه بعدی و دستورات بعدی
و به زنده های لودر و همدلی  ندیده
به پدرهای روستاهای دیگر که با تنگدستی ،
 آوارهای بعدی را تکه ، تکه ، تکه بر سقف خراب خود می چینند
تا روزی مریم و لیلا و حمیدشان را از زیر آن بردارند

دلم برای لیلا و حمید و مریم های روستاهای بعدی می سوزد

می دانی زلزله
ما که رفتیم
ولی خدا کند روزی بنویسند :
" ز" مثل " زندگی"
م.م

حکایت دوستان کوچه بازاری و زنبور بی عسل!

در کوچه و بازار آدمهای زیادی را می بینی که حسابی باهات گرم می گیرند و کلی از خودشان مایه می گذارند که “در خدمت شما هستیم” “خوشحال می شیم بتونیم کاری براتون انجام بدیم” و … از این جور جملات.
بر حسب اتفاق، امروز نیاز شد که از یکی از این آدمها درخواست کمک و راهنمایی داشته باشم و به قولی محکی زده باشم درجه صداقت و مردانگی اش را!
وقتی او را دیدم و مشکل خودم را مطرح کردم با قیافه ای حق به جانب و متعجب از اینکه چرا از وی چنین درخواستی نموده ام با هزار جور کلمات شیرین و پر لعاب و انواع قسم درصد وقوع چنین کاری را صفر که چه عرض کنم زیر صفر عنوان کرد و نه تنها عذرخواه بلکه طلبکار هم شد که چرا فلان کار را کرده ایم و بهمان کار را نکرده ایم! بدون هیچ بحثی از او تشکر کردم و او را به خدایش سپردم.
و بدین موضوع آگاهی یافتم که مرد را باید در مقامی که دارد و قدرت دست اوست شناخت، هرچند موقعی که در جایگاهش نیست با سخنوری خود را دوست نزدیکت بداند.
و چه خوش سعدی عزیز گفته است که:
مشک آنست که ببوید نه آنکه عطار بگوید. دانا چو طبله عطارست خاموش و هنر نمای و نادان خود طبل غازی، بلند آواز و میان تهی.

بالاخره باز هم آمدیم

سلام.
یه سلام گرم توی این سردی پاییز که قلبهای ما آدمها هم شبیه اون شده. سلامی به یاد گذشته ها که هرچند گنهکار بودیم خود را گنهکار می دانستیم و دنبال ظرف آبی که اندکی از سوزندگی گناههایمان را کم کنیم.

تقزیباً سه سال است که مطلب جدیدی در وبلاگ قرار نداده بودم آن هم به خاطر اینکه وبلاگ دچار مشکل غیر منتظره ای شد و در آن زمان راه چاره ای برایش پیدا نکردم و کلاً وبلاگ از سایت تربت جام حذف شد. خدا رو شکر امروز بعد از مدتها توانستم با کلی زحمت وبلاگ رو دوباره سر و پا کنم.

یاد گذشته ها باز هم بخیر… .

عشق های سر راهی!

برای هر فردی چه پسر باشد و چه دختر این موضوع پیش خواهد آمد که فردی به وی ابراز علاقه نماید، آن هم گاهی اوقات با چنان تب و تابی که فرد گمان می برد که یگانه معشوق دنیا اوست!
این ابراز علاقه تا چه اندازه می تواند حقیقی باشد و تا چه اندازه می تواند جدی تلقی شود؟ آیا صرف گفتن فرد می توان به وی اعتماد کرد و دل به وی بست؟ این موضوعی است که در جامعه کنونی ما لطمات زیادی به افراد خصوصاٌ دخترها وارد نموده که پایان آن جز مشاجرات طولانی، طلاق، بی مهری و … نتیجه ای در بر نداشته است.
آیا تا کنون به اینکه چرا افراد اینگونه عشق هایی را که ما به عشق های سر راهی می شناسیم، می پذیرند فکر کرده اید؟ دلایل پذیرش ممکن است متفاوت و زیاد باشد اما برخی از آن ها را خلاصه وار عنوان می کنم:
شاید مهمترین دلیل کمبود مهر و عاطفه ی فرد باشد که چنین پندارد که با دوستی با چنین افرادی این خلأ در وجودش پر خواهد شد. کسی که تا به حال واژه های مهر آمیزی چون دوستت دارم را از خانواده ی خود چه لفظی و چه قلبی نشنیده است، مطمئنآً جذب واژه های افراد چرب زبان عشق فروش خواهد شد، هر چند این مجذوب شدن به شخصیت و توان اعتقادی وی بستگی داشته که آیا حرف او را بپذیرد یا اینکه تنها دلش اندکی متمایل شده و از کارش گذر کند. این بسیار مهم است که کانون خانواده سرشار از محبت های گوناگون پدر، مادر و برادر و خواهر با یکدیگر باشد تا هیچ یک از اعضا از لحاظ نیاز عاطفی کمبودی احساس نکند.
از دیگر دلایل می توان به فقر اعتقادی، فقر فرهنگی و فقر مالی نام برد که هر یک می تواند فرد را به این انگیزه که عاشق من از من در این موارد برتر است خود را در پناه وی کاملتر احساس نماید. مطمئناً از نظر اعتقادی کسی که پایبند باشد هیچگاه چنین دام هایی بر سر راه افراد پهن نمی کند چرا که وجود خود را بالاتر از این احساس نموده و نیاز خود را با ارتباط با خالق خود در میان گذارده و هرگز به چیزی پست تر دلخوش نخواهد شد. اما از جنبه های فرهنگی و مالی می توان در نظر داشت که هر شخصی بخواهد آنها را دلیلی قرار دهد برای بزرگی مقام خود و دام خوش ظاهری جهت طعمه های ساده لوح خویش.
چه خوب است همیشه این آیه از کلام وحی الهی در گوش دلمان طنین انداز باشد که ” ان الصلاة تنهی عن الفحشاء و المنکر” به درستیکه نماز انسان را از فحشا و کار ناشایست نهی می کند.
نتیجه اینکه با توجه به گستردگی دلایل افرادی که طعمه عشق های سر راهی قرار گرفته و می گیرند از مهمترین آنها می توان به فقر عاطفی، فقر اعتقادی، فقر فرهنگی و فقر مالی اشاره کرد که دست آویز خائنان عشق قرار گرفته تا به اهداف زبون و پست خویش جامه پاک عشق پوشانده و در ظاهر چنین افراد دچار کمبودی زیبا جلوه داده تا مورد هجوم هوا و هوس های خود قرار دهند.
و بدون شک از جانب خداوند است یاری.